سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

کار درست یا غلط

یک: خوب اینکار به نظر من اصلا درست نبود ... کار صحرا را می گم . به خودش هم مربوط نبود ... موضوع هزار نفر آدمه. تو وقتی یک گروهی را اهلی می کنی در برابرشون مسئولی . نمی تونی یک دفعه غیب بشی. نمی تونی بگی نمی تونم ... نمی تونی آدمهایی را که ۷-۸ سال هر روز باهات زندگی کردن را به امان خدا رها کنی و بگی به خودم مربوطه. 

دو : حساب من از صحرا جداست... من هیچ وقت مثل صحرا مرتب نمی نوشتم... من آدمهای دور و برم را خیلی اهلی نکردم. ولی بازم وقتی خیلی طولانی می شه نوشتنم احساس بدی دارم. احساس می کنم یک عده را گذاشتم سرکار حتی اگر اون یک عده ۱۰ نفر باشند... شاید اون عده دلشون بخواد بدونند چه بلایی سر چشمهای پسرکم اومد بالاخره ( خط اول پست قبل) ... اگر بحثشو کردم اگر یک گروه خواننده را درگیر کردم وظیفه ام این است که بالاخره در جریان بگذارمشون. روزی هم که بخوام برم می تونم بگم مثلا بیاییم با هم تو فیس بوک در ارتباط باشیم یا یک چیزی شبیه این ... ولی اینی که یکهو بگذارم بروم خیلی بی انصافی است... ( دل خون را که دارید!!!!)

سه: چشمهای پسرک ۶ ماهی درگیر بود ... دوماه کورتون توش می ریختیم و تا همین چند هفته پیش قطره ضد حساسیت. الان خوبه... مرسی که پرسیدید و ببخشید که جواب ندادم. الان انگشت وسط دست چپش شکسته ... یک بچه ایی تو مدرسه جفت پا پریده رو دستش و انگشتش از دو جا شکسته. تو گچه! پیانو و فوتبال فعلا تعطیله.. ...تا ۶ هفته!!!

چهار: لی لی ۳ روز پیش ۳ سالش شد. الان هم تب داره و مریضه . دارم می برمش دکتر. هفته ایی سه روز میره مهد کودک . خوشحاله. یک دوست خیلی بامزه داره توی مهد کودک به اسم بردیا که تمام فکر و ذکر بچه ام درگیرشه. از ساعت ۹ صبح می ره تا ۱۲:۳۰ . هنوز پاتی ترین نشده و بیشتر نمی مونه. هر وقت از دایپر در اومد بیشتر می گذارمش. مثل بلبل فارسی حرف می زنه و انگلیسیش تعریفی نداره چون معلم مهدش ایرانی است و هر وقت این به فارسی یک چیزی می گه درسته که به انگلیسی جوابشو می ده ولی کارش را هم راه می اندازه. خیلی بامزه شده است و خون شروین را هم تو شیشه می کنه هر روز!!!

پنج: شنبه کنسرت داریوش است.. جای داریوش دوستها خالیه حسابی

شش: هنوز سر کار نرفتم... منتظرم ساعت مهد کودک لی لی را بیشتر کنم تا بتونم برم سر کار...

هفت: پنجشنبه تنکس گیوینگ است و من برای تمام موهبتهای زندگیم شکر گزارم..

   + سبک وزن - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢

هفت تاییهاش

1- چشمهای پسرکم کماکان داغونه... از این متخصص به اون متخصص آواره ایم... امیدوارم هر چه زودتر هر گلی سنبلی که باعث شده بچه ام به این روز بیوفته از تخم وربیوفته و ما راحت بشیم.. دیروز بالاخره قطره کورتون شروع کردند براش..

۲- لی لی داره اونور با مادر بزرگش فیس تایم می کنه و زبون می ریزه... خداییش حرف زدنیش مثل حدودای ۴ سالگی داداششه... تخم جنی است که لنگه نداره... بعضی وقتها فحاشی می کنه به هممون مثلا دیروز وقتی عصبانی شد از دست من دستشو زد به کمرش و بهم گفت : بیو ( برو ) جایو بی گی ( جارو برقی ) !!!!

۳- گفته بودم به خودش می گه هیه؟ به فتح ه و کسر ی... به شروین می گه شه شه..ولی پای تلفن که می خواد خودشو معرفی کنه می گه سیام ( سلام ) من یی ییم ( لی لیم) جلوی مردم هم به شه شه ( به کسر شین ) می گه شرمین!!! هر چی هم خودش می خواد از زبون شروین می گه مثلا اگر گشنشه می گه : شه شه گشنشه پچه !!! معمولا به ب اول می گه پ!!! مثلا پخوابیم.. پپریم... پخوریم ...پچه!!! ژن عرب ستیزی داره پچه ام!!!

۴-سه تا موضوع دیگه ظرف ۱۰ دقیقه باید بنویسم تا به هفت برسم!!!!

۵- چی بگم؟ تازگیها به وبلاگ پیاده رو سر زده اید؟؟؟ اگر نزدید نصف عمرتون بر فنا است... این دختر نابغه ایی است برای خودش. هر پستش را که شروع می کنم به خوندن خدا خدا می کنم که حالا حالا ها تموم نشه...

۶- معلومه افتادم به روغن سوزی؟؟؟ سوژه ندارم خداییش دیگه... شما بهم سوژه بدید بگید از چی بنویسم... ( به غیر از بچه و زاغ و زوغ ؟؟؟)

۷- شماره هفت؟ سلامتی همه انشالله ...

   + سبک وزن - ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢

هفت تاییهاش..

۱- راجع به پروسه از شیر گرفتن خدمتتون عرض کنم قبل از خواب هنوز به راهه و صبر زردم هم تموم شده و حتی نمی تونم دیگه تلخش کنم!!! ولی یک قانون هست که جایی به غیر از تخت اونهم قبل از خواب به هیچ وجه از می می خبری نیست!

۲- از تمام عزیزانی که به اینجانب جهت درست کردن فونت کامپیوتر کمک کردن کمال قدر دانی را داریم.

۳- شروین امسال رفته کلاس سوم و خیلی برنامه هاش روتین تر از پارسال است .. معلمش هم از پارسالی سخت گیرتر ولی بهتر است. توی یک باشگاه فوتبال هم بازی می کنه که تقریبا ما از پارسال درگیر این بودیم که بره این باشگاه...اولش تو امتحال ورودیش بعد از دو بار بازی قبول نشد ولی بعدا دوباره امتحان داد و قبول شد... خلاصه خیلی خوشحاله. هفته دو روز تمرین داره که هر تمرینش ۹۰ دقیقه است و الان هم مسابقه ها شروع شده با باشگاههای دیگه که هر شنبه و بعضی وقتها یکشنبه هم است. پوزیشنش دفاع است و چون سالهای قبل مید فیلد بازی می کرده یکمی دست و پاش بسته است ولی به گفته مربیش دفاع بسیار قوی و مهاجمی است. ماه پیش تو یک از بازیها وقتی داشت جلوی یک فوروارد را می گرفت با سر شیرجه رفت رو زمین و اصطلاحا هد کانکاشن گرفت به این ترتیب که از بازی خارجش کردن و تقریبا روی صندلی گوشه زمین از حال رفت و بعد هم که اومد خونه استفراغ و سر درد و کلی همه را نگران کرد... بعدش هم ۵ ساعت خوابید و وقتی بیدار شد خوب بود ولی چیزی از ماجرا خیلی یادش نمی آمد..به هر حال هر بار که می ره سر زمین کلی دلم شور می زنه ... 

۴- لی لی خانوم هم ۲۱ ماهش است و کلی پررو و بامزه است . یک چیزهایی می گه و کلا منظور خودشو خوب حالی می کنه... به شروین می گه شه شه. ماما و بابا و عمه و بی بی و عمو  و شیر و کاکا و می می و کوکی...را کامل می گه بقیه را اولشو می گه... به آره می گه :آیه. تقریبا هر چیزی که بهش بگی را مثل طوطی تکرار می کنه. به خاله می گه خا. به دایی می گه دا... پیشرفت حرف زدنش روزانه معلوم است هر روز بهتر از دیروز... خوابش افتضاحه طبق معمول و کم کم چرت بعد از ظهرش را هم یک در میون می زنه.

۵- فردا شب داریم می ریم کنسرت ابی و شادمهر جای هر کی که دوست داره باشه و نیست خالی.

۶- اینقدر خوابالود هستم  که فکرم دیگه کار نمی کنه... در ضمن تازه از خواب پاشدم... عجب روزی بشه امروز!!

۷- شماره هفت این بار: سلامتی...همین.

   + سبک وزن - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱

بقیه هفت تائیهاش...

4-خوب اینهم اون سه تایی که قولش را داده بودم.

 

5- حاج خانوم دو روزه که حال کردن که بیشتر از چهار دست و پا کردن راه بروند... نامبرده امروز 14 ماهش شد... حالا هی می گین دارم مقایسه می کنم ولی شروین یکسال و 3 هفته اش بود که راه افتاد و از روزی که راه افتاد باسنش را زمین نگذاشت و در 14 ماهگی می دوید!!!!

 

6- دفعه اول که فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم یک قطره اشک نریختم و مات و مبهوت تمام مدت فیلم به مانیتور خیره بودم و 2 ساعت بعدش به سقف... الان تقریبا 3-4 روزه که چند بار دیدمش و اشک چشمم بند نمیاد... درسته که بیماری بابای من آلزایمر نبود ولی ناتوانی های جسمی اش مثل پدر نادر بود این آخرها... با این تفاوت که حواسش سرجاش بود و این حتی موضوع را دردناک می کرد یعنی یک روح و فکر و عقل سالم در بدن ناتوانش گرفتار شده بود...حالا که فیلم را نگاه می کنم قلبم روحم فکرم برای بابام پر می کشه... اونجایی که نادر روز اول از سرکار میاد خونه و میره تو اتاق به باباش سر بزنه باباش دستشو میاره جلو که با نادر دست بده... هر وقت من از سرکار میامدم خونه تا می گفتم سلام بابا دستشو میاورد جلو و وقتی من دستشو می گرفتم یا دستمو بوس می کرد یا با دستش منو می کشید پائین تا صورتمو بوس کنه... وقتی روی مبل جلوی تلویزیون می نشست من سرمو می گذاشتم روی پاهاش و پاهامو دراز می کردم اون طرف و با هم دیل اور نو دیل می دیدیم و به مجرد اینکه من سرمو می گذاشتم روی پاهاش دست راستشو می گذاشت روی لپ من و نازم می کرد و بعضی وقتها به سختی دولا می شد و بوسم می کرد...تا وقتی که رفت بیمارستان و دیگه روی اون مبل ننشست و دیگه نشد که باهم دیل اور نو دیل ببینیم و منهم هیچ وقت دیگه اون مسابقه را ندیدم...قدرتش را نداشتم و ندارم...

 

7- شماره هفت این هفته: من واقعا به پسر نازنینم افتخار می کنم ... دیروز رفته اسکی و با مربی و بدون مربی 3 ساعت و نیم تمام اسکی کرده و مربیش بردتش پیست بالا و مثل ماه اومده پائین و امروز هم آزمون ورودی یک کلاب فوتبال بود و بچه ام  90 دقیقه تو زمین فوتبال دویده ...تازه صبح هم مدرسه بوده... واقعا خدا را شکر می کنم برای سلامتش ... خدایا ازت ممنونم...

 

   + سبک وزن - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

هفت تاییهاش..

1- مرسی از تبریکات تولد... واقعا ممنونم... اینهمه محبت را هیچ جوره نمی شه جبران کرد...

2-دختره از درد دندون بیچاره شده , ایبوبروفن بهش دادم خورده بی موقع خوابیده... دو سه روز دیگه 14 ماهش می شه و هنوز کشکی پشمی راه می ره... یعنی امروز حال بکنه 3 تا طول خونه را بدون کمک می ره فردا حال نکنه کو...نش و از رو زمین بر نمی داره... حرف حرف خودشه.. از نوزادیش همین طور بود..

3-امروز توی فیس بوک اصلی خودم برای یکی از دوستان یک پیغام گذاشتم و پشت بندش یکی از دوستان دوستم نوشت که تو همون نگار سبک وزنی ؟؟؟ و خلاصه خیلی ابراز لطف کرد و منو شرمنده کرد و بعدش هم یکی دیگر از دوستان دوستم گفت که سبک وزنی؟ من وبلاگتو می خونم و من از خوشی در پوستم نمی گنجیدم که واقعا آدمهایی هستند که این دنیا نوشته های منو می خونند و باهاش ارتباط برقرار می کنند...واقعا این وبلاگ به عشق خوانده شدن نوشته می شود... نظرات شما برام مهمه ... از این که می خونید اینجا را ازتون ممنونم... از این که هر از گاهی یکی از خاطراتی که براتون گفتم را برایم می گویید ازتون ممنونم..باور کنید که این " اند عشقه "

4- دختره بیدار شد... 3 تا بقیه باشه پیشکشتون..

   + سبک وزن - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

هفت تائیهاش

!- با آخرین سرعت ممکن باید تایپ کنم تا فاطمه اره بیدار نشده....(اینهم یکی دیگر از صفاتی بود که مامان بزرگم به من می گفت جالبه که اسم خودش فاطمه بود)!!!

 

٢-روزگار می گذره ..لی لی خانم شنبه می شه ۵ ماهش... خیلی بامزه شده .. شصت پاشو می گیره تو دستش و یکی دوبار هم کرده تو دهنش... قان قان می کنه.. منو  باباش و شروین را  حسابی می شناسه... صبحها یکی از وظایفم در آوردن کرک و پشم و مو از لای چینهای گردنش است...نصف سرش مو داره نصفش کچله... مثل شروین موهاش روشنه و چشماش از شروین روشن تره...دو بار ماه پیش غلت زد و بعد به کلی از غلت زدن پشیمون شد خوبیش اینه که تو فیلم داریم وگرنه خودمون هم باور نمی کردیم که با چشم خودمون دیدیم که غلت زده!!!!!

 

٣- خوابش افتضاحه باید یک پست جداگانه راجع به خوابش بنویسم...

 

۴- دوباره دو ماه دیگه باید اسباب کشی کنیم و دوباره پروسه دنبال خونه گشتن و شرکتهای باربری و دیوونه شدنهای بنده شروع می شه...

 

۵- شروین کلاس فوتبال می ره... تو مدرسه هم خیلی خدا را شکر اوضاع درسیش خوبه... خطش به شدت خرچنگ قورباغه است که از هفته پیش هر وقت بد خط بنویسه پاک می کنم و مجبورش می کنم دوباره خوش خط بنویسه ...

 

۶- هفته پیش داشتم باهاش یکسری جمع و تفریق کار می کردم... دیدم سر یک جمع داره هی مکث می کنه بهش می گم مامان جان اینقدر باید بنویسی تا یادت بمونه می گه بهم : نه مامان ... مغز من مثل یک کتابخونه است که جواب این مسئله ها توی فولدر های مختلف است . فقط باید فولدرش را پیدا کنم تا جوابش را بنویسم و اینکار بعضی وقتها یکمی وقت می بره با تکرار کردن یاد نمی گیرم باید یاد بگیرم فولدرش را زودتر پیدا کنم باید بیشتر فوکوس باشم (متمرکز)!!!! اینهم جوابی که یک بچه ٧ ساله به مادرش می ده... نمی دونم من خودم با اینکه بچه درسخون و باهوشی بودم  ولی اصلا به زبلی این یک وجبی نبودم...

 

٧- شماره هفت این هفته....همه اتفاقاتی که قراره دوماه آینده برامون بیوفته...خدا را شکر.

 

   + سبک وزن - ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

هفت تائیهاش..

١- خوشبختانه پیش بینی من درست از آب در نیومد و غری برای زدن ندارم...لبخند

 

٢- دیروز جشن تولد شروین را گرفتیم... توی یک جایی که از این سرسره های بادی و جامپینگ داشت... خیلی بهش خوش گذشت...خواهرش هم اول تولد خوابید بعد از باز کردن کادوها پاشد و کلی کلی عزت گذشت سرمون که بنده مجبور نشدم وسط تولد می می دهنش بگذارم...

 

٣-نمی دونم قبلا گفته بودم یا نه بعضی مدارس در کالیفرنیا تعطیلات تابستانی طولانی ندارند و به جاش بچه ها هر ٢-٣ ماهی که می روند مدرسه ٣-۴ هفته تعطیل هستند... به این مدارس می گن :Year Around مدرسه شروین هم امسال اینجوری است و شروین از آخر این هفته به مدت ۵ هفته تعطیله...خودش که کلی هیجان زده است ایضا ما که مجبور نیستیم کله سحر پاشیم ...

 

۴- برای ثبت در تاریخ هم بگم که این هفته شروین از ردیف ١٢ در خواندن به ١٧ ارتقا پیدا کرده و ١٧ بالاترین ردیف کلاسشون است و الان تقریبا کتابهای بچه های کلاس پنجمی را هم می تونه بخونه و کتابهای مورد علاقه اش Diary of a wimpy kid است که بیشتر بچه های کلاس ۴-۵ می خوننش ولی شروین تقریبا ٩٠ درصد کلماتش را بدون کمک می خونه و می فهمه... یک سیستمی هم دارند تو مدرسه که هر کتابی را که می خونند می تونن روی کامپیوتر امتحانش را بدهند و امتیاز بگیرند و در ازای هر مقدار امتیاز یک تگ مخصوص می گیرند که شروین الان سومین تگ را که independent reader است را گرفته و توی کلاسشون فقط شروین و یکی دیگر این تگ را دارند...این هفته رپورت کارتش میاد و معلوم می شه که چه گلی کاشته..

 

۵- لی لی خانوم هم داره کم کم دختر خوبی می شه...تقریبا ۴-۵ روز در هفته بهترین بچه دنیاست و ٢-٣ روز باقیمانده بچه اژدها می شود...حسابی بزرگ شده و به نظر از شروین درشت تر میاد ... ٢ روز دیگه سه ماهش می شه... هنوز کماکان فقط شیر منو می خوره و شیشه نمی گیره...لباسهای سایز ٣-۶ ماهگی را می پوشه و خیلی بامزه شده... خیلی سنگین رنگین است و الکی هره کره نمی کنه و باید خودمون را بکشیم که یک لبخند بزنه... داداشش وقتی این سن بود در نهایت سبکی به شکاف دیوار قهقهه می زد!!!!!!!

 

۶- برای ثبت در تاریخ باید بگم که وزن این جانب بانو سبک وزن حدودا ١۶ پاند که می شه تقریبا ٧ کیلو از وزن قبل از بارداری یعنی تقریبا تولد پارسال شروین سبک تر است...در راستای سبک وزن شدن حدود ٧ سالی است که تلاش می کنیم و خدا کنه که این دفعه به وزن ایده آل خود که تقریبا ۵٩-۶٠ کیلو است برسیم... فقط ۶-٧ کیلو تا این وزن فاصله داریم در حال حاضر...

 

٧- شماره هفت این دفعه.... گرفتن کار جدید جناب مستطاب سایه سرمان می باشد... به امید خدا بدون حرف پیش از تیرماه کار جدید کاوه شروع می شه و میریم سن دیه گو. کمی تا اندکی هیجان زده هستیم...در طی یازده سال گذشته این هشتمین باری است که داریم اسباب کشی می کنیم... تریپ مارکوپلو را عشق است...

 

   + سبک وزن - ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

هفت تائیهاش....

١- امروز رفتم مدرسه شروین و تو کلاس به معلمشون کمک کردم..فقط ۴۵ دقیقه بود ولی خدای من مخم داره سوت بلبلی می کشه!!!!!!!!! ٢۶ تا بچه کلاس اولی یک ریز داشتن حرف می زدن..ولی خدائیش معلمه خوب کنترلشون می کرد...٢ ساعت اول کلاس خواندن دارند و معلمشون ۶ تا ۶ تا باهاشون کار می کنه و ٢٠ نفر بقیه مشغول کارهای کلاسشون هستند...من تو این مرحله اون ٢٠ نفر را کنترل می کردم...قراره هفته ایی ٢ روز برم و یک ساعت کمک کنم....

 

٢-امروز دقیقا ٢۶ هفته و ۵ روزم است... دختره قراره هفته اول آذر ( روز بعد از تنکس گیوینگ )بیاد. به امید خدا زایمانم مثل شروین طبیعی خواهد بود... برای ثبت در تاریخ باید بگویم تا به امروز کمتر از یک کیلو از وزن قبل از حاملگیم سنگین تر هستم... یعنی تا اینجا فقط ٢ پاند اضافه کردم...

 

٣- پرونده پست پائینی بسته خواهد بود... خواهش می کنم راجع به پست پائین کامنت عمومی نگذارید که متاسفانه نمی تونم تائیدش کنم به دلایلی....فقط ٢ نکته را می خواستم بگم و تمومش کنم...١- کاوه هیچ مشکلی با این مسئله ندارد و هیچ مخالفتی با اسم شیرین به عنوان اسم وسط دخترمون نداره....٢- دلیلی که نمی توانیم اسم اولش را بگذاریم شیرین این نیست که ما آمریکا زندگی می کنیم.. همین جور که می بینید اسم اول پسرمون شروین است و اسم وسط شروین برایان می باشد ولی هیچ کس اسم وسطش را نمی دونه و اصولا اسم وسط خیلی خصوصی است و تا وقتی خودت به کسی نگی کسی نخواهد فهمید و همه شروین را شروین می شناسند نه برایان.... نگذاشتن اسم شیرین به عنوان اسم اول یک مسئله خیلی خصوصی خانوادگی  هست که همان طور که در پست پائین گفتم از ذکرش معذورم...خواهش می کنم دیگه راجع به این موضوع با من حرفی نزنید.. یک درد دل بود و بس... یک دل گرفتگی و یک گله ...همین...

 

۴-هوا بس ناجوانمردانه گرم است... ما از گرمای تگزاس فرار کردیم و به گرمای کالیفرنیا خوردیم...البته مثل اینکه قراره تا یک دو هفته دیگه خنک بشه...

 

۵- دلم به شدت برای دوستام تو تگزاس تنگه...

 

۶-این آخر هفته شروین ٢ تا تولد دعوته... خلاصه که حسابی سرمون شلوغه...

 

٧-شماره هفت این دفعه... فقط سلامتی ... سلامتی و سلامتی خودم و خانواده ام..

   + سبک وزن - ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩

هفت تائیهاش

١-صد ساله می خوام بیام و یک چیزی بگم ولی یک چیزی بگمم نمیاد....یعنی اینقدر خبرها داغ و زیاده که دیگه صحبتهای ما که در حد روده و معده هست قابل نوشتن نیست. هفته پیش اومدم یک غری زدم که بعد دیلیتش کردم...نه حوصله توضیح دارم نه تشریح.....الان هم نصف این پست رفت زیر بک اسپیس لعنتی ( به قول نویسنده قصرقورباغه ها...راستی کجایی عزیز؟؟؟ خودتم رفتی زیر بک اسپیس؟؟؟ اینکه نشد....)

 

٢- بابام اینها اومدن... خوب چی بگم... بابام هم مریض احوالند و هم مسن شدند وجود نازنیشان دلگرمی بزرگی است ولی پیر شدنش قلبمو از جا در میاره...بیشتر نمی گم چون اشکم سرازیر می شه....آخر هفته پیش هم نادر چند روز اومده بود پیشمون که خیلی خیلی خوش گذشت به ما.... کلی زحمت کشید و کلی محبت و عشق آورد با خودش ..... مرسی....

 

٣- شروین مدرسه اش تموم شد و ترم تابستانی اسمشو ننوشتم پیش بابا اینا است... صبحها تا لنگ ظهر می خوابه و خلاصه کلی مشغول استراحته...ساله دیگه می ره پیش دبستانی یا همون کیندرکاردن.....

 

۴- چند شب پیش رفتیم فیلم The Sister's Keeper کتابشو پنج سال پیش خونده بودم... فیلمش خیلی خیلی خیلی غمگین است تقریبا توی سینما یکساعت و چهل پنج دقیقه کلهم مردم زر زدن... با صدای بلند......نمی دونم چرا اینقدر غمگین درستش کرده بودن...مجبور نبودن اینقدر غمگینش کنند... خلاصه دیدن این فیلم را به غصه دار های محل پیشنهاد نمی کنم اصلا....

 

۵- مایکل جکسون هم که رفت... با رفتن مایکل جکسون تمام تیتر سی ان ان از موضوع ایران گشت به مایکل و دیپرون......من خودم شخصا مایکل جکسون را بسیار بسیار دوست می داشتم... من به این آدم مدیونم بدجور.... این آدم یک جایی وسط رفتن مامانم و جنگ و تنهایی برای من مون واک و تریلر و بیلی جین و بیدت را هدیه داده بود... به من مربوط نیست اگر مشکل دارو و مواد و کوفت و زهرمار داشته ولی از خدا می خوام دست از سر مرده اش به زودی بردارند ...خلاصه به قول آمریکایی ها rest in peace داشته باشه.....

 

۶- راستی حال شما چطوره؟؟؟؟؟؟

 

٧-شماره هفت این هفته: کاوه سال آخر رزیدنتیشو شروع کرد هفته پیش... چیف رزیدنت هم هست...فقط یکسال دیگه مونده و بعدش به امید خدا این ماراتن ١٠ ساله شوهر دانشجو داشتن به پایان می رسه...

 

 

   + سبک وزن - ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

هفت تائیهاش...

1-خونه را بالاخره امروز یکمکی تکوندم... یکمی بوی عید اومد...سبزه ها هم هنوز خبری ازشون نیست با عدسها که می تونم عدس پلو با کشمش درست کنم از بس گردگرد دارن منو نگاه می کنند.... ولی به قول اینجایی ها هو کرز... عیده و ما خوشیم که عیده ... حتی هزاران کیلومتر دورتر از تجریش بازهم بوی عید را یک جایی لابلای سنجد و سنبل و سبزه می شه حس کرد اگر دلت شاد باشه....خدا را شکر.

2- یکی از شاعران بزرگ این مرز و بوم که ترجیح می دهد نامش گمنام بماند دیروز صبح که از خواب پاشده این شعر را سروده: دسته بیل را به خاطر بسپار عمله مردنیست!!!!به قول نادر ماشالله دیروز حالشون خیلی خوب بوده .....!!!!!!! باور کنید اول که شنیدمش دو ساعت با خودم نخودی می خندیدم!!!!!

3- تعطیلات بهاره شروین این هفته هست که پدر بزرگوارشان در معیت ایشان رکاب می زنند و مادر بزرگوارشان متاسفانه نتوانستند مرخصی بگیرند و خلاصه پدر پسر از صبح تا عصر تو خونه بمب هیدروژنی می ترکونند!!!!!! لب مطلب این که هر روزمان خونه تکونی ...خونه تکونیمان هر روز!!!!!!

4-دلم برای بابام تنگ شده زیاد..... امیدوارم که به زودی بیان اینجا.... دیگه دلم داره پر می زنه....تقریبا یکسال و نیم شده که ندیدمشون....بابا جونم بیا دیگه....

5- این ماجرایی که می خوام براتون بنویسم توی بیمارستان ما هفته پیش اتفاق افتاده:

یک خانومی را میارند اورژانس... گیج و واویج بوده و تمام تنش کبود بوده... همسایه ها می گفتند که زن وشوهری داشتند همدیگر را به قصد کشت می زندن و پلیس وارد ماجرا می شه و خانومه چون وضعیت ذهنیش دچار اختلال شده بوده میارنش بیمارستان..... آزمایش ادرار خانوم خانومها بر می گرده و همه چیزش مثبت بوده از مورفین و کوکائین و کودئین شیشه و علف و دیازپام والکل و غیره خلاصه خانم حسابی خودش را خجالت داده.... دکتر اورژانس دستور سوند ادراری می دهد... نرس اورژانس وقتی می خواسته که سوند را بزنه از داخل وا.....ن خانوم یک کیسه سفید که توش پودر سفید بوده پیدا می کنه و تحویل پلیس می دهد!!!!!!!خانوم مربوطه را به آی سی یو منتقل می کنند.... ساعت 5 صبح نرس آی سی یو به مدد کار اجتماعی کشیک بیمارستان زنگ می زند و از شواهد خشونت خانگی از قبیل کبودی در بازو و زیر چشم و غیره گزارش می دهد.... مددکار اجتماعی ساعت 9 صبح وقتی مریض را می بینه و ازش می پرسه که آیا شوهرت در خانه با تو با خشونت رفتار می کنه یا نه مریض که حالا حالش بهتره مال مال مددکار اجتماعی را نگاه می کنه و می گه نمی دونم راجع به چی حرف می زنی؟؟؟؟؟  مددکار اجتماعی فکر می کنه که از ترس مرده خانومه داره انکار می کنه.... عصرش شوهره که میاد ویزیت خانومه نصف صورتش خونی و مالی بوده... و لنگ می زده .... بعدا که کل ماجرا از این ور و اون ور شنیده می شود معلوم میشه که این آقا و خانوم بعد از اینکه کلی باهم با انواع و اقسام مواد مخدر و محرک پار***تی  می کنند میوفتند به جون هم تا جا دارند همدیگر را می زنند و این مدلی با هم روابط عاشقانه دارند!!!! از قرار خانوم دستش سنگین تر هم است چون جراحات وارده به سر و کله آقاهه سنگین تر از خانومه بوده.... اون وقت بازهم بگید خانومها مورد ظلم وارد می شوند!!!!!!!! 

6- خیلی هفته شلوغی در پیش دارم... کار و برنامه های عید و مهمونی و غیره ... پیشاپیش عید همه مبارک.....

7- شماره هفت این هفته: قبولی یک دوست خیلی عزیز کالیفرنیا در رشته داخلی.دقیقا همون رشته و محلی  که خودش و خانواده اش می خواستند .... خیلی خبر خوبی بود...خیلی...  

   + سبک وزن - ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

هفت تائیهاش...

١- خدا به سر شاهده اصلا حوصله نوشتن ندارم.... تمام هنر نداشته ام دود شده رفته تو هوا.... این روزها از بس لوس و ننرم که خودم هم حوصله ام از خودم سر رفته.....

٢- البته هنوز سخنان قصار جناب مستطاب شروین خان از نظر ننه والده شان بسیار بامزه می باشد و تصمیم داریم که شما را هم مستفیض کنیم...

مکان صبح اول صبح مامان نگار با صدای دورگه سینوزیتی مشغول قربون صدقه جناب شروین خان..... مامان نیگار چیرا اینگدر(اینقدر) voice ات گشاده؟؟؟؟؟؟؟؟

مکان بعد از ظهر شروین مشغول صحبت با دادا کاوه پای تلفن .. بعد از اینکه گوشی را گذاشته.... مامان نیگار چیرا اینگدر (اینقدر) voice دادا کاوه گشاده؟؟؟؟

مکان سر لگن ....شروین مریض احوال... مشغول قر زدن.... مامان نیگار مگه نمی بینی مریضم و کاکام ضعیف شده؟؟؟؟؟

مکان سر لگن ... شروین شاد و شنگول ... مامان نگار مشغول چک کردن قوام کاکا... شروین جان کاکات چه جوریه مامی جان؟؟؟؟.....مامان نیگار کاکام خوبه خیلی قوی شده!!!!!

کلمه و ترکیبات تازه:

voice گشاد: صدای کلفت

کاکای ضعیف: اسهالی.... بلغمی....

کاکای قوی: معمولی ....کمی تا قسمتی یبوستی!!!!!

3- میلاد با سعادت شروین خان به مدت سه روز برگذار شد که به سلامتی و میمنت و مبارکی پسرک ما پنج ساله شد و ما هم به این مفتخریم بدجور.... این چند روزه روش راه رفتن ما توی خونه به علت ولو بودن اسباب بازیهای مرحمتی دوستان به مانند رقص اون دختره توی فیلم شعله روی شیشه ها جلوی جبار سینگ می باشد....

4- آهای همه اونهایی که من عاشقتونم ولنتاینتون با چندین روز تاخیر مبارک....یک جایی خوندم که ولنتاین که عید نوروز نیست که به همه تبریک می گویید آدم فقط به اونهایی که دوستشون داره باید تبریک بگه.... خوشبختانه همه اونهایی که من دوستشون دارم می دونن کی ها هستن.....مبارک باشه.....

5-این فیس بوک بد مرضیه.... خدا به زودی شفامون بده....

6-به شدت مشغول ورزش کردن می باشیم...کمی تا اندکی باس ***ن مبارک سبک وزن شده.... خدا به ما توفیق بدهد که رژیم غذایی مان را هم رعایت کنیم تا ترینرمان ازمان راضی باشه.... باشد که خداوند از ما راضی باشد!!!!!

7- شماره هفت این هفته: شنیدن گرفتن کار بسیار خوب یکی از دوستان عزیزمان در سن دیه گو...... حسام جان دست راستت سال دیگه زیر سر شوور ما....

   + سبک وزن - ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

هفت تاییهاش

1- یک سوال علمی: چه جوری آقای علی فرجی شب خوابید صبح پاشد تبدیل به ایتالیایی تمام عیار شد به نام الکس فررا؟؟؟؟؟؟؟ 

2- شروین الان از خواب پاشده با صد من عسل نمی شه خوردش ... از در و دیوار داره ایراد می گیره یکی از ایرادهاش اینه که چرا من به ایشون که از خواب بیدار شده سلام عرض نکردم!!!!!!  گرفتاری را دارید که.......

3- یک سوال از داریوشی های عزیز: آلبوم زیبای معجزه خاموش ارزش دو خط نوشتن نداشت؟ هر روز کیلو کیلو آهنگ در پیتی از عزیزان از مادر قهر کرده داخل و خارج ایران به خوردمون میره و تو پارتی ها باهاشون قر ریز می دیم و یادمون رفته موسیقی یعنی چی صدا یعنی چی ترانه یعنی چی ؟؟؟؟؟ رپرهای ایرانی به لهجه هایی فیمابین یزدی و اصفهانی برای اینکه قافیه جور کنن برامون از در و دیوار می خونن و ما ها هم به احترام نسل جدید تمام این چرندیات را به عنوان هنر و هنر نمایی گوش می کنیم و باور داریم هر چیز که طرفدار داشته باشه یعنی هنر!!!!!!!!!!! بابا به خدا ما رو شستشوی مغزی دادن......

ولی داریوش عزیز : در این خواب بد بد...  من و تو خوب خوبیم.....و هیچ کس هیچ کس توی این دنیا از تو قشنگ تر نمی تونست بخونه: خورشید تو کی برده و کی سایه اتو آتیش زده...و آیا به غیر از این است که آدم با شنیدن آواز پری ها دوباره رعناو زیبا و عاشق و شیدا  می شود؟...... آلبوم معجزه خاموش بیرحمانه زیباست......

4-به شدت مشغول ورزش کردن می باشیم .... یک هفته است که چهارچنگولی از رختخواب بر می خیزیم و افتان و خیزان سر کار می رویم ... ترینرمان بهمان قول داده است که بهتر می شویم ولی ما چشممان آب نمی خورد !!!!! الان به سختی دستهایمان را روی کیبورد تکان تکان می دهیم......از خداوند متعال قوت خواستاریم.

5- چند وقت پیش به مکالمه تلفنی یکی از عزیزان به یک شرکت ایرانی در ایران گوش می کردم..... یکمی که گوش کردم دیدم این خانم منشی چه قدر جمله های اضافه و چرند وسط حرفهاش می گه .... شروع مکالمه با یک احوال پرسی و عذر زحمات و غیره شروع شد و وقتی که دوست ما از این ور خط پرسید که مثلا پرونده ما در کجای کاره؟ خانم منشی فرمودن: آقای فلانی همان طور که قبلا خدمتتون عرض کرده بودم خانوم احمدی قبول زحمت فرمودند و و مسئولیت پیگیری از پرونده شما را عهده دار شده اند و در حال حاضر ایشون وقتشان را صرفا روی پرونده شما گذاشته اند و در اسرع وقت نتیجه این پیگیری از طرف خانم احمدی به  شما ابلاغ خواهد شد!!!!!!!!!!!!!!!! حالا من یک سوال دارم اگر این خانم منشی می گفتند : پرونده دست خانم احمدی است و ایشون نتیجه کار را بهتون اطلاع می دهند. چی می شد؟؟؟؟  

6- هیچی دیگه به ذهنم نمی رسه.... کافئین قهوه ته کشید!!!!!!!

7- میلاد با سعادت شروین ما در راهه و ما هم مشغول کلی برنامه ریزی خوب هستیم.....هوراااااااا

 

   + سبک وزن - ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧

هفت تاییهاش

١- بالاخره بعد از مدتها جرات کردم و می خوام هفت تایی بنویسم.... ولله قبلش هم خیلی دلمون می خواست بنویسیم ولی از ترس اینکه عزیزان بیایند و بگویند بقیه داستان چی شد ؟؟ بقیه داستان را نوشتیم ولی فقط ۵ تا کامنت گرفتیم .... یعنی برای پستهایی که بقیه داستان توش نبود بیشتر کامنت می گرفتیم!!!!!!!!!!!

٢- گوگل کروم را به شدت دوست داریم !!!!!! فقط یک مشکل باهاش دارم که امیدوارم با دستان توانای شما حل شود!!!! وقتی باهاش می آیم تو پرشین بلاگ و می خوام مطلب جدید بنویسم از راست به چپ است ....فونت فارسیه ولی کروسر سمت راسته و به هیچ وجه چپ نمی ره!!!!! انگار چپیها وبا دارن!!!!! بی معنی!!!!( مشهدیهاش می دونن من منظورم از بی معنی چیه!!!!! هر کی هم نفهمید بره از امام رضا بپرسه!)

٣- شروین هفته ایی دو روز فوتبال خودمان یا ساکر اینجایی ها را بازی می کنه !!! هفته پیش بچه ام از بس گل زد سر بازی از فوروارد کشیدنش بیرون کردنش تو دروازه تا بقیه هم گل بزنن.... وقتی رفت تو دروازه همه گلها را گرفت بازم هیچ کس نتونست گل بزنه!!!! بچه ام قهرمان زمینه.... فکر می کنم این شهر کوچیک لعنتی براش کمه.... امیدوارم تا دو سال آینده که رزیدنتی کاوه تمام می شه از اینجا بریم و شنیدم بکام تو آناهایم کالیفرنیا مدرسه فوتبال داره ....یعنی می شه یک روز شروین بره تو مدرسه بکام!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من دلم می خواد شروین به جای دکتر مهندس شدن بره تو منچستر یونایتد یا رئال مادرید بازی کنه!!!!!! خیلی مادر احمقی هستم؟؟؟؟؟؟

۴- کار جدید بسیار کار باحال و پر مسئولیتی است .... از ٨ صبح تا ۵ بعد از ظهر مثل فرفره دارم دور خودم می چرخم و با صد نفر سر و کله می زنم!!!!!!!!! باید حتما حتما یک روز کاریمو براتون بنویسم تا بفهمید من چی می گم!!!!!!!

۵- تنکس گیوینگ مهمون دارم مفصل.... کریسمس شاید رفتیم با نادر و کمند و نیکای عشق من مسافرت و سال نو کامی جون و گلنوش جون اینجان ....هورااااااااااااا...... بعدش تولدمه ...بعد از اون تولد شروین بعد هم عید نوروز!!!!!!!! در ضمن دو هفته دیگه هم داریم می ریم کنسرت آرش و دی جی الیگیتور!!!!!!!!!!! زندگی شیرین می شود!!!

۶-در ضمن من شرمنده همه دوستانی هستم که به پست اسب حضرت عباس لینک داده بودند و من از ترس ...ونم برداشتمش!!!!!!!

٧-با اجازه از حضور انورتان مرخص می شم شروین را باید ببرم فوتبال...امروز مسابقه است!!!!!!!!!!!!

 

 

 

   + سبک وزن - ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

هفت تائیهاش

١- یک ماه بود یا شاید بیشتر که بارون نیومده بود.... دیگه داشتیم خشک می شدیم توی این منطقه حاره و خط استوا.... از دیشب تا حالا کون آسمون پاره شده و خدا از آسمون داره با سطل آب می ریزه پائین.... امروز صبح که بنده رسما خیس خیس وارد محل کارم شدم و نیم ساعت طول کشید تا خشک شدم نسبتا!!!! فردا قراره زرشک پلو با مرغ ببرم برای همکارام... امیدوارم که بارون بند بیاد وگرنه از پرشین فود خبری نخواهد بود...

٢- بعدا که نشستم خوب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اون دوستای عزیز که یک زمانی فکر می کردم دوستان عزیزم هستند در حقیقت دوستان عزیز دوست عزیزم بودند ولی من خودمو الکی انداخته بودم وسط و الان هم آشنایان عزیزی هستند برای من و هنوزم دوستان عزیز دوست عزیزم هستند! برای همین جای هیچ گونه دل نگرانی نیست!!!!! اگر نوشتم و پاک کردم برای این بود که حوصله توضیح و سوتفاهمات را نداشتم ....گو اینکه دوباره مجبور شدم توضیح بدهم....

٣-کار جدیدم از دوشنبه هفته آینده که چهارم آگوست می شود شروع خواهد شد.... بسیار هیجان زده هستم .. امیدوارم که  از پسش بر بیایم...سختتر از کار فعلیم است ولی قبلا به مدت دوسال تو کالیفرنیا انجامش داده ام ولی فکر می کنم یک ٣-۴ ماهی طول بکشه تا ریزه کاریهاش دستم بیاد....در حقیقت به کلی دپارتمانم عوض می شه و دلم برای بعضی از همکاران رادیولوژیم تنگ می شه ولی خوشحالم.....

۴-مرغ ندارم ...بارون لعنتی هم بند نمیاد که برم مرغ بخرم ...فکر می کنم از پرشین فود خبری نباشه! می تونم لوبیا پلو درست کنم؟؟؟؟؟ نه نمی شه چون به هر حال گوشت هم ندارم!!!!! یخچالم خالیه!!!!!! بند بیا دیگه...

۵- موهامو های لایت کردم.... از آرایشگاه که اومدم خونه از شروین پرسیدم شروین موهام قشنگ شده؟ گفت خیلی گشنگ شده.... گفتم اگه گفتی چیکارشون کردم؟؟؟؟ با یک قیافه معصوم و مظلومی یک نگاهی به سرم انداخت و گفت : کاکا مالیدی به موهات؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!( کاکا: یا همون پوپو یا همون اییی یا همون شماره ٢ ) در ضمن درسته که تو دلتون دارید می گید حرف راستو باید از بچه شنید ولی اصلا هم موهای من رنگ کاکا نیست !!!!!! فقط قدرت تصور بچه بالاست!!!!!! بسه دیگه بروید موهای خودتونو مسخره کنید!!!!!!

۶- چقدر ور زدم ....حرفهام ته کشید... تازه هنوز یک شماره دیگه هم مونده....

٧- شماره هفته این هفته: همون سلامتی را از ما قبول کنید این دفعه!

 

   + سبک وزن - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧

هفت تائیهاش....

١- خواستم بگم که بنده هنوز از کار بیکار نشده ام...هنوز یک ماه و نیمی وقت دارم که یا جام شوکران را سر بکشم یا یک خاکی بر سرم بکنم که شما ها لطفا دعا کنید بنده یک خاکی بر سرم کنم!!!!!

٢- هفته پیش شروین در راه رفتن به توالت در جهت انجام کار شماره ٢ :

   ? Who is gonna wash my KO*ON 

در کمال شرمندگی خدمت حضار محترم در منزل ما به آن عضو بدن که شامل دو تا لپ و یک خط در وسط می باشد می گوییم کو***ن و نمی گوییم باسن!!!!!! شرمنده از حضور با ادبان مجلس!

٣-یکشنبه قبل شروین به کاوه می گه : دد کاوه می خوادی بریم چاکی چیز من بازی کنم تو ریلکس کنی؟!!!!!!!!!!!!!!

۴-حرف زیادی برای گفتن ندارم فقط خواستم حال و هوای ترکوندن اساسی پائین عوض بشه!

۵- تا بعد....

   + سبک وزن - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧

بر می گردیم......

١- ما برگشتیم.... خیلی خوش گذشت... مرسی نادر جون کمند جون نیکا جون و بقیه..... از خداحافظی بیزارم ..مخصوصا الان که پسرک هم به جمع زرزررو های خداحافظی کن پیوسته!!!! وقتی از کمند خداحافظی کرد بغض غریبی داشت اشکهاش که ترکید تنها چیزی که می تونستم بگم بهش این بود : "ببخشید مامی جونم ...ببخشید که تو از همه عزیزات اینقدر دوری...اینقدر...." 

٢- ولی دیدن روی گل جناب مستطاب آجر معروف به سایه سر بعد از یک هفته کمی تا اندکی غم و غصه را از رویمان برداشت....

٣- از صبح تا حالا مشغول سابیدن توالتهای منزل هستیم که به طرز اسفناک و عجیبی کثیف شده اند!!!بی بی گربه چاقه قدیمها وقتی ناراحت می شد یا غذاش دیر می شد روی موکتها جیش می کرد حالا ماها حیران مانده ایم که آیا کسی در منزل از نبودن ما ناراحت بوده که این سر و وضع توالتها شده است؟؟؟؟؟؟!!!!!!

۴-در عرض یک هفته ۵٠ نفراز دوستان عزیزم را دیدم.... حالا به نظر شما من آدم دوست بازی هستم یا نه؟ تازه بازهم نشد که یک گروه ١٠ نفری را ببینم...

۵-پنجشنبه با نیکا و شروین رفتیم لگو لند ...بسیار خوش گذشت... شروین داشت خل می شد از شنگولی... جای همه بچه دارها خالی. شاید بعضی از عکسهاشو گذاشتم.

۶-از دوشنبه کار شروع می شه و من هنوز چمدونها را باز نکردم نشستم به وبلاگ نوشتن...وای بر من.

٧- شماره هفت این هفته: هوای زیبای کالیفرنیا ... آسمون سرمه ایی لاگونا بیچ....عشق و عشق و عشق.

   + سبک وزن - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧

حال ما خوب است شما چطور؟

۱- از شواهد و قرائن پیداست که ما هر وقت می خواهیم از خودمان افاضات عالیه در کنیم دوست و آشنا حضورن یا تلفنن یا ارکاتن یا کامنتن احوال ما را جویا می شوند که مبادا کسالتی داشته باشیم یا تبی چیزی گریبان گیرمان شده باشد...گویی ما دلقکیم و کارمان فقط خنداندن عزیزان است و بسی!!!!!!! بابا ما از خودمان کلی دانش متشعشع کردیم کلی تجربه های ریز و درشت در زمینه صبر و استقامت ارائه دادیم ( در ضمن اون متن پائینی کلی مخاطب خاص ریز و درشت داشت!!!!!) اونوقت هر کی رسید احوال ما رو پرسید !!!!!!!! بعد از نوشتن اون پست بسیار از خودمان راضی و شنگول بودیم به این امید که خوانندگانمان را از تاریکی جهل و نادانی و تنبلی در آوردیم اونوقت شما احوال ما را می پرسید عزیزان دل خواهر؟؟؟؟؟؟؟؟ یکبار دیگر هم وقتی گفتم به جای گریه و زاری برای عزیز بیماری بروید بالای سرش آهنگهایی که ساخته به طور زنده اجرا کنید یکی از دوستان ازمان پرسید حالت خوبه؟؟؟؟؟؟ این جوری بوش میاد که ما حالمان خوب نیست این روزها!!!!!!!!

۲- ورود اولین کامنت بد و بیراه را بعد از سه سال و اندی وبلاگ نویسی در کامنت دونیمون تبریک می گوییم....از همه کسانی که جواب این سامیار پدرسوخته را داده اند ممنونیم بدجور... برای روشن شدن نقاط تاریک ذهنتان در این باره لطفا به کامنت دونی پائینی مراجعه فرمایید...دوست عزیزی می گفت احمق عوضی حتی بلد نیست فارسی بنویسه و اونوقت زرزر می کنه!!!!!

۳- امروز ما بدجوری همه را به پست پائینی حواله می دهیم...چه مان شده است؟ آیا حالمان خوب است؟؟؟ خودمان هم نگران خودمانیم!!!!

۴-این روزها جناب مستطاب آجر معروف به سایه سرمان بسیار گرفتارند.صبحها ساعت ۴-۵ از خونه می روند بیرون به دنبال یک لقمه نون حلال و ساعت ۷-۸ شب بر می گردند و تلپی بر روی مبل نزول اجلاس کرده و از لای چشمان نیمه باز به وراجیهای همسر نازنینشان کمی تا اندکی گوش می کنند و بقیه ساعات شب را در چرت کفتری به سر می برند....الان هم عینک به چشم مشغول خروپف می باشند و هر از گاهی چشمانشان را باز می کنند و در گوهر باری می فشانن و دوباره همانند مرغ کرچ روی کاناپه مچاله می شوند...

۵-امروز دونفر از همکاران خانممان در جلوی چشم همه خشتک همدیگر را بر روی سرشان کشیدند و کمی تا اندکی گیس و گیس کشی کردند و ما هم عین موش به زیر میز پناه آوردیم که مبادا ترکش این سخنان محبت آمیز دامان ما را بگیرد که ناجی از غیب سرم بیمار اتاق چهارم را تمام کرد و ما یورتمه وار صحنه جنگ را برای کمک به بیمار اتاق چهار ترک کردیم و خدا را شکر.....

۶- سخنان نغز ما تمام شد و حکایت همچنان باقیست.....

۷- دوهفته دیگر پیش به سوی کالیفرنیا برای یک هفته.... آخ جون نیکا....آخ جون همه و همه و همه...

.
پی نوشت: یکبار دیگر که این پست را مرور کردم حتی از فکر اینکه ساروی کیجا بیاید و این را بخواند پشتم لرزید از بس که غلط املایی و انشایی و فاصله ایی و نیم فاصله ایی دارد......

   + سبک وزن - ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

وراجی

۱- می خوام یک کار انقلابی بکنم.... می خوام رو دست ویولت و بقیه برو بکس بلند شم...می گید نمی تونم؟ بشینین و نگاه کنید!!!! البته به نظر من همین جوری که نشستید لطفا دست رو دست نگذارید!!! بروید و به وبلاگ محبوبتان که همانا وبلاگ بانو سبک وزن است رای بدهید.....کجا؟؟؟؟ اینجا...... کلیک کن مادر ...گاز نمی گیره... کلیک کن.... مگه بانو سبک وزنتان دل ندارد؟؟؟ باید التماستان کنم؟؟؟؟ با یک کلیک دل یک بچه سید در غربت را شاد می کنید...اینقدر سخته؟؟؟

۲-هفته پیش من و شروین داشتیم بازی می کردیم شروین همین جوری که موهای منو از رو صورتم کنار می زد گفت: مامان نیگار تو خیلی خوشگلی!!!!!!! ... منهم خودمو لوس کردم و گفتم اگه خوشگلم پس برای چی ددکاوه هر وقت از جلوی ویکتوریا سیکرت رد می شیم بهت می گه بریم مامانو پس بدیم به جاش یکی از این مامانها بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟ شروین با قیافه عصبانی گفت: ددکاوه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی جوکینگ ویت یو!!!!!


۳- بنده بروم شروینو بخوابونم و برگردم خدمتتون شما هم تا وقت دارید بروید به من رای بدهید و برگردید....

 

   + سبک وزن - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱-اولا که ما فقط روز اول و دوم و سوم و چهارم را به رسم ادارجاتیها از آمریکای جهان خوار آف گرفتیم ..... اصولا ۹ سال است  که از ۲۱ تا ۲۳ مارچ را کار نمی کنیم به خودمان قول دادیم که عیدها را کار نکنیم و بچه مان را هم مدرسه نفرستیم!!!!!ایران که بودم همیشه شب عید و چهارشنبه سوری و سیزده بدر توی اون بیمارستان لعنتی امام خمینی بخش اورژانس داخلی سرکار بودم... از وقتی اومدیم اینجا عرق ملیمون وجدان درد گرفته و ایران و تطیلات ایرانی شناس شدیم و خودمون را برای عید و هفت سین و چهارشنبه سوری و سیزده بدر جر و واجر می کنیم!!!! ما اینیم.......


۲- روز چهارم عید که همون یکشنبه بوده باشه در مرکز شهر هیوستون جشنواره عید برگزار بود که غرفه های غذا و آهنگ و رقص و پز و چس به راه بود!!!!!! جاتون خالی بیتای مادر مرده هم می خوند و اولش هم گفت من مادرم مرده به عشق شماها اومدم رو صحنه ... و ماانگشت به دهان حیران مونده بودیم که ایشون اگر مادرش نمرده بود و هنوز هم عاشق ما بود چه جوری میومد رو صحنه!!!!!!!!! بعد هم سندی اومد که خیلی خوب بود.....


۳- به همین مناسبت به جای اینکه ۱۱ به در یکشنبه آینده اش باشد ۱۸ به در را به در خواهیم کرد فردا....بهمان قول داده اند که سعید محمدی هم خواهد آمد که ما از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیم!!!!!! آخ جون سعید محمدی!!!!!!!!! با قابلمه ای پر از آش رشته و کتلت و سالاد الویه راهی پارک هستیم که جای شما خالی.... گفته بودم که خودمون را برای این مراسم جر و واجر می کنیم باور نکردید!!!!!!  آرزو جون حتما می بینمت...اگر صدای جیغ من و شنیدی که دارم می گم شروین نکککککککککککککککککن حتما بیا جلو و خودتو معرفی کن!!!!!!


۴-دیروز شروین بهم می گه مامان نیگار منو ببر چاکی چیز..... می گم نمی شه خسته ام... می گه اگه منو ببری چاکی چیز من بهت پول می دم!!!!! فقط شما ببینید که چه بیشرفی شده!!!!


۵-خوب به سلامتی من حرفام ته کشید...شما امری نداشتید؟؟؟؟؟؟


۶- آهان راستی یک چیزی..... چرا آدرس وبلاگهای کسانی که نظر می گذارند توی کامنتها نشون داده نمی شه ؟؟؟؟؟؟ وقتی وارد پرشین بلاگ می شم دور آدرس و آی پی یک پرانتز است که فکر می کنم همون باعث می شه که نشون داده نشوند...اگر کسی می دونه که چه جوری می شه اینو درست کرد لطفا راهنمایی بفرماید.... تا اطلاع ثانوی لطفا وقتی کامنت می گذارید آدرس وبلاگتون را در انتهای کامنت تایپ کنید .......

۷- سلامتی.......

   + سبک وزن - ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

هفت تائیهای عیدانه

۱- هنوز بوی عید تو خونه ما نمی آید ....امروز یکمی همه جا وایتکس پاشیدم بلکه بوشو حس کنم!!!!!پرده ها از خشک شویی گرفته شده و روی مبلها آویزانه!!!!! آیینه جدید برای روی شومینه خریده شده و کنار دیوار سرگردانه!!!!! دیش ماهواره ایرانی وصل شده و هنوز سیمش از کنار در آویزانه!!!!! آهای ملت قافیه ها را که دارید؟؟؟؟ ما داریم شعر می گوییم و کسی حالیش نیست.... حیف از این همه ذوق.

۲- سبزه ها هنوز سبز نشده ولی هنوز یک ۴-۵ روزی وقت است که برای هیوستون کافیه... اینجا علفها با سرعت نور رشد می کنند.

۳- شروین از امروز تعطیلات بهاره اش آغاز شده که مصادف با عید است بسیار شنگولاتیم.

۴-آره بابا امشب کنسرت گوگوش با اون پسره مذلف در کونش خواهیم رفت و شروین را هم خواهیم برد و دهانمان سرویس خواهد شد!!!!! می گم می خواهیم بریم کنسرت امشب می گه کنسرت داییوش؟؟؟؟؟؟ می گم نه گوگوش می گه من داییوش می خوام!!!!! شبها باهم قبل از خواب در یو تیوب داریوش تماشا می کنیم بچه بدبختم حسابی آلوده شده... حتی بعضی از آهنگهای ابی را هم که دوست داره بهش گفتم که داریوشه که از الان ذهنش قاطی نکنه که کی بهتره ....خواننده فقط یک خواننده است و بس!!!!! می دونم که اینکارم نهایت بدجنسی بوده ولی هر وقت آسون نشو را می شنوه فکر می کنه که صاحب صدا داریوشه!!!! هاهاهاهاهاهاها.... بدجنسم و بدجنسم خیلی بد و ناجنسم...جنسم شیشه خرده داره هیچکس منو دوست نداره!!!!! کسی این شعر را یادشه؟؟؟؟

۵- کمی تا اندکی دچار سینوزیت شده ایم و هر وقت که نفس می کشیم از دماغمان یک حباب می آید بیرون ......

۶-نمی دونم که ماهی برای هفت سین بخرم یا نه ...ماجرای فیشی اوجن را که یادتون هست... شروین خیلی دلش می خواد ولی فکر مردنشو که می کنم می خوام فریاد بزنم!!!


۷-یک فامیل عزیز فینقلی داریم ما که الان برای خودش خانمی شده ...امروز باهاش حرف زدم گفت برای فوق لیسانس داره می ره هلند... کلی خوشحال شدم براش ... باعث افتخاره... برای همین این ماجرا را شماره هفت این دفعه می گذارم....در ضمن عید هم که داره می آید... خوشحالیم....

   + سبک وزن - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦

هفت تائیهاش

۱-این لعنتی هنوز موقع تایپ برک دنس می رقصه یا به قول قدیمها برک میزنه!!!! راستشو بگید چند نفر از شما سالهای هشتاد به برک می گفتید برییک یا بیریک؟؟؟؟؟؟ جوادیهاش صلوات.

۲- دو روزپیش شروین می گه مامان نیگار دودولم درد می کنه؟؟؟ ( لوس می کرد خودشو) می گم : چرا مامان به جایی خورده ؟ می گه : نه با itself درد می کنه ! ( فکر می کنم منظورش خود به خود بود یعنی جایی نخورده!!!!!)

۳- دیروز یکی از دوستاش که یک دختر نازه که ۳-۴ سالی هم ازش بزرگتره مهمون ما بود تا جا داشتند باهم آتیش سوزوندند .....با گچ تمام زمین حیاط را لی لی کشیدند و نقاشی کردند و کثافتکاری کردند و آخرش هم دوتایی تصمیم گرفتند که با دوچرخه از روی گچها رد شوند تا گچها تبدیل به پودر های رنگی شود....اولش که با تصمیمشون مواجهه شدم یکمی رگ بی انصافیم جنبید که بابا نکنید گچها حیفن و از این فکر ها که یکهو با خودم فکر کردم اگر من هم همسنشون بودم همین کار و می کردم به این نتیجه رسیدم که بهتره این ایده ناب را عملی کنن...فقط ازشون خواستم گچهای بزرگتر  که هنوز قابل استفاده بودند را جمع کنن و ترتیب گچهای کوچیکتر را بدهند....بعد از کلی بازی با کمک همدیگر حیاط را شستیم و اومدیم تو ...نه خانی رفته نه خانی اومده.... فایده این همه بکن نکنی که بعضی مامان بابا ها راه می اندازن چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( روح خانم شین یکدفعه در جلدم حلول کرد!!!!)

۴-همون دوست شروین داشت راجع به مدرسه اش برام حرف می زد که یکی از دوستاش باهاش قهر کرده چون فکر کرده تو مدرسه این ازش تو صف جلو زده و از این حرفها همیین جوری که داشت با هیجان ماجرای دعوا را تعریف می کرد شروین پریده وسط حرفش و می گه : you just need to say I am sorry. that 's all

۵- دیروز تو ماشین شروین داره بستنی می خوره ...می گه : مامان نیگار بخاری رو خایومش (خاموش ) کن ...اگر بخاری یوشن (روشن) باشه بسیس( بستنی) من زودتر melt می شه!!


۶- دلم برای دبیر فارسی سال چهارم دبیرستانم تنگ شده ( آره بابا جون ما نظام قدیمی هستیم !!!!) کسی بین شما خانم خزاعلی را می شناسه؟؟؟ کسی ازش خبر داره؟؟؟ اگر کسی می شناسدش می شه سلام منو بهش برسونه؟؟؟ فقط بگید نگار مدرسه هاجر یادشه .... دیپلمه ۷۰ ...مطمئنم یادشه... دلم خیلی هواشو کرده..


۷- شماره هفت این هفته؟؟؟؟؟یک عروس به عروسهام اضافه شد این یکی اسمش یاسی خانمه و شنبه پیش به دنیا اومده....قدمش که مبارکه ...به مادر عروس و پدر عروس خانم هم تبریک می گم که ما به سلامتی دو تا دختر ازشون می بریم !!!

   + سبک وزن - ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦

رقاصی+ تولد + ولنتاین

۱-این پرشین بلاگ چرا همچین می کنه ...همچین و واچین می کنه؟؟؟؟؟ قافیه را که دارید...هر دفعه که تایپ می کنیم به مجرد اینکه اسپیس بار را می زنیم یا بک اسپیس همه صفحه یک رقص بندری می فرمایند در جلوی چشمان آستیگماتیسم کور مکوری بنده.... این نقطه های کوچولو را می بینید؟؟؟؟ ثمره ۴ بار قر کمر صفحه مانیتور می باشد... می شه یکی از پرشین بلاگ خواهش کنه که شما زحمت نکشید ما آپدیت نمی خواهیم...احتمالا باید یک جا دیگه تایپ کنم اینجا پیست کنم چون خیلی سخته روی امواج خروشان مانیتور تایپ کردن...این شماره یک را داشته باشید تا ما برگردیم خدمتتون!!!!

۲- خوب ما دوباره برگشتیم... میلاد با سعادت مولای متقیان شروین ابن کاوه در مدت 72 ساعت برگزار شد که در انتهای ساعت هفتاد و دوم ایشون به تبعیت از عمو آرشیا (به گفته پدر بزرگوارشان بعد از 72 ساعت پوکر مدوام) در وسط هال جلوی آخرین گروه مهمانها غش دمر کردن و بیهوش شدند!!!!!! بسیار بسیار به همگان از جمله مادر گرانقدرشان که نزدیک یک هفته است که مثل اسب عصاری دور خودش گشته خوش گذشته فقط امه شروین از امروز صبح تا به الان راه رفتنش شباهت عجیبی به خرچنگ چلاقی پیدا کرده که قوس کمر داره!!!!!! خودتون فیگور مارو تجسم بفرمایید لطفا!!!!! از تمامی عزیزانی که میلاد این بزرگوار را تبریک گفته اند ممنونیم  در اسرع وقت جواب تمام ایمیل ها و تلفنها را خواهیم داد و شرمنده ایم شدیدا اگر که دیر شده است!!!!!

 

 

۳- پسر ما 4 ساله شد و از دیروز تا حالا این بزرگ شدن را در تمام وجودش حس می کنم.... فکر می کنم این اولین تولدی بود که واقعا واقعا بهش خوش گذشت....تولد یکسالگیش که هیچی حالیش نبود...دوسالگیش که به طور رسمی تمام طول تولد را زر زد...سه سالگی از شدت هیجان فقط غر می زد ولی امسال با اون دوستهای فینقیلیه همکلاسیش تا تونستن آتیش سوزوندن بد جور و لذتشو بردن....

 ۴- از حال و هوای تولد باید بیام بیرون کم کم...راستی تولد گلنوش جون عزیز ( زن عموی محترم جناب شروین و جاری عزیزمان ) هم مبارک باشه حسابی!!

 ۵- باید یک حقیقتی را اعتراف بکنم دیگه هیچی برای گفتن در این پست ندارم.... هاهاهاها 

۶- ولنتاینتون مبارک با سه روز تاخیر....

  ۷- می خواهید به پست پارسال که راجع به تولد شروین نوشته بودم لینک بدهم که دوباره از مطالب پر محتوا و لذت بخش شخص بنده فیض ببرید؟؟؟ یا دیگه کم کم از تولد شروین جمیعا حالتون داره بهم می خوره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! باشه بابا تعارف نکنید اینهم لینک پارسال!!!!!!!!!! عکسش بامزه است!!!!

 

   + سبک وزن - ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

امواج تب زده ذهن من

۱-آقا ما اگر نخواهیم با این بلاگ رولینگ لعنتی کار کنیم باید کی رو ببینیم؟؟؟ هر ۱۰ دقیقه یکبار لینک دوستان عزیز ما به فنا می ره و بر می گرده.... ما که باهاش پینگ نمی شیم...شما هم که می شوید هر دو روز یک دفعه همه تون دسته جمعی یا فریز می شوید تو لینکها یا ناپدید می شوید...تو رو خدا بیایید در یک اقدام دست جمعی همه باهم جهاد سازندگی  (به قول اون خدا بیامرز!) بکنیم و بلاگ رولینگ را حذف و یک چیز دیگر راجایگزین کنیم...اون چیز دیگر را هم من نمی دانم چیست چون بلاگرد هم تقریبا هر ماه می میره و زنده می شه!!!!!! آماده پذیرش پیشنهاد های سازنده شما هستیم!!!!!

۲-ما به رسم دوران طفولیت که هر هفته آنژین می شدیم دچار گلو درد چرکی شده ایم و درب و داغون هستیم ...این هم از اولین آخر هفته ایی که بعد از یک ماه تعطیل بودیم..به قول شروین آنتو ویکا میل می کنیم و تب بر.....از حلقمان هم صبح به صبح مقادیری آب و خون می آید که نتیجه عفونت و التهاب است...دیروز که یک تکه نون بربری در گلومان گیر کرد و پائین نرفت به شدت ترسیدیم چون هفته قبلش از خدا خواسته بودیم که: بارالها به ما یک بیماری عطا بفرما که راه گلومان بسته شود بلکه سبک وزن گردیم!!!!!!

۳- دیروز در یو تیوب مقادیر زیادی نوستالژیک گشتیم کلی مدرن تاکینگ و پت شاپ بویز و غیره گوش دادیم.... هیچ کس آهنگ بیگ این ژوپن را یادش هست؟؟؟؟ یاد اون رقص پاهای اعصاب خورد کن افتادیم و با این حال نزارمان کلی در تخت لنگ و پاچه امان را تکان تکان دادیم!!!!! کلی آهنگ قدیمی از آی تون داون لود کردیم و ضرر به جیبمان زدیم و غیره....

۴-برای دعوای وبلاگی از کامنتهای شما عزیزان به این نتیجه رسیده ام که باید به یک وبلاگ نویسی گیر سه پیچ بدم تا اون تو وبلاگش به من بد و بیراه بگه ....چون کسی که به ما بد بیراه نمی گه که ما تو وبلاگمان بهش گیر بدهیم.... هنوز دارم روش کار می کنم...

۵- دیروز بعد از خوردن مقادیری قرص و دوا و سوپ راهی کتابفروشی بوردرز شدیم و بادبادک باز را به زبان اصلی خریدیم که امیدوارم خیلی نوشته اش عجایب غرایب نباشد و ما سریعا تمامش کنیم...سری کتابهاش مرجان سترپی را هم خریدم ...پرس پولیس جلد یک را قبلا خریده بودم ولی جلد دو را نداشتم...دو تا کتاب دیگر هم ازش خریدم که دیشب یکی شو تموم کردم ...الان دارم جلد دو پرس پولیس را می خوانم....خیلی از این دخترک خوشم می آید...بسیار عالی و روان می نویسه و نقاشیهایش هم شاهکاره....در ضمن هر کی تو بوردرز بادبادک باز را دست ما دید کلی ازش تعریف کرد....و هنوز جزو پر فروشترین هاست.... دلم می خواد کتابشو بخونم بعد فیلمشو ببینم... و ترجمه فارسیش هنوز دستم نرسیده خلاصه گفتم انگلستانیشو شروع می کنم تا ببینم چی می شه....

۶-دلم یک کاسه سوپ داغ می خواد...می شه لطفا یک در خونه مارو بزنه با یک کاسه سوپ در دستش؟؟؟؟ ای خدا یعنی می شه؟؟؟؟

۷-شماره هفت این دفعه؟؟؟ تولد شروین در راهه و من از ذوقم رو پا بند نیستم...دلم می خواد همه دنیا را براش بگیرم... هفته پیش داشتم کراواتشو می زدم که بره مدرسه تو دلم گفتم یعنی می شه روز عروسیش من کراواتشو بزنم؟؟؟؟ خدایا سالم نگهمون دار برای همدیگر...الهی آمین.

   + سبک وزن - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

هفت هشت تاییهاش!!!!

۱- خوب من برگشتم درب و داغون.... فردا این ماراتون ۳ هفته ایی تموم می شه... یکم خشتک و خشتک کشی سر کار کردم آدم شدند..

۲- دیشب برای شروین ساندویچ مارتادلا درست کردم...بار اول بود که می خورد... ازم پرسید: مامان نیگار این خوشمزه اس؟؟؟ گفتم: آره مامی.... بعد که خورد و خوشش اومد به کاوه گفت : دد کاوه این خیلییییی خوشمزه اس!!!!! ( خوشمزه را با فتح ش و سکون در م بخوانید!!!!)

۳- دیروز باز تو مغازه بهانه یک صندلی با چهار پایه جلوش را که شبیه توپ فوتبال بود گرفت.... گفتم نