21 آبان...

هنوز از بچه خبری نیست... فردا ٢١ آبان ٣٨ هفته ام می شود که تا دوو دیتم فقط ٢ هفته فاصله خواهم داشت...

 می دونی چیه اگه فردا لی لی خانوم تصمیم بگیره که بیاد مصادف می شه با سالگرد فوت مامانم... ٢١ آبان ١٣۶٣ یعنی ٢۶ سال پیش مامان در ساعت  ۶:٣۵ صبح در سن ۴۶ سالگی پرکشید و رفت... امروز اگر اینجا بود تازه ٧٢ سالش بود... دو تا نوه اش را دیده بود و منتظر دیدن سومیش بود... دو تا عروس و یک دامادش را دیده بود...نوه های خواهر و برادرش را دیده بود.. ولی قسمتش نبود که باشه... شاید هم همه را از اون بالا دیده است که حتما دیده...می دونی این روزها دخترهای پا به ماه ماماناشون را می خوان که خودشون را براشون لوس کنند....سر شروین هم من بدون لوس شدن از طرف مامان شیرین زائیدم ولی می دونی چیه؟ بابام بود... بابا موقع درد های زایمانم بود... روز دوم که بهش خبر دادم و ازش خواستم که نیاد خونمون تا من بتونم با دردها بهتر سر کنم اومد و نشست تو بالکن خونمون...می گفت اینجا که بشینم خیالم راحته که کنارتم ولی مزاحمت نیستم و من هم از پشت شیشه گریه می کردم که بابا پاشو برو خونه نادر من اینجوری معذبم...

شب عید امسال بابا بیمارستان بود...خیلی مریض بود... نزدیک یکماه و نیم بود که از طریق دهان هیچی نخورده بود چون هرچی می خورد می رفت تو ریه اش ...رفلکس سرفه اش را از دست داده بود... از طریق لوله ای که توی معده اش بود بهش غذا می دادند.... آدم شکمویی مثل بابا که عاشق خوردن بود یک ماه و نیم بود که غذا نخورده بود... آب نخورده بود.... داشتم می گفتم...شب عید بود...یک روز جمعه بود... من توی دستشویی بیمارستان تست ادرار حاملگی داده بودم و فهمیده بودم که حامله ام... به کاوه گفتم قرار گذاشتیم که فعلا به کسی هیچی نگیم تا دو هفته دیگر که تست خون بدم و دکتر را ببینم... اومدم بالا تو اتاق بابا...نشستم رو تخت کنارش... بهش گفتم بابا جون فردا عیده... دعام کن... یک دعای خوب...بهم گفت دعات می کنم که تا آخرین روز زندگیت بتونی غذا بخوری....جلال سرش را گرفت تو دستش از اتاق زد بیرون ..فخری جون روش را کرد طرف پنجره تا کسی اشکهاشو نبینه... و من هم رفتم پشت تخت بابا و سرم را پشت بالشتها قایم کردم تا گریه ام دیده نشه... اونجا بود که فهمیدم بابا به خاطر اینکه ما می خواهیم زنده بمونه داره زجر می کشه و می جنگه... سرم را آوردم بالا تو صورتش نگاه کردم ... فهمیدم که وقت زیادی نداره... منهم وقت زیادی برای گفتن خبر بچه دار شدنم ندارم... تصمیم گرفتم که بهش بگم...

گفتم بابا یک خبر خوب دارم...اگه گفتی چیه؟؟؟ اول گفت آقای فخرایی میاد دیدنم؟؟؟ گفتم نه ... من حامله ام...با تمام صورتش خندید...بهش گفتم آخر نوامبر به دنیا می آید... بهش گفتم زنده می مونی که بگذارمش تو دستات؟... بهم گفت قول می دم که زنده بمونم...از کنار تختش رفتم کنار..جلال اومد در گوشش گفت قول سختی دادی بابا ... فکر می کنی می تونی سر قولت واستی؟؟ گفت وقتی رفتم کالیفرنیا از اونجا بهش زنگ می زنم و می گم : نشد..... هیچوقت نتونست از کالیفرنیا که فقط ۶ روزدر آنجا زنده بود باهام تلفنی حرف بزنه چون تارهای صوتیش آسیب دیده بود و ١٠ روز آخر را دیگه حرف هم نمی تونست بزنه و با چشمهاش باهامون حرف می زد ....

بابا جون.... نشد...نشد که باشی تا دخترم را بگذارم تو دستات... نشد که باشی تا برام مادری کنی در کنار پدری...

تصمیم نداشتم که این پست اینجوری بشه ... ولی فردا سال مامانم هست و من همیشه ٢١ آبان برای بی مادر شدنم بی تاب می شوم حتی اگر ٢۶ سال ازش گذشته باشد و حتی اگر نصف این پست راجع به بابام باشه.... توی این سالها بابا تمام هم و غمش این بود که جای خالی مامان را با وجود سراسر عشقش پر کنه... حالا علاوه بر اینکه ٢١ آبان اومده و مامان نیست... بابا هم نیست....و منهم پا به ماه ... بی مادر..بی پدر....

/ 37 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان ارشک

خيلي خيلي متاسفم. اين غم هيچ وقت از ياد نمي ره ولي اميدوارم با در آغوش گرفتن فرشته كوچولوت كمرنگ تر بشه.

عاطی

امیدوارم سایه خودت و کاوه همیشه بالای سر شروین و لی لی باشه ...

افسانه من

سب کوزن عزیز، میتونم تصور کنم که غم از دست دادن عزیزان همیشگی هست ، حتی بعد از ده ها سال ... اما از خدا میخوام که زایمان راحت و بدون دردسری را پشت سر بگذری و شیرینی در آغوش گرفتن دخترت خیلی از تلخیها را کم کنه. مراقب خودت خیلی باش این روزها عزیزم ...

نیلو خانم

روح هاشون شاد.[گل] دلم گرفت سخته آدم عزیزانشون توی این روزها پیششون نباشه. ولی ما همه منتظریم نی نی گلت به دنیا بیاد. ما ها هم مثل پدر مادرت ازت خیلی دوریم فقط با کمی تفاوت.[گل][قلب][چشمک]

ملودی

سبک وزن گلم اول از همه کلی برات دعا میکنم که به راحت ترین شکل ممکن زایمان خوبی داشته باشی و این دختر کوچولو بپره بغل مامان بابا و برادر گلش. نوشته هات و خاطره هات از بهترین ادمای زندگیت واقعا اون حس نابی که بهشون داشتی و داری رو نشون میده .قربون تو برم من میدونم آدم تو این جور مواقع دلش چی میخواد و برات سخته و چه حسی داری و یاد چه چیزایی میفتی .من مطمئنم روح مامان بابا ی گلت با شادی شما شاد میشن و دعای خیرشون همیشه در کنار و همراه زندگی خودتو دو تا برادراته .خدا مامان و بابای دوست داشتنیتو رحمت کنه و روحشون شاد و قرین ارامش باشه .و تو هم همیشه سلامت و موفق و خوشبخت در کنار خانواده ی خوبت و شوهرت و دو تا فرشته ی کوچولوت .البته فرشته دومی که هنوز نی نی درونه ولی چیزی نمونده با سلامتی بیاد .بووووووس گنده

behnaz

azizam cheghadr post sakhti bood, omidvaram ke khodet be jay hamashoon omr koni va hamish balay sare bacheh at bashi, ghavi bash.

سیمین

salam azizam baraye aaraameshe roohe maadare bozorgvaretoon doaa mikonam va enshallah khoda bachehato barat hefz kone va hamishe saalem va sare hal bashi,khoda pedaretoono ham gharighe rahmat kone va beheshte barin jash bashe

صمیم

چقدر تو خوب میتونی در عین اینکه تک تک جملاتت ...زندگیت..بچه داریت..کل کل و شوخی و تعریف کردن هات از همسرت بامزه و شیرین باشه ..میتونی اینهمه زیبا و صادقانه از حست بگی ..حسی که 26 سال گذشتن چیزی ازش کم نمیکنه..اون دو کلمه آخرت من رو سوزوند...بی مادر .بی پدر ..عزیز دلم نشالله سایه تو و شوهرت همیشه روی سر این دو بچه معصوم باشه و الهی همه دعاها و ارامش هایی که برای پدر و مادر نازنیننت میکنی بیشتر و بیشتر از همه به خودت تسکین بده بعد به اون ه اابرسه ..

Rosa

midoonam kheili dire peygham gozashtan vas in post vali natoonestam dar moghabele dardi ke khodam ham daram bitafavot basham. Daghoonam kardi ba in tosife ghashanget az hasrate naboodane madar!