روزگار غریبی ست نازنین

مغزم عاجزانه دنبال کلمات می گردد که به روی این صفحه نت تلفنم بیاردشان... ولی انگاری تمام سلولهای مغزم یخ زده..دلم می خواد بنویسم نمی توانم .  هیچ وقت مثل این روزها پر از حرف نبودم و ناتوان از نوشتن...  واقعا چه جوری آدمها می تونند دل عزیزانشون رو یکجوری خورد و خاک شیر کنند که هیچ چینی بند زنی نتونه جمع و جورش کنه؟؟؟ آخه این روزگار ارزش این همه تندی و درشتی و کینه را دارد؟ آخر و عاقبت همه مون که زیر خاکه.. 

 امروز این نت را می نویسم که یادم بمونه که : 

روزگار غریبی ست نازنین..

علاوه بر غربت و غریبی 

روزگار روزگار  هنرمندان دل شکن است..

 که روز و شب حق به جانب می تازانند  

 روزگار روزگار محترمان پرده در است 

 که به اسم احترام هتاکی می کنند...

 

پی نوشت: آشنایان و نزدیکانی که اینجا را می خوانند اگر راجع به این پست چیزی از من بپرسند که چی شده و چیه و از این سوالها بدانند که اگر هوس درد و دل داشتم حتما تلفنی خدمتشان عرض می کردم..بخوانید و بگذرید.. مرسی.

/ 0 نظر / 13 بازدید