۲۱ آبان لعنتی...

می خوام یک اعترافی براتون بکنم.. هفت هشت سال است یا شاید هم بیشتر وقتی سال مامان می شه دیگه برای بی مادری و ایکاش مامان اینجا بود اشک نمی ریزم... شاید 20 سال اول همیشه و هر روز برای اینکه ایکاش مادرم در کنارم بود غصه می خوردم و برای یک روز داشتنش دنیا را حاضر بودم بدم...

هفت هشت ساله برای عمق فاجعه ایی که برای خانواده امون افتاد گریه می کنم... برای زن زیبا و خوشبخت 37 -38 ساله ایی که تومور مغزی گرفت برای دختر بچه 3-4 ساله ایی که وقتی مادرشو اولین بار بعد از عمل مغز دید صورت دفرمه اش را بوسید...برای پسر بچه ایی که دوران سخت بلوغش را می گذروند و اون یکی که در غربت بالای سر مادرش توی بیمارستان بود....

برای روزهایی که جنگ شد و فرودگاهها بسته شد و مامان با تومور مغزی عود کرده اش پشت مرزها موند... برای روزهایی که دکتر جراح مغز و اعصابش را می فرستادند جبهه و مامان از دکتری که دکترش را کاور می کرد متنفر بود...برای روزهای خیلی خیلی خیلی تاریک بیمارستان ایرانمهر و دختر بچه 9 ساله و پسر 19 ساله مشمول سربازی و پسر 22 سال دور از خانه... برای بابایی که یک روز مامان را تو بیمارستان تنها نگذاشت...برای لحظه هایی که بابا موهای مامان را شونه می کرد و ناخونهاشو لاک می زد... برای وقتی که نادر نگهبان بخش بیمارستان را کتک زد چون نمی گذاشت من برم و مامان و قبل از عمل بیبینم... ( ورود کودکان زیر 12 سال ممنوع ) حتی اگر اون کودک مادرش را به تیغ جراحی داره می سپره...برای اون مشقهایی که تو بیمارستان ایرانمهر نوشته شد...برای اشکهایی خاله و مادر بزرگش توی راهروهای بیمارستان ایرانمهر با ملاقاتی های بی پایانش می ریختند....

برای زن 46 ساله ایی که خسته از سه تا چهار تا عمل مغز بالاخره به خونه فرستاده شد تا ساعتهای آخرش را طی کنه... برای اون همه نگاههای غمگین ... برای اون روز آخری که مامان تو تخت دست کودک 11 ساله اش را گرفت و گفت که احساس مردن می کنه..برای درماندگیش برای نمردن... برای جنگیدنش... برای اون دل نگرانش... برای اون دل نگرانش برای جلال و نادر و نگار...برای جلیل و برای همه...برای دل نگرانش برای بچه 11 ساله اش پسر مشمول سربازیش وسط جنگ و پسر راه دورش...

دلم می خواد از همه بپاشه وقتی خودمو جاش می گذارم... آدمی که اینقدر عاشق زندگی باشه تو اوج جوانی بره و آخر و عاقبت به خیر شدن هیچ کدوم از عزیزانش را نبینه... دلم برای دلش خون گریه می کنه...

28 سال است که نیست... نیست که ما رو ببینه... ولی ما که هستیم که داستان زندگیش را بشنویم و بگوییم... ما که هستیم که هر روز خدا را برای سلامتیون شکر کنیم و از کنار هم بودن لذت ببریم... ما که هستیم تا درس بزرگواری و صبر و استقامت و گذشت را ازش یاد بگیریم...

مامان در کنار ما نیست و خدا شاهده که نبودنش چه زجری بوده برای تک تک کسانی که دوستش داشتند...مامان شبیه هیچ کس نبود  و برای همیشه دلمان تنگش می شود....

توی این 8 سالی که خودم مادر شدم نه تنها برای نبودنش بلکه برای داستان زندگیش اشک ریختم  و هر روز به خودم یادآوری کردم که مامان هم آرزو داشت که این روزها کنار ما باشد پس ما حداقل از عاشق هم بودن و کنار هم بودن نهایت استفاده را بکنیم...شاید این عاشق بودن روح بزرگ و عاشقش را زنده نگه دارد...

زندگی کوتاه است و بدون پیش بینی... و برای عاشق هم بودن حتی یک لحظه دیر کردن هم دیر است...قدر لحظه هایمان را بدانیم...

همین....

/ 43 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رزا

داغونم کردی... من هم سالهاست دلتنگ زن ۳۷ ساله ی مهربون و خندون و سرشار از زندگی ای هستم که دو ماهه بیماری نابودش کرد و نیست تا شریک هیچ کدوم از غمها و شادی هامون باشه...

رزا

دوباره خوندمش! می دونم چی می کشی... خیلی دردناکه وهرچی می گذره این درد انگار عمیق تر می شه. خوب نمی شه. شکلش و ابعادش فقط فرق می کنه! برات آرامش آرزو می کنم عزیزم...

زی زی

روحش شاد عزیزم... امیدوارم قدر زنده هامونو بیشتر بدونیم..

افرا و پاییز

این حس را به راستی عالی توصیف کردی..من هم بعد از هفده سال که از رفتن پدرم می گذرد همین حس را دارم ... با خوندن این پست یک دل سیرگریه کردم[گریه]

سمیراازتهران

سلام عزیزم چرا اینقدر کم پیدا شدی؟فکر کنم بخاطر داشتن 2تا بچه سرت خیلی باید شلوغ باشه-آخه عادت کرده بودیم همیشه از کارایی پسرت می گفتی وخیلی چیزای دیگه و کلی از نوشته هات انرژی میگرفتیم-بازم اگه وقت کردی بیا

یک دوست

بعنوان کسی که میشناسدت و خودش نیز مانند تو عزیزی را از دست داده(پدر)عمق فاجعه برای من،وقتی بود که خودم پدر شدم.این نوشته ات را چندباریست که خوانده ام بنظر میرسد که وقتش است که چیزی تازه بنویسی.

Sheyda

نگاری؟؟ بابا 2012 هم تموم شد و رفت، نمی‌خوایی بیایی؟

ادویه

نگار عزیزم. منم همیشه میخوندمت و مث خودت توی کامنت گذاشتن تنبلی میکنم برای همین درک میکنم برای مادرت و همه اتفاق های بدی که توی اون دوره تجربه کردی واقعا متاسفم ولی وقتی به این فکر میکنم که الان زندگی خوبی داری و مادرت از آسمونها این خوبی و خوشی رو میبینه و آرامشش هزاربرابر میشه. . منم آروم میشم عزیزم توی کامنت خصوصی برات رمز پست آخر رو میذارم. خوشحال میشم بخونی و اگه نکته ایی به نظرت رسید بهم بگی و باهام همفکری کنی میبوسمت

بهمندخت

نگار جان بیا و یه پست جدید بنویس از حال و هواتون توی سال نو نمیخواهی بنویسی :)

صحرا

خصوصي