سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

staying home mom

استیینگ هوم مام تو این مملکت یعنی اینکه بهتره اسمت تو فرمهای وامهای بانکی نباشه تا وامت زودتر قبول بشه...

استیینگ هوم مام به این معنا نیست  یک مادری که شاغل بوده به خاطر بچه هاش تصمیم گرفته بمونه خونه... به این معناست که این مادر نمی تونه بره سرکار و بهتره اسمش تو فرمهای بانکی نباشه تا وامش زودتر قبول بشه..

استیینگ هوم مام بلایی است که هر زنی بر سر هویت خودش میاره تا مادرانگیش را کامل کنه ... تا بچه هاش بعد از مدرسه بیان خونه .. تا غذای خونگی درست کنه .. تا بچه هاش کلاس پیانو و رقص و فوتبالشون به راه باشه ... تا هیچ کدوم از گیمهای فوتبال بچه اش را از دست نده... تا جمعه ها بره مدرسه بچه اش به معلمشون تو کلاس کمک کنه..

استیینگ هوم مام یعنی اینکه بهتره اسمت تو فرمهای بانکی نباشه تا وامت زودتر قبول بشه حتی اگر آر ان باشی حتی اگر ده سال حامله و شیرده و بچه دار فول تایم کار کرده باشی ولی وقتی تصمیم گرفتی استیینگ هوم مام باشی یعنی هیچکس نیستی.. بهتره اسمت تو فرمهای وام نباشه...  

   + سبک وزن - ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

‍‍ پریا خانوم

خیلی عجیبه که همیشه یک وقتهای غریبی یادت میوفتم مثلا امروز وقتی داشتم آهنگ پریا خانوم اندی را گوش می کردم تو ماشین..معمولا وقتی یاد مریضیت و روزهای آخرت میوفتم گریه می کنم فقط اون موقعهاست که گریه می کنم وگرنه یادت همیشه شادی آوره…. داشتم می گفتم .. اندی داشت می خوند بعد من بیخود و بی جهت یاد آخرین کنسرت اندی تو هیوستون افتادم که اصلا نمی دونستم قراره برگزار بشه … از بس درگیر مریضیت بودیم از بس روح و وجودم قاطی بود بعدش هم که رفتی و منهم نای کنسرت رفتن نداشتم از عکسهای آدمهای تو کنسرت فهمیدم که اندی هیوستون بوده….
بعد یاد حال بد اون روزهام افتادم بی اختیار اشکهام اومد پایین یکجا هم بدجور پیچیدم و شروین داشت پس میوفتاد.. اندی هم داشت با آخرین قدرتش پریا خانوم می خوند بعد وسط گریه یکهو یاد این افتادم که می گفتی اندی صداش شبیه سفلیسیها است زدم زیر خنده… همیشه اینجوریه .. روزی نیست که یاد حرفهات و جوکهات نیوفتم و نخندم… گریه مال حال بد اون روزهای خودمه وگرنه یاد تو شادی آفرینه از بس که نازنین بودی از بس وجودت مملو از عشق و شادی بود ...صدای خنده هات هنوز می پیچه تو گوشم و یادت دلنشینه…. لی لی دیروز می پرسید بابایی بزرگه اونکه تو آسمونهاست چه جوری رفته تو آسمونها… بهش گفتم خدا بغلش کرده بردتش.. گفت می شه برگرده ..گفتم نه متاسفانه آدمها که می رن تو آسمونها دیگه نمی تونند برگردند پیش ما… بعد گفت ولی من می خوام ببینمش…گفتم مامی متاسفانه نمی شه... بعد خودشو راضی کرد که عکس رو سنگش قشنگه اونو می بینم…

هرکسی یک روزی میاد و یک روزی میره ولی تو که مملو از زندگی و عشق و شادی بودی و از هر لحظه زندگیت بلد بودی چه جوری لذت ببری نباید اینقدر مریض می شدی و اینجوری می رفتی که هر وقت یاد رفتنت بیوفتم جیگرم تکه تکه بشه… چه جوری می شه اون روزهای سیاهو فراموش کرد… چه جوری می شه اندی که بخونه آدم فقط یاد صدای سفلیسیش بیوفته… راستی مگه صدای سفلیسیها چه جوریه؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳

بلند بگید آمین

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سبک وزن - ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

داشتن رودربایستی از الزامات است...

یک وقتهایی دلت می خواد همه جوره دیگران را بفهمی همه موقعیتهای اطرافیانت را درک کنی از هیچ کس توقع نداشته باشی ولی بعدش احساس می کنی اگر بعضی وقتها ادیگران یک ذره باهات رودربایستی داشته باشند بد نیست!!! چون اینجوری به خودت میایی می بینی تو همه اش مشغول درک اوضاع دیگرانی و اون دیگران مشغول درک اوضاع دیگران و بعد می بینی از یک آدم نزدیک تبدیل شدی به یک انتخاب شماره ده...در حالیکه اونها انتخاب شماره یک تو هستند اون موقع است که درد میاد اونم بدجور... میاد می پیچه تو قلبت ... بعد دلخوری میاد... بعد درک نکردن میاد ... بعد از بین رفتن رابطه ها میاد... 

   + سبک وزن - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

کجایی بک اسپیس لعنتی و دوست داشتنی؟؟؟؟؟

دیشب خواب می دیدم دارم وبلاگ می نویسم...یک جورهای عجیبی نسبت به نوشتن بی حوصله هستم و یک مقدار زیادش به این کیبورد لعنتی مک ربط داره که جای دال و ذال و ر و ز و ئ با هم قاطی پاتی است و من برای نوشتن یک متن دو خطی اینقدری که روی دگمه ها فشار می دم همون اندازه هم روی دیلیت می زنم ...یادتونه از بک اسپیس لعنتی می گفتم... این حتی بک اسپیس لعنتی را هم نداره!

کسی می تونه کمکی کنه که چه جوری این کیبورد را به حالت ویندوز در بیارم؟؟؟ یک عالمه حرف تو سرم است که باید بنویسمشون...لی لی یک چیزهایی می گه که باید ثبت در تاریخ بشه و غیره...

کمکککککککککککک.

   + سبک وزن - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

همینجوری....

دیشب یک زبون گنده گاو را تو آرام پز پختیم و الان تمام خونه بوی کله پاچه می ده ... نصف شب به کلی یادم رفته بود که زبونه در حال پختنه ...نصف شب پاشده بودم و دایپر لی لی را بو می کردم و سیفون توالت را می کشیدم و به کاوه به علت پرخوریهای نکرده اش غر می زدم و در به در دنبال بو می گشتم که یادم افتاد که تقصیر اون زبون دراز توی آرام پز است و روده های اهالی خونه سالمه!

دیروز روز پدر بود و این سومین سالی است که بابا اینجا نیست ... بچه ها را بردم سر خاک .. روی سنگ بابا عکسش هم است . لی لی عکس بابا را که می دید بابا بابا می کرد. ولی یکمی گیج هم شده بود چون وقتی می گفتیم به بابایی سلام کن به زن و شوهر ویتنامی که روی نیمکت کناری نشسته بودند سلام می کرد و آخرش هم با اونها بای بای کرد و بوس براشون فرستاد. 

