مهرآباد لعنتی...

مرداد امسال سیزده سال می شه که از ایران به قصد مهاجرت اومدم بیرون.. از یکماه قبل از اومدنم با تمام کافی شاپهایی که دوست داشتم تجریش امامزاده صالح درکه کتابفروشیهای انقلاب و هر جا که فکر کنی خداحافظی کردم... آخرین تئاتری که دیدم شب قبل از رفتنم دایره گچی قفقازی بود آخرین فیلم آژانس شیشه ایی بود .پروازم ساعت ۵ صبح بود و ساعت ١٢ شب من هنوز چمدونم را نبسته بودم و داشتم با دوستام و فامیلها خداحافظی می کردم...سختترین و بدترین روزهای زندگیم بودند اون روزها.... اون شب تو مهرآباد وقتی به صورت تک تک اونهایی که اومده بودند فرودگاه نگاه می کردم می خواستم بمیرم و نروم...نمی دونم چی شد که قدرت پیدا کردم و دل کندم...دل کندم و اومدم... درسته که حالا به جرم رفتن اونهایی که موندن حق اظهار نظر راجع به همه چیز را تقریبا ازم گرفتن...درسته که توی این ١٣ سال فقط ۴ بار برگشتم چرا که رفتنش شیرینه و برگشتنش هنوز تلخترینه ...ولی دلم اونجاست هنوز..دلم اونجاست هنوز.... از ترس تکرار شب آخر می ترسم .. هنوز وقتی عکسهای مهرآباد را نگاه می کنم می ترسم...از چشمهای گریان و قرمزم می ترسم.... از پاهای لرزانم می ترسم ...

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صحرا

حالا چرا این پست رو نوشتی ؟نکنه قراره بیای ایران؟

کاش اوضاع جوری بود که مجبور به رفتن نبودی:(

40تیکه

من تو ده سال گذشته یه بار بیشتر نرفتم دلیلشم واضح دلم نمی خواد اون خاطرات خوبی که تو ذهنم مونده نابود بشه. درد کندن دوباره سخت خیلی سخت مث یه زخم که هی روش خوب بشه کپره ببنده و تو هر دفعه بری ایران روشو بکنی و خون بندازیش!

کافه چی

من اولین بار که خداحافظی کردم توی فرودگاه زار می زدم، تقریبا ضجه می زدم... ولی از دفعه بعد با اینکه دل کندن سخت بود ولی می دونستم و مطمئن بودم که اینجا آرامشم بیشتره... دفعه بعد راحت تر بود [خنثی]

رودابه ایرانی

از اینهمه دلتنگیتون دلم گرفت. حق دارین بانو جان.

سمیرا

االبته الان شده امام خمینی (: یه کم حسش از مهرآباد بهتره. شاید اینو می گم چون من هم از مهرآباد برای بار اول رفتم و ازش متنفرم! همه این طوری نیستند که این قدر دلگیر بشن. ولی من هم همین طور هستم. اصلن از اون روز اول که می گذره نیمه خالی لیوان رو می بینم که ای وای دیگه چیزی نمونده که! دیگه باید برگردم!

نیش

نگو که خاطرش هنوز برام زندس.یاد اون ساک دستی رنگی راه راهه که تو فرودگاه دستت بود هنوز منو میکشه وبغض تو گلوم گیر میکنه.سالهاست که دیگه فرودگاه نرفتم چون از ترک شدن بیزارم!وخودم هنوز هیچوقت جرات ترک کردن پیدا نکردم!

مینا

پاهام لرزید با خوندششش درک میکنم با تموم وجودم

نادر

خیلی سخته...تا عمر دارم بغض بابام پشت تلفن وقتی از فرودگاه فرانکفورت زنگ زدم رو یادم نمیره