وقتی خون جلوی چشمهای مامان نگار را گرفته..

بهش می گم برو شکلاتهای ایسترت را بیار باهم بخوریم می گه نه...می گم پس تو چطور شکلاتهای ما رو خوردی ؟ می گه یکمی خوردم می گم خوب ما هم یکمی می خوریم...می ره با عصبانیت شکلاتش را میاره پرت می کنه تو شکم من می گه : دیس ایز جاست ا  استوپد چاکلت.... چشمهای من از کاسه داره میاد بیرون .داشتم باهاش شوخی می کردم.... حالا هم شکلاتهاش را دادم دستش فرستادمش تایم اوت...بعد از مدتها... خیلی عصبانیم...خیلی...

اینهم محض دل شما که فکر نکنید پسر ما همیشه عسل و مربا است.

/ 6 نظر / 16 بازدید
shadi

Yes, my angel seems to now days have bit a of attitude as well and a deraaz zabun too. I hear that its age related. I hope they are right. zood omadam ke nervous nasheeeeee haaaaaaa[نیشخند]

لیلا

دختر من هر چیز خوشمزه ای گیر میاره معطل نمیکنه ولی اگه بد مزه باشه اصرار که مامان اگه نخوری به من مزه نمیده .

کافه چی

احتمالا تا الان اومده بغلت کرده و با بوس از دلت درآورده [لبخند]

ملودی

اوا نگار جون خوب چرا با بچه شوخی ناموسیییی میکنی [نیشخند] ببین همه ی پسرا دوست دختر دارن این طفلکی پاک و مظلوم دلش به چند تا شکلات خوش بود !!!! آخی نازی نمیشه که یه پسر بچه ی شیطون که تو رشد فکریه همش عسل و مربا باشه .حالا از تایم اوت که اومد بیرون یه بووووسش بکن از قول من[بغل]

صحرا

[ناراحت]همدردیم خواهر!

مامان سارگل

دختر من هم خوراکی های خوشمزه رو با کسی تقسیم نمیکنه مگه مقدارش زیاد باشهههههههه