یک معلمی داشتم وقتی راهنمایی می رفتم. معلم دینی بود.. اون موقع تازه مامان فوت کرده بودند و منهم آخر افسردگی ( چرا یکی من بیچاره را یک مشاور نبرد؟؟؟) معلمه یک روز به من گفت که قبر مادر و پدر مثل قبر امامان است و وقتی می ری سر خاک مامانت هر چی ازشون بخواهی بهت می دهند... منهم همیشه با یک صفحه التماس دعا می رفتم سر خاک مامان از کاپشن جدید و کفش پوما و دوست پسر خوشگل گرفته تا قبولی کنکور و نمره های پاس شده  و این آخریها هم ازدواج با کاوه و رزیدنتی کاوه و بچه و پول و غیره... حالا من اینو به شروین و نیکا هم گفتم. هر وقت می ریم سر خاک بابا شروین با یک عالمه در خواست برای اسباب بازیهای جدید و غیره می ره... دیروز از نیکا می پرسم از بابایی چی خواستی؟ می گه داشتم دعا می کردم سال دیگه توی جیومتری ( هندسه) قبول بشم !!! ( داره میره دبیرستان و کلاسهاشون بر اساس نمره های دوره راهنماییشون انتخاب می شه) در ضمن نیکا هم که معرف حضورتون است دختر برادرم است که بنده عاشقشم...وقتی آرزوشو شنیدم دلم می خواست سر خاک اینقدر فشارش بدم که نگو...مثل عمه اش رگه های خر خونی داره.

مدرسه شروین تعطیل شده و دوران یللی تللی آقا شروع شده... الان رفتم پنجره اتاقشو باز کنم بوی این زبونه بره می گه چرا منو اینقدر زود بیدار می کنی؟؟؟؟؟؟؟ 

لی لی خوابه و من از فرصت استفاده کردم که این چرندیات را به سمع نظر گرامیتان برسانم.

زت زیاد... فعلا

   + سبک وزن - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱

همینجوری

باعث شرمندگیه که من اینقدر تنبل تشریف دارم!!!!  لی لی جان جان نسبت به نشستن اینجانب پای کامپیوتر کهیر می زند!!! فقط خواستم بگم زنده ایم و هستیم و خوبیم و لی لی بزرگ شده و شروین بزرگتر و ما پیر تر ... دعا کنید زودتر سر فرصت تنبلی را بگذارم کنار و بازگشت شکوهمندانه ام را خودم برای خودم جشن بگیرم!!!!!!

   + سبک وزن - ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

dress up

آناهیتا خواسته :

کاشکی یک بار یکی از این بچه‌های مهاجر بنشینند بنویسند چطوری یاد گرفتند که در خیابان چطور لباس بپوشند....

راستش سفر اول که اومدم کالیفرنیا بیست سالم بود .. شب قبل ازاومدنم داشتم خل می شدم که وقتی به محیطی که حجاب اجباری نیست رسیدم چی پوشیده باشم خوبه... اینقدر بدون اعتماد به نفس بودم که وقتی رسیدم لندن مانتو خفاشیم را در نیاوردم ...بله عزیزان وقتی بنده 20 سالم بود مانتو خفاشی اپل دار مد بود شما هم برو بچه جغل به عمه ات بخند!!!!..... تو فرودگاه لس آنجلس با ترس و لرز روپوش مربوطه را در آوردم ... شلوار سیاه پوشیده بودم با پیراهن شومیز بنفش رو شلوار و یک کمربند هم بسته بودم رو باسنم...وقتی دور و برم را چک کردم دیدم که فقط پیرزنهای همسفرم این جوری لباس پوشیدند و بس!!! جوونهای همسن من همه جین و کتونی و یک تی شرت ساده...

بعدها که اومدم اینجا برای زندگی مشکل اساسی این بود که وقتی کالج می رم چی بپوشم... هر جور که می پوشیدم هر آرایشی که می کردم هر مدلی که موهامو درست می کردم در برابر همکلاسیهام زیادی بود... اگر هم ساده می پوشیدم یا آرایش نمی کردم بازهم زیادی کم بود.. خلاصه یک جور تو ذوق زنی همیشه تو چشم بودم...یا زیادی یا کم.... کم کم یاد گرفتم سایه چشم برای کالج زیادی... گوشواره بلند زیادیه... ماتیک قرمز زیادیه... موهای افشون زیادیه.... دامن کوتاه  مشکی با جوراب شلواری زیادیه.. کفش پاشنه بلند زیادیه...ناخنهای بلند زیادیه... موی نامرتب و شونه شده عقب و دم اسبی کمه... دمپایی کمه...شلوار لگینیگ کمه...ناخنهای از ته گرفته شده نامرتب کمه.... خلاصه یک جوری اون وسط را گرفتیم و همرنگ جماعت شدیم... البته یکی دو ماه طول کشید!!!!!!!!!

برای جاهای مختلف هم یکی دوبار گل درشت شدم تا بالاخره مظنه بازار دستم اومد!!!! ( مظنه را درست نوشتم؟؟؟؟؟) هنوز هم که هنوزه بعضی وقتها سوتی می دم ولی نه اساسی مثل سابق!!!!

شاید اگر چیز بیشتری یادم اومد بعدها بنویسم...

 

   + سبک وزن - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

جهت اطلاع

از همه دوستان عزیزم برای کامنت دونی بی در و پیکرم معذرت می خوام... دستم هنوز تو آتل است البته انگشتم و دو هفته دیگه هم باید باشه...مشکل اساسی ننوشتن اینجانب خانوم فاطمه اره است که تا در این لب تاب باز می شه می خواد جفت پا بپره روش و اگر بهش بگم نکن زر می زنه اساسی... مثلا الان داره خودشو جر و واجر می ده که با مشت بکوبه رو کیبورد... خلاصه که نمی شه که کامپیوتر را روشن کنم... با آیفون و آیپد که تقریبا یک خط فارسی نوشتن مثل ناخن کشیدن تو زندان می مونه بدون بی حسی... خاک بر سر پرشین بلاگ کنند با این سرویس جدیدشون که وبلاگهای پرشین بلاگ مثلا با نسخه آیفون و آیپد و اندوروئید قابل رویت است!!!! چه قابل رویتی ... پستهای خصوصی را که نمی شه خوند و کامنت هم یک در میون می شه گذاشت... هر چی هم ایمیل می دیم بهشون وعده سر خرمن می دهند... خلاصه خصوصی نویسهای عزیز هر چی کمتر خصوصی بنویسید برای ما که از روی آیفون و آیپد وبلاگ می خوانیم قابل خواندن تر است...

باید برم الان همسایه ها زنگ می زنند به پلیس با جیغ های فاطمه اره جون...

   + سبک وزن - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

 

فقط خواستم بگم به سلامتی اون خواننده ایی که رفته تعطیلات هاوایی و از هتل هیلتون هاوایی وبلاگ منو چک می کنه.. خواستم بگم ندیده و نشناخته عاشقتم... مرسی که هستی

   + سبک وزن - ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

کسل بازی...

یکشنبه گندمها را ریختم تو آب امروز هم ریختمشون تو ظرف...خدا کنه که تا شب عید حداقل یکمی سبز بشوند... خونه ام تمیز نیست حوصله ندارم...یک جارو پارویی کردم ولی حال بساب بمال ندارم از بس که کم خوابم...امشب هم چهارشنبه سوری است و کاوه تا ١٠ شب کار می کنه و ما هم تصمیم داریم از روی فندک بپریم!! کرونا دلمار ( لب دریا که همه ایرونی ها می روند) هم نمی ریم به علت دوری راه و دود زیاد که برای بچه ضرر داره... دلم لباس عید می خواد... لی لی و شروین لباس نو دارند فقط من و کاوه نداریم...شاید رفتم امروز برای خودمون لباس عید خریدم...

خوابم میاد...همین.

   + سبک وزن - ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

یک پست کاملا مادرانه...ورود آقایون ممنوع!!!!!

امروز لی لی سه ماهه شد... دیشب تا صبح هر یک ساعت به یک ساعت بیدار شد و شیر خورد...کو***نش هم سوخته و آش و لاشه.... مارک دایپرش را دیروز عوض کردم و به جای پمپرز این دفعه هاگیز خریدم نمی دونم به هاگیز حساسیت نشون داده یا چیز دیگه ایی بوده...فعلا که داریم حسابی د ستین می زنیم بهش...

آهان خواستم یک تجربه ایی را با مادرهایی که تازه بچه دار شدن در میون بگذارم...

شروین وقتی به دنیا اومد تا حدود ۵-۶ ماه دل دردهایی می گرفت که اون سرش ناپیدا بود و با اینکه فقط شیر منو می خورد ولی امکان نداشت بعد از هر وعده شیر خوردن نیم ساعت گریه نکنه...باور کنید که دور از چشم دکترش بهش همه چیز دادم ..نبات داغ .. پستونک شکری.. عرق نعنا...شربت رازیانه...مایلکان... گریپ میکسچر..فایده نکرد که نکرد تا بزرگ شد و بهتر شد... البته دل درد هاش چند تا دلیل داشت یکی اینکه خیلی پرخور بود و بعد از هر فیدینگ یک مقداری از شیر را بالا میاورد ...یکی دیگه اینکه یبوست داشت و شکمش هر ٢-٣ روز کار می کرد ... و دیگری اینکه بنده به علت وسواس شدید بچه اول هر دفعه شیرم را می دوشیدم و تو شیشه بهش می دادم و شیشه شیر برای بچه های دل دردی نور علی نور است چون هوا بیشتر می خورند و دلشون درد می گیره...

لی لی خانوم داشت بلاهایی که شروین سرش اومد را برامون تکرار می کرد که خدا را شکر به یک راه حل تازه رسیدیم...( البته نادر پیشنهادش را اول داد)... مشکل ما با لی لی در درجه اول این بود که خانوم شیشه دوست ندارند در نتیجه برنامه نبات داغ و این حرفها کنسل بود به خودی خود... ولی حسنش این بود که چون سینه می گیره هوای کمتری را می بلعد... ولی معجزه وقتی اتفاق افتاد که من خودم تصمیم گرفتم که روزانه دو تا چهار عدد کپسول نعنا بخورم...اینجا عرق نعنا کمه و راستش را بخواهید عرق نعنا خیلی چیز زهر ماریی است برای همین من هر روز تکرار می کنم هر روز ٢ تا ۴ عدد قرص نعنا با ویتامینهای روزانه ام می خورم... از وقتی که این روش را شروع کرده ام لی لی حتی یکبار هم دل درد شدید نگرفته...و اگر کم خواب بوده و گریه کرده دلیلش دل درد نبوده حداقل... روزی که رفتم کپسولهای نعنا را خریدم یک شربت مایلکان ( سایمتیگون بچه ها) هم خریدم و هنوز که هنوزه شربته را باز نکردم ... یعنی اصلا احتیاج نشده که بازش کنم...تا قبل از قرصهای نعنا شکمش روزی فقط یکبار کار می کرد که مزید بر دل دردش بود و از روزی که قرصهای نعنا را می خورم شکمش ۵-۶ بار کار می کنه ... خلاصه مادر ما معجزه ها از این قرص نعنا دیدیم... ولی یادتون باشه اگر تصمیم گرفتید که بخورید هر روز باید بخورید نه اینکه یک روز بخورید یک روز بگید دلش خوبه نمی خواد...

آخی خیالم راحت شد ...چند وقت بود که می خواستم این روش را باهاتون در میان بگذارم وقت نمی شد....

   + سبک وزن - ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩

21 آبان...

هنوز از بچه خبری نیست... فردا ٢١ آبان ٣٨ هفته ام می شود که تا دوو دیتم فقط ٢ هفته فاصله خواهم داشت...

 می دونی چیه اگه فردا لی لی خانوم تصمیم بگیره که بیاد مصادف می شه با سالگرد فوت مامانم... ٢١ آبان ١٣۶٣ یعنی ٢۶ سال پیش مامان در ساعت  ۶:٣۵ صبح در سن ۴۶ سالگی پرکشید و رفت... امروز اگر اینجا بود تازه ٧٢ سالش بود... دو تا نوه اش را دیده بود و منتظر دیدن سومیش بود... دو تا عروس و یک دامادش را دیده بود...نوه های خواهر و برادرش را دیده بود.. ولی قسمتش نبود که باشه... شاید هم همه را از اون بالا دیده است که حتما دیده...می دونی این روزها دخترهای پا به ماه ماماناشون را می خوان که خودشون را براشون لوس کنند....سر شروین هم من بدون لوس شدن از طرف مامان شیرین زائیدم ولی می دونی چیه؟ بابام بود... بابا موقع درد های زایمانم بود... روز دوم که بهش خبر دادم و ازش خواستم که نیاد خونمون تا من بتونم با دردها بهتر سر کنم اومد و نشست تو بالکن خونمون...می گفت اینجا که بشینم خیالم راحته که کنارتم ولی مزاحمت نیستم و من هم از پشت شیشه گریه می کردم که بابا پاشو برو خونه نادر من اینجوری معذبم...

شب عید امسال بابا بیمارستان بود...خیلی مریض بود... نزدیک یکماه و نیم بود که از طریق دهان هیچی نخورده بود چون هرچی می خورد می رفت تو ریه اش ...رفلکس سرفه اش را از دست داده بود... از طریق لوله ای که توی معده اش بود بهش غذا می دادند.... آدم شکمویی مثل بابا که عاشق خوردن بود یک ماه و نیم بود که غذا نخورده بود... آب نخورده بود.... داشتم می گفتم...شب عید بود...یک روز جمعه بود... من توی دستشویی بیمارستان تست ادرار حاملگی داده بودم و فهمیده بودم که حامله ام... به کاوه گفتم قرار گذاشتیم که فعلا به کسی هیچی نگیم تا دو هفته دیگر که تست خون بدم و دکتر را ببینم... اومدم بالا تو اتاق بابا...نشستم رو تخت کنارش... بهش گفتم بابا جون فردا عیده... دعام کن... یک دعای خوب...بهم گفت دعات می کنم که تا آخرین روز زندگیت بتونی غذا بخوری....جلال سرش را گرفت تو دستش از اتاق زد بیرون ..فخری جون روش را کرد طرف پنجره تا کسی اشکهاشو نبینه... و من هم رفتم پشت تخت بابا و سرم را پشت بالشتها قایم کردم تا گریه ام دیده نشه... اونجا بود که فهمیدم بابا به خاطر اینکه ما می خواهیم زنده بمونه داره زجر می کشه و می جنگه... سرم را آوردم بالا تو صورتش نگاه کردم ... فهمیدم که وقت زیادی نداره... منهم وقت زیادی برای گفتن خبر بچه دار شدنم ندارم... تصمیم گرفتم که بهش بگم...

گفتم بابا یک خبر خوب دارم...اگه گفتی چیه؟؟؟ اول گفت آقای فخرایی میاد دیدنم؟؟؟ گفتم نه ... من حامله ام...با تمام صورتش خندید...بهش گفتم آخر نوامبر به دنیا می آید... بهش گفتم زنده می مونی که بگذارمش تو دستات؟... بهم گفت قول می دم که زنده بمونم...از کنار تختش رفتم کنار..جلال اومد در گوشش گفت قول سختی دادی بابا ... فکر می کنی می تونی سر قولت واستی؟؟ گفت وقتی رفتم کالیفرنیا از اونجا بهش زنگ می زنم و می گم : نشد..... هیچوقت نتونست از کالیفرنیا که فقط ۶ روزدر آنجا زنده بود باهام تلفنی حرف بزنه چون تارهای صوتیش آسیب دیده بود و ١٠ روز آخر را دیگه حرف هم نمی تونست بزنه و با چشمهاش باهامون حرف می زد ....

بابا جون.... نشد...نشد که باشی تا دخترم را بگذارم تو دستات... نشد که باشی تا برام مادری کنی در کنار پدری...

تصمیم نداشتم که این پست اینجوری بشه ... ولی فردا سال مامانم هست و من همیشه ٢١ آبان برای بی مادر شدنم بی تاب می شوم حتی اگر ٢۶ سال ازش گذشته باشد و حتی اگر نصف این پست راجع به بابام باشه.... توی این سالها بابا تمام هم و غمش این بود که جای خالی مامان را با وجود سراسر عشقش پر کنه... حالا علاوه بر اینکه ٢١ آبان اومده و مامان نیست... بابا هم نیست....و منهم پا به ماه ... بی مادر..بی پدر....

   + سبک وزن - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩

دکتر پینوکیو

از آدم های احمق همیشه خدا لجم می گرفته....آدمهای احمقی که همیشه اشتباه می کنند و همیشه حواسشون پرت چرندیات و هجویات زندگی می شه... شاید باورتون نشه ولی از بچگی از کارتون پینوکیو متنفر بودم بهم استرس می داد شدید... اینقدر از دست احمق بودنش حرص می خوردم که نگو..

پینوکیو قصه ما یک دکتره که  با زن و بچه اش میان آمریکا ۵ سال پیش ...به جای اینکه بشینه سردرسش و امتحاناشو بده می ره یک کار درحد کارگری پیدا می کنه و زنشو می فرسته دانشگاه....گاگول.... بعد تو اون گیر و دار بی پولی می ره خونه می خره.. احمق .....بعدش کارشو از دست می ده و بعدش خونه اشو... بعد زن فلان خلش که تو این گیر و دار حتما باید می رفت دانشگاه و نمی تونست ٢ سال بره سرکار که شوهر فلان خل تر از خودش به جای کار کردن بشینه درس بخونه هم بیکاره... احتمالا مدرکی که گرفته بدرد لای جرز  دیوار می خوره.... حالا بعد از ۵ سال دور خودشون گشتن  برگشتن خونه ننه باباشون و  پسره تازه می خواد بشینه درس بخونه....بعضی آدمها برای اینکه راه درست را پیدا کنند باید صد تا بیراهه را بروند و صد بار با سر و ک**ون بخورند زمین و صد نفر مثل منو به سکته بندازن تا آدم بشن.... تازه هنوز هم معلوم نیست که آدم بشن ....اینجور آدمها باید مثل پینوکیو اول خر بشوند بعد که گوشهاشون گرفت زیز دست پاشوون با مغز خوردن زمین تازه خودشون را تو آینه نگاه کنند و بگن ای دل غاقل این گوشهای منه که اینقدر درازه و با هزار بدبختی تصمیم بگیرن بروند تو شکم نهنگ و اگر زنده موندن آدم از توش بیان بیرون.....

واقعا آدم بودن اینقدر سخته...واقعا برای اینکه یکی از عقلش به جای ت****خمش برای تصمیم های زندگیش استفاده کنه احتیاج به رمل و استطرلاب و ۵ سال در بدری داره؟....

 از سر شب دارم حرص می خورم ناجور.....

   + سبک وزن - ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

اون هم می شه....

یک بنده خدایی یک فندک اختراع می کنه ...برای به ثبت رسوندنش در یک جلسه طریقه درست کردنش را توضیح می ده... که بله" یک پیت حلبی را پر نفت می کنیم یک فیتیله توش می گذاریم و با یک کبریت فیتیله را روشن می کنیم و با فیتیله روشن سیگارمون را آتیش می زنیم." یک نفر از تو جمعیت سوال می کنه که نمی شه با همون کبریتی که فیتیله را روشن می کنیم سیگارمون را هم روشن کنیم؟  همشهری مخترع ما یکمی چونه اش را می خارونه و می گه : اون هم می شه!!!!!!

این جوک را بابا همیشه برای من تعریف می کرد وقتی یک کار بی فایده می خواستم انجام بدم....

امروز بحث سر فرودگاه بردن فی فی بود و بابای جیگر طلا هم که تازگیها خدای تعارف شده و اصلا هم به تواناییها و ناتواناییهاش واقف نیست  می گه: شما زحمت نکشید من با تاکسی فی فی را می برم فرودگاه بعد با تاکسی برمی گردم خودم خونه!!!!!! حالا شما مجسم کنید که بابا با عصا و واکر و ویلچر چه جوری می خواد فی فی را ببره فرودگاه و  تنها برگرده خدا داند..... می گم خوب بابا جون اگر قرار با تاکسی رفتن ف جون است شما دیگه چرا تا فرودگاه برید و برگردید خوب خودشون هم تنهایی می تونند بروند تا فرودگاه... بابا یکمی فکر می کنه و می گه : اون هم می شه!!!!!!

   + سبک وزن - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸

همین جوری

صبح روز دوشنبه همه به خیر....بنده که تقریبا خواب و بیدارم و حتی با یک گالن قهوه استار باکس هم خواب از سرم نپریده.... دیشب تا دیر وقت داشتیم برای بار دهم فیلم تلنتت مستر ویپلی را می دیدیم و باز هم وقتی تموم شد برای بار دهم با خودم گفتم عجب فیلم چرتی....قول می دهم دیگه نبینمش.

یک عالمه کار سرم ریخته ...رئیسم بیمارستان بستریه و یک سری از تصمیمات که فقط از طرف ایشون باید صادر بشه رو زمین و هوا مونده.... اصلا هم دوست ندارم برم پیش رئیس رئیسم که همون خانوم بسیجیه باشه!!!!!!

دیروز از دست یک عزیزی بدجوری دلم گرفت... بدجوری... ولی اشکال نداره اونهم اندازه من الان زندگیش قاطی پاطیه و منهم سعی می کنم به دل نگیرم ولی مطمئنم که اون تا سه چهار هفته دیگه سر سنگین خواهد بود!!!!!!!!!!! در حالیکه تقریبا نود در صد قضیه از جانب اون بود... ولی می شناسمش که چه جوری برخورد خواهد کرد... (اینها را برای ثبت در تاریخ می نویسم انتظار ندارم کسی بگیره چی دارم می گم!!!!!)

دیروز شروین و بردیم فیلم  Cloudy With a Chance of Meatballs 

خیلی باحال بود برای یک عصر یکشنبه برنامه خوبیه ...

فعلا همین....

   + سبک وزن - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

تی جی اف

امروز جمعه است و من شاد و شنگولم چون فردا و پس فردا تعطیلم.... هوراااااااا.... دلم می خواست که می شد بریم سن آنتونیو ولی بابا یکمی مریضند و سرما خوردند و نمی تونم خودم و راضی کنم که بدون اونها بریم یا خونه تنهاشون بگذاریم... دیروز اینقدر بدو بدو داشتم که تقریبا ساعت ١٠ شب از خستگی می لرزیدم تو تخت.... از صبح سرکار بودم که گفتم چه صبح گهی بود... ساعت چهار و ربع رفتم شروین و از مدرسه بردم خونه و بابا را برداشتم و رفتم آزمایشگاه و رادیولوژی و معطلی و غیره بعد بابا را بردم خونه و خودم بدو بدو رفتم جیم... ساعت هفت و ربع برگشتم خونه... شام شروین و دادم و کاغذهای مدرسه اش را جمع و جور کردم و مشقهاشو بازبینی کردم ... ماه اکتبر اینجا ماه کتاب خونی است و چون شروین سوادش هنوز اونقدر قد نمی ده که خودش کتاب بخونه بنده باید شبی ٢٠ دقیقه براش کتاب بخونم و توی یک تقویم یادداشت کنیم اگر ۵ شب هفته شبی ٢٠ دقیقه مطالعه کرده باشند آخر ماه می برنشون بیرون و بهشون پیتزا می دهند که البته برای ایشون ٢٠ دقیقه ننه اشان مطالعه می کنند و در حقیقت پیتزا را من باید بخورم.... داشتم می گفتم بعد از کتاب خوانی جناب مستطاب شروین خان بیهوش شدند و بنده تازه ساعت یک ربع به نه باسن مبارکم به مبل جلوی تلویزیون رسید.....

یک عالمه کار دارم نشستم وبلاگ می نویسم... برم تا تلفنها و پیجها شروع نشده...آخر هفته خوبی داشته باشید.

   + سبک وزن - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸

همینجوری...

اوکی صبحمو افتضاح شروع کردم .... با یکی از همکارام دعوام شد... در حقیقت اون فضولی کرد بدجور ...من خر هم جوابشو ندادم....رستم طلا دیروز برگشت تو اورژانس که از همون اورژانس تحویل پلیس دادیمش.... دیگه چی بگم؟؟؟ آهان شروین از دیروز شروع کرده به کلمات سه حرفی را خوندن.... زندگی می گذرد.... 

 

   + سبک وزن - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸

همینجوری

شاخ رستم دیروز با اسکورت سیکیوریتی از بیمارستان با سلام و صلوات مرخص شد...در ضمن کاشف به عمل اومد که ایشون بی خانمان بی خانمان هم نیست یک آپارتمان کوچولویی داره که خیلی مناسب زندگی نیست و ایشون ترجیح می دهند تو بیمارستان زندگی کنند!!!!! حالا ببینید کی دوباره این رستم طلا بر می گرده بیمارستان ... مدد کار اجتماعی بخش ما که در حقیقت نفر دوم تیم دونفره مارو تشکیل می ده یک کار جدید پیدا کرده و هفته دیگه می ره... تقریبا از دیروز مستعمع آزاد می آید سرکار ... وظایف خودم به کنار باید کارهای این شازده خانوم را هم بکنم... خیلی گرفتارم... شروین هم بعد از تقریبا سه هفته مریضی ماشالله حالش بهتره فقط دو کیلو از وزنشو از دست داده و الان شده دقیقا ٢٠ کیلو!!!!! پوست و استخون...گردنش مثل حاجی لک لک روی تنه اش لق می زنه... خلاصه این روزها هم و غم ما شده غذا خوروندن به آقا شروین...فصل پشه هم هست و ما هم مشغول پشه کشتن تو صورت همدیگر... فعلا عرضی نیست تا فردا....

   + سبک وزن - ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

من بزدل....

من یک آدم ترسو و بزدل هستم.... من از از دست دادن داشته هایم می ترسم.... من امشب بعد از دیدن دوباره فیلم دختر شجاعی که با لگد و مشت پلیس ضد شورش باتوم به دست را سر جایش می نشاند تصمیم گرفتم هر وقت ترسیدم با یاد آوری دلاوریش ترسو نباشم.... من امشب بعد از دیدن صدباره صحنه شجاعت دخترک هزاران بار به جسارتش حسادت کردم...

 من امشب بعد از دیدن نیمه کاره فیلم ر* و*ز*ه*ا*ی * س * ب * ز*  حالم اصلا رو به راه  نیست .... همین.

   + سبک وزن - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸

سوال؟

نمی دونم چی کار کنم بهتره... یک وبلاگی یکی دو سال پیش راه انداخته بودم تو ورد پرس ولی چیزی توش نمی نوشتم دلیل راه اندازیش هم فقط به خاطر این بود که می خواستم سبک وزن دات ورد پرس دات کام مال من باشه!!!!! چند روز پیش ها رفتم یکمی گرد گیریش کردم... نمی دونم چه جوری آرشیوم را به اونجا منتقل کنم اگر کسی می دونه بگه... تقریبا روزی دو نفر ویزیتور از ایران دارم که نمی دونم با چه قیل تر شکنی اینجا باز می کنند که البته فکر می کنم از اصفهان هستن.... آمار بازدید کننده هام به طرز وحشتناکی افت کرده و صد البته تعداد کسانی که فید من را به گوگل ریدر هاشون اضافه کردن به مقدار قابل توجهی اضافه نشده.... حالا سوال اینه که هم اینجا بنویسم هم تو ورد پرس؟؟؟؟ یا فقط ورد پرس؟؟؟ یا اصلا ننویسم؟؟؟؟؟ اگه برم تو ورد پرس و آرشیوم را هم منتقل کنم اونجا خوب منطق می گه اونجا هم به علت سابقه نوشتاری خرابی که دارم قیل تر خواهند کرد!!!!!!!! آخه می دونی که شستن ک....ن شروین و هزار و یک روزمره نویسی من چقدر کل جامعه را به آلودگی می کشد!!!!!

آهای عزیزانی که در فیس بوک حرف وبلاگ منو می زنید....لطفا نزنید.... شما اگر آدرس اینجا و اونجا را دارید یعنی یا خیلی منو نمی شناسید یا خیلی محرم هستید... پستهایی که فکر می کنم نامحرمان هم می تونن بخونند را خودم اونجا پست می کنم ولی باور کنید که همه عالم و آدم و فامیل نمی دونه که من وبلاگ دارم.... نه به خاطر اینکه من چیزی خاصی می نویسم به خاطر اینکه دلم نمی خواهد زندگیم از این عریان تر در معرض دید همه قرار بگیرد...

حالم بهتره ... از فردا بر می گردم سرکار.... مرسی از احوال پرسی همه... این پست را توی ورد پرس هم می زنم ببینم چی می شه....

   + سبک وزن - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

همین جوری

کمی تا اندکی ناخوش هستم یا بودم و این هفته را در منزل مشغول استراحتم.... استراحت که چه عرض کنم.... صبحها طبق معمول ساعت ٧ صبح بیدار می شوم و شروین خان را آماده مدرسه می کنم و می برمش مدرسه... تو راه برگشت اگر خریدی باشه انجام می دهم میام خونه رخت می شورم ظرف می شورم جارو می زنم ملافه عوض می کنم سوراخهای دستشویی ها را که خدا می دونه شروین چی ها توشون انداخته باز می کنم یکمی درد می کشم و استفراغ می کنم و ناهار برای شروین می برم مدرسه و دکتر می رم و کامپیوتر بازی می کنم و شام درست می کنم و شروین را از مدرسه میارم و بازی می کنیم و سریال می بینم و شام خانواده را می دهم ظرفها را می شورم شروین را می خوابانم پای درد دل کاوه می نشینم از روزم و حالم برای کاوه می گم می رم تو رختخواب تا ساعت ١٢ بیدار می مونم که یکی از آنتی بیوتیکهایم را بخورم بعدش خوابم نمی بره تا ٢ صبح فکر و خیال می کنم با افکارم می جنگم دعوا می کنم خدمتشون می رسم خاکشون می کنم تا خوابم ببره  ۶ صبح با زنگ ساعت بیدار می شم تا نوبت بعدی آنتی بیوتیکم را بخورم و بعدش کمی تا اندکی چرت کفتری تا دوباره ٧ صبح پاشم که شروین را بیدار کنم.... روزگار خوشی دارم نه؟

   + سبک وزن - ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

شروین خارق العاده من....

چند وقتی است که با شروین روی سلام و احوال پرسی به دیگران داریم کار می کنیم...( نزدیک ٢ سالی می شه!!!!)  بدبختی اینجاست که قول می ده قرار می گذاره قسم و آیه اش می دهیم ولی مثلا دم در مهمونی کله اش را لای لنگ پدرش قایم می کنه و از خجالت صد رنگ می شه... خلاصه از اونجایی که بچه های آمریکایی اصلا سلام بلد نیستند بکنند و ماهم اون موقع که بچه نداشتیم کلی پشت بچه هایی که سلام نمی کردند صفحه می گذاشتیم حالا معضل سلام نکردن شروین داره به جنون می رسوندمون!!!!! خلاصه دیگه هفته پیش سنگها را باهاش وا کندیم و بعد از کلی تهدید و گریه و زاری قرار شد براش یک استیکر چارت درست کنیم و برای هر سلام بهش یک استیکر بدهیم و برای هر احوال پرسی و معرفی و دست دادن ٢ تا استیکر و هر وقت تعداد استیکر ها به ٢٠ تا رسید جایزه اول را براش بگیریم... روش خیلی موثری است ولی متاسفانه تخم جن من دیگه به گربه محل هم روزی صد دفعه سلام می کنه و از من طلب استیکر می کنه!!!!! می ره توالت میاد بیرون به باباش سلام می کنه از تو حموم میاد بیرون به من سلام می کنه میره تو حیاط به بی بی سلام می کنه... خلاصه به عنوان رئیس این پروژه یک تبصره گذاشته ام که تعداد سلامهای واقعی با تکراری و تعداد استیکرهای رسیده را بنده تعیین می کنم نه ایشون....

تا اینجا ماجرا را داشته باشید....

مرجان (دختر خاله ام ) برای تولد شروین از تارگت ( یک فروشگاه بزرگه اینجا که اسباب بازی هم داره) یک گیفت کارت که عکس یک قورباغه روش بود را گرفته که شروین باهاش بره هر چی دلش می خواد بخره.... دیروز بهش گفتم که شروین بیا بریم تارگت هم من برات چند تا دیگه استیکر بخرم هم تو با کارت قورباغه ات کادوی خاله مرجان را بگیری.... خلاصه رفتیم تارگت و یک کتاب که توش پر استیکر یا همون عکس برگردان بود را برداشتم و گذاشتم تو سبد و رفتیم سراغ اسباب بازیها ... تا وارد راهرو اسباب بازیها شدیم برگشت با قیافه جدی گفت : ماما استیکر بوک را باید با پول خودت بدی نه با گیفت کارت من.... من فقط با گیفت کارتم برای خودم اسباب بازی می خرم!!!!!!!!!!!!! اول نفهمیدم دقیقا چی گفت بعد که دوزاریم افتاد دو ساعت می خندیدم که این دیگه چه جنس زبلی از آب در اومده.... به خدا من که بچه بودم اینقدر خر بودم که نگو .... همه عالم می تونستند دستم بندازن و نفهمم.... یادمه یک بار داشتم کارتهای تبریک عید دوستام را به پسر عمه ام نشون می دادم که روش دوستم نوشته بود این نوروز باستانی را به شما و خانواده گرامیتان تبریک می گویم.... همون موقع پسر عمه ام روشو کرد به بابام و گفت مگه امسال هم نوروز باستانی است؟؟؟ بابام هم گفت آره امسال هم باستانی است!!!!! من هم عین قوچ شاخ دار باور کردم و رفتم به همه دوستام گفتم که امسال نوروز باستانی است!!!!! یک بار هم معلم قرآنمون گفته بود که مثلا برید ببینید تو خونتون قرآن مجید دارید یا نه؟؟؟؟ من اومدم خونه از بابام پرسیدم گفت نه ما قرآن کریم داریم!!!!!! واقعا هم قرآن خونه ما روش نوشته بود قرآن کریم!!!!! منهم رفتم فرداش مدرسه گفتم نه ما قرآن خونمون کریمه!!!!!!

خیلی پراکنده نوشتم ولی رفتار شروین و اینکه خیلی زود خر نمی شه برام جالبه... آدم وقتی می بیندش فکر می کنه که یک پسر بچه تخس است ولی بعضی وقتهای یک چیزهایی می گه که عقل از کله ام می پره....هفته پیش تلویزیون داره اباما را نشون می ده ... برگشته می گه ماما می دونی این آقاه پرزیدنت اباما است؟؟؟؟؟ و می دونی که اولین رئیس جمهور آمریکا مستر واشینگتون است؟؟؟؟ بعضی وقتها حجم معلومات مغز کوچولوش برای من که مادرشم غیر قابل هضمه.... وقتی می بینم ذهنش جهت داره می گیره و منطقش هر روز از روز قبل قوی تر می شه احساس عجیبی بهم دست می ده... می دونم که همه مادرها تقریبا کم و زیاد از کارهای بچه هاشون سورپرایز می شوند و همه هم فکر می کنند که بچه هاشون باهوش ترین بچه های دنیا هستند ... اشکالی نداره افکار منهم روی افکار همه مادرهایی که بچه های خارق العاده دارند!!!!!!

پی نوشت:

این هم کامنت عمو کامی : 

آره بذار منم دو سه تا خاطره از این فلفل کوچولو بگم...بعضی وقتها که با تلفظ اشتباه اسم بعضی دوستاش رو میگفتم و چند بار سعی میکرد منو اصلاح کنه و منم باز مخصوصا غلط میگفتم عصبانی میشد ولی به جای اینکه کار خاصی بکنه سریع کوتاه میومد و میگفت:ok,forget it .اون وقت بود که من از رفتار عاقلانه اش شاخ در میاوردم...یا یادمه یه دفعه در مورد یک دستگاهی که سوار شده بود و ترسیده بود داشت توضیح میداد و منم هی میگفتم که نه ترس نداره خیلی هم FUN ه...باز داشت توضیح میداد و منم همش میگفتم نه این که خوبه تا آخرش میدونین بهم چی گفت:  Okمن چیزی نمیگم.تو باید خودت سوار شی و ببینی من چی میگم!!!! یعنی خیلی محترمانه بهم گفت: ...خودتی .

   + سبک وزن - ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

آدم حواس جمع....

آدم حواس جمع آدمی است که لباسهای چرک را به جای ماشین لباس شویی بندازه تو خشک کن  دستمال نرم کننده هم بندازه بعد از چند دقیقه در خشک کن را باز کنه که یک حوله اضافه کنه و ببینه تمام لباسها خشک خشکه...مات مات لباسها را نگاه کنه و با خودش بگه جل الخالق عجب خشک کن سریع و السیری!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

همین جوری...

به دلیل اینکه هر پستم بیشتر از ٣ یا ۴ تا کامنت بیشتر نداشت داشتم انگیزه ام را برای نوشتن به کل از دست می دادم که دوست عزیزی به دادم رسید.... این دوست عزیز اخیرا بسیار زیاد به جای درس خوندن مشغول وبلاگ خواندن است و به وبلاگ بنده هم ارادت دارد که باعث افتخار ماست .... اخیرا به هر کی توی هیوستون می رسه می گه سبک وزن را می شناسی و همه هم جمیعا می گویند بعلللللله.... که البته خیلی خیلی باعث تعجب منه ... می دونستم خواننده خاموش زیاد دارم ولی اینکه به قول آمریکایی ها دو نفر به طور رندوملی در هفته گذشته به شخص سومی گفته باشند که بنده را به جا می آورند بسی باعث مباهات و افتخار بنده می باشد و اینجور شد که سبک وزن روحیه نوشتاریش را دوباره به دست آورد و تصمیم گرفت از خود در گهر بار بفشاند......از همین ماجرا قبول کنید بسیار آدم بی ظرفیت و لوسی هستم!!!!!

هفته گذشته به قول پدر بزرگم جنها جناب شروین خان را گرفته بودند و دور روز جهنمی را در مدرسه داشتند و هر کار بدی که بلد بودند انجام دادند و روز اول حتی کار به جایی رسیده بود که به علت بازی تف بازی سر میز ناهار به دفتر مدیر مدرسه فرستاده شده بودند...و بعد از اینکه اقرار کرده بودند  متنبه شده اند و قول و قرار و غیره دوباره در زمین بازی روی سرسره تصمیم به تف بازی گرفته بودند و به تایم آت هدایت شده بودند ... نامه بلند بالایی از تیچر خانمشان ضمیمه کیفشان بود که بنده بسیار شرمنده اخلاق ورزشکاری فرزند خلفم شده و فرداش به خانمشان زنگ زده و عذر زحمات خواسته و به خاطر رفتار پسرک پوزش شدید خواستم و ضمنا پرسیدم که آقازاده ما امروز چطور بوده اند که تیچر خانم فرموند که امروز هم سر کلاس وراجی کرده اند جهت خنداندن بقیه کلاس پاتی ورد که همان پوپو باشه استفاده کرده اند و در زمین بازی هم سنگ بازی کردند و دوباره زمان زیادی را در تایم اوت گذرانده اند.... نامبرده وقتی به منزل مراجعت کردن مادرشان از شدت خشم فراوان مشغول سکته زدن بودن.... روز سوم که از خواب پاشدن جهت نرفتن به مدرسه بهانه های فراوان آورده و دو تا از بهانه های ایشون اینها بود...... مامان نیگار تمام تنم دو دو می زنه!!!!!.....(بعضی وقتها که مریضه بهش می گم که چرا چشمات دو دو می زنه؟؟؟) ..... یا اینکه .... مامان نیگار فکر می کنم زانوهام خراب شده نمی تونم برم مدرسه!!!!!.... خلاصه نامبرده را با تهدیدات فراوان از قبیل اینکه اسباب بازی ها جمع می شه و تی وی نمی تونی ببینی و غیره راهی مدرسه نموده و با نگرانی فراوان منتظر شکایتهای جدید شدیم... با کمال تعجب و حیرت وقتی روز سوم به تیچر خانم زنگ زدیم ایشون فرمودن که پسرک مثل دسته گل می مونه و انگار نه انگار که دو روز تمام آتیش سوزونده بودن..... خلاصه که جن ها روز سوم پسرک را ول فرموده و خدا داند که کی دوباره سر به خلی خواهد گذاشت....

این بود انشا من در هفته ایی که گذشت.... در ضمن اگر برام کامنت نگذارید کامنت دونی را می بندم!!!!!!!!!!!

 

   + سبک وزن - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧

همینجوری

دیروز به این نتیجه رسیدم که جای قاشق چنگالهای هر خونه بر حسب عادات خورد و خوراک اون خونه چیده می شه.... برای ما که بیشتر از قاشق چنگال استفاده می کنیم قاشق و چنگال کنار هم هستند .... دیروز خانمی که خونه را تمییز می کرد اومده بودو داشت ماشین ظرف شویی را خالی می کرد و جای همه چیز را بهم زده بود و کارد و چنگال را کنار هم گذاشته بود!!!!!!!! وقتی که دیدم اینجوری داره می چینه بهش گفتم کاردها را بگذار تو ردیف کناری و قاشقها را بگذار تو ردیف وسطی کنار چنگالها.... همین جوری مات مات منو نگاه می کرد که آیا من دیوونه شدم یا تصمیم دارم استیک را با قاشق ببرم.... خبر نداره که اگر اون قاشق های گنده نباشه ما نمی تونیم کیلو کیلو پلو با هر لقمه تو دهنمون خالی کنیم....

نتیجه اخلاقی این پست چیه؟؟؟؟

پی نوشت: از خوردن پلو با چنگال بیزارم!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧

همین جوری

اینو از دست ندید!!!!!

   + سبک وزن - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧

همینجوری....

۱-از گرما گفتن حرف کهنه ایی است ... پس شماره یک را درز می گیرم.

۲-از سردرد گفتن حرف تازه ایی نیست ...پس شماره دو را هم درز می گیرم.

۳-از دلهره و تنبلی و ایستایی گفتن حرف ملال آوری است...پس شماره سه را هم درز می گیرم.

۴-از اینکه دیشب نشد که بریم هری پاتر را ببینیم گفتن حرف جالبی نیست ...پس شماره چهار را هم درز می گیرم.

 

سبک وزن نگو خیاط بگو...یکهو بگو زندگیتو بنداز زیر چرخ خیاطی خیال خودتو و همه را راحت کن....

 

   + سبک وزن - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦

همین جوری.....

فقط خواستم بگم هنوز ۲۴ ساعت از رفتن سایه سر ما نگذشته است و ما احساس بیکسی مون به بینهایت رسیده.... دلمان هم تنگ شده و به شروین هم گفتیم که دد کاوه رفته ایران و اونهم قبول کرده و به هر کی می رسه می گه دد کاوه وفت اییان(رفت ایران)...باباش قبل از رفتن بهش کیف پول قدیمی خودش را داده و ۳ تا یک دلاری هم توش گذاشته با این سه دلار تا حالا همه دنیا را خریده و آزاد کرده...دیروز قرار بود با این ۳ دلار بره برای ما بستنی بخره...توی این گرما مارو تا دم بستنی فروشی کشید و آخرش دبه کرد و پول را نداد که نداد.... امروز هم می خواهیم بریم سینما فیلم surf's up ......حالا ببینیم می تونیم راضیش کنیم با ۳ دلارش برامون پاپ کورن بخره!!!!!......

   + سبک وزن - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

همینجوری....

۱-این فینگیلی ما از آب می ترسه...دیروز بردمش استخر اول که یکسری به من غر زده که تو آب شارک (کوسه) است و منو می خورند!!!! گفتم بهش باشه مامی جان شما نیا تو آب.... تیوپ گنده اش را باد کردم دور بازوهاش هم تیوپ بستم مایوش را هم پوشید و رفتیم دم استخر.... اول اومده برای من کرم ضد آفتاب زده...بعد رفته برای دوستش کرم زده ...بعد صندلی های دم آب را مرتب کرده...بعد رفته دستشو کرده تو آب به من می گه مامان جامپ (بپر) ...میگم سرده می گه نه خوبه ...خوبه را خیلی بامزه می گه به جای خووووووووبه می گه خبه به ضم خ ..... خلاصه دلش قیلی ویلی می رفت که بپره تو آب ولی از اون جایی که یکمی جون دوسته از ترس کوسه ها نیومد!!!!  ولی آخرش تا دلتون بخواد افتاد به شیطونی و همه عالم و آدم را خیس کرد و رفت تو کم عمق مثل کوسه ها شنا کرد!!!! ولی به مجردی که آب از مچ پاش بیشتر می شد فرار می کرد!!!!! به استخر هم می گه اوشن (اقیانوس!!!) ...... بچه ام ندید بدید شده از وقتی اومده تگزاس....

۲- یادتونه راجع به فیشی اوجن (ماهی اورنج یا همون نارنجی) براتون گفته بودم؟؟؟؟ برای عید دوتا کوچولو بد ترکیب طوسی خریدم که اونها هم بعد از یک هفته به سرای باقی شتافتند...یکی از دوستام یک فیشی اوجن پلاستیکی برای شروین خریده ...انداختمش تو تنگ و شروین روزی ۱۰ بار می ره سلام و احوال پرسی باهاش می کنه و براش غذا می ریزه و باهاش کلی دوست شده ....خدا عمر به این ماهی پلاستیکی بده که دقیقه ای یکبار نمیاد رو آب کله پا شه و بمیره و حال آدمو بگیره...راستشو بخواهید منو این فیشی اوجن پلاستیکی را خیلی دوست دارم و کلی هر روز ظرفشو می شورم و بدون وحشت از کلر آب تنگشو عوض می کنم!!!!!

۳-این دوران باز نشستگی ما داره به سر میاد و از یکی دو ماه دیگه باید برم سرکار..... یکمی استرس دارم و اندکی هم اعتماد به نفسمو از دست دادم....باید روی رزومه ام کار کنم و دنبال یک کار پارت تایم سبک بگردم ...باید دنبال یک مهد کودک خوب برای شروین هم بگردم که همه اینها باعث شده که من از صبح تا شب بشینم تو مغزم برنامه ریزی کنم ولی جرات پیاده کردن برنامه هامو هنوز ندارم.....برام دعا کنید....یادتونه می گفتم برای خودم هیچ آرزویی ندارم؟؟؟؟ حالا که نگاه می کنم می بینم چرا یک عالمه آرزو دارم.... ولی برای دیگران آرزو کردن آسون تره شاید قبلا ها جرات فکر کردن درباره آرزوهامو نداشتم...

   + سبک وزن - ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

همین جوری.....

۱- ما زنده ایم ...اندکی غمگین به خاطر برگشتن عزیزان به شهر و دیارشان ...ولی عادت می کنیم...در حقیقت عادت کرده ایم که عادت بکنیم.

۲- دوست عزیزمان میمون بی مغز سالهای پیش پستی نوشتند راجع به طبقه بندی نسوان .   بنده هر وقت حالم گرفته است سری به این نوشته می زنم و از ته قلب می خندم ....خواندن این نوشته را به خوانندگان بالای ۱۸ سال و شاید هم بالای ۲۱ سال توصیه می کنم ......... تیس تیس ها و مودبها هم لطفا نخوانند و بعد غرش را به ما بزنند!!!!! ما گفته باشیم....

۳-شروین تا ساعت ۲ بعد از ظهر روز جشن تولدش که یکشنبه بود بالا آورد و دقیقا وقتی که آماده شدیم که به همه زنگ بزنیم و تولد را کنسل کنیم حالش خوب شد و تولدش را به سلامتی برگزار کردیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت....جای همه خالی....

۴-روزگار غریبیست نازنین.............

   + سبک وزن - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

همینجوری....

 هوا بس ناجوانمردانه خوبه اینجا..... دلم میخواد برم بیرون بدوم و نفس عمیق بکشم و تو ذهنم بسپرم که یک وقتهایی زندگی زیبا هم میشود.... یک روزهایی پرنده ها از سرخوشی  هم میخونند ...یک وقتهایی آینده جلوت روشنه و همه چیز و همه کار آسون....

با همه اینها حال دویدن ندارم...........

به جاش پسرک می دود و من نگاش میکنم.....

تمام آرزوهام خلاصه شده در آرزوهای پدر و پسر.....

برای خودم آرزویی ندارم...........

و این است عاقبت مادر بودن ....همسر بودن.....زن بودن.....

خوشحالم که پسرم مرد است....

خوشحالم که برای خودش آرزوهای بزرگ خواهد داشت.....

و دیگران نیز برایش آرزوهای خوب خواهند کرد......

مثل پدرش......

خدایا شکرت.........

 

   + سبک وزن - ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

همین جوری.....

 

داشتم با خودم فکر می کردم چی می شد الان چند تا از نوازندگان معروف کشورمان سازاشون را برمی داشتند می رفتند پشت در اتاق بیمارستان بابک بیات براش آهنگهاشو می نواختند... مگه آهنگ های یک آهنگ ساز بچه های اون آدم نیستند؟؟؟  مگه وقتی آدم خیلی مریضه بچه هاش نباید دورش باشند؟؟؟؟

این فکرو به یک عزیزی در ایران همینجوری گفتم .... ازم پرسید : حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

پی نوشت: تو رو به ابوالفضل کسی ویلون به بغل راه نیوفته بره بیمارستان ایرانمهر......دارم میگم چی می شد اگر می شد؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥

همینجوری....

 

۱-دیروز آقای بی بی ولنتاین ساعت ۶ عصر خوابید و ساعت ۱۰ شب بیدار شد شنگول و منگول...رفت یک وان باحال هم گرفت و افتاد به شیطونی..... من ساعت دوازده و نیم بیهوش شدم ساعت سه و نیم صبح با یک صدای خرت خرت دم گوشم بیدار شدم دیدم آقای بی بی ولنتاین با یک ظرف پر از هویج داره از خودش تو رختخواب ما پذیرایی می کنه!!!!  تا ۴ صبح هویج خوریش ادامه داشت تا بالاخره بیهوش شد.......

۲-آقای همخونه آلوچه خانم آخرین اخبار مربوط به آقای بیات را در وبلاگش گذاشته.... در این زمان کاری به غیر از دعا از دستمان بر نمی آید..... از صبح تا حالا با خودم راه میرم و غر میزنم که چرا کبد ؟؟؟ چرا AB-؟؟؟  چرا فریاد زیر آب؟؟؟؟؟

۳-از این که پست های این روزهای من تم افسردگی داره معذرت می خواهم از اینکه به قول یکی از کامنت گذارهای عزیز پست بهشت زهرا دل ریش کننده بود منو ببخشید....این وبلاگ من است و مثل دفترچه خاطرات میمونه ...اگر مطالب یک دفترچه خاطرات غمگین است تقصیر نویسنده نیست روزگار غریبی است نازنین......

   + سبک وزن - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥

همینجوری....

 

با هم دیگه دعوامون شد...سر اینکه دومین بستنیشو در عرض نیم ساعت می خواست...گریه کرد زاری کرد خودشو مالید رو زمین....منهم انگار گود زورخونه اس زورمو به رخش میکشیدم....براش شیر تو شیشه محبوبش ریختم گذاشتم لب تخت بهش گفتم بیا شیرتو بخور و بخواب از خواب که بیدار شی بستنی میدم...به پهنای صورتش اشک می ریخت بهش می گفتم این زر زر ها مال چیه؟؟؟ می گفت زر زر no  بسنی.....حتی رفت خودش کشون کشون صندلی هال را آورد دم یخچال رفت ازش بالا تا در فریزرو باز کنه...سر بزنگاه ها رسیدم....بالاخره به بستنیش با حالت قهر رسید...بعدش هم دستاشو شست منو بوسید شیرشو برداشت و گرفت خوابید...منم داغون از این آقاییش!!!

 

 

   + سبک وزن - ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

همینجوری

 

امروز صبح بی بی ولنتاین در حالی که فقط یک دایپر اونم از نوع پرش پاش بود کفشهاشو برعکس پاش کرد و تصمیم گرفت با سه چرخه مسخره اش با باباش بره سره کار......دل من و آجر براش ریز ریز شد!!!!

طفلکی بچه ام ایران که بود روزی ۲۰ نفر فامیل جدید می دید...مخصوصا این آخریها که بنده ۴-۳ منبره شده بودم....این چند روزه که اومدیم بغیر از من و باباش هیچکی را ندیده و هر روز با من خوش اخلاق تو خونه تنهاست....تازه ساعت ۶ عصر که میشه می زنیم تو تیپ و توپ همدیگه و از هم یک گرد و خاکی میگیریم....چه می دونم درگیریهای اخلاقی و فرهنگیه که آخرش منجر می شه به تایم آوت اون و عذاب وجدان من!!!!

خدا یک صبری به من و بی بی و لنتاین بده تا دوباره به وضع موجود عادت کنیم و زندگیمون از حالت مسافرت به روتین برگرده...الهی آمین.

 

   + سبک وزن - ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥

هنینجوری

 

 

دیشب بی بی ولنتاین تصمیم گرفت ساعت ۱۲ شب بیدار بشه و تا ۲:۳۰ صبح فریاد بزنه!!! وقتی که بچه نداشتیم هر کی که بچه داشت تا بهمون می رسید میگفت از این وقتهاتون استفاده کنید چون وقتی بچه بیاد مثلا کنسرت یا سینما نمی تونید برید. من و آجر هم به هم می گفتیم ما سینما ها و کنسرتهامون را رفتیم!!!!! خدا به سر شاهده هیچ کس راجع به اینکه توالت هم نمی تونیم بریم هیچی به ما نگفت چون در اون صورت نمی تونستیم بگیم ما توالت هامون را رفتیم!!!!! ولی همه این شب زنده داریها و یبوست ها و شاشبند شدن ها به یک لبخندش یا یک کار جدیدش می ارزه٬ میدونم آلان دارید با خودتون میگید تو هم که کشتی مارو از بس غر زدی یا راجع به بی بی ولنتاین حرف زدی اولا از همین تریبون از همه معذرت می خوام دوما از همون اولش هم گفته بودم من تو این وبلاگ می خوام برای دل خودم بنویسم دل من هم الان درگیرخودتون می دونید چیه!!!!!ا

   + سبک وزن - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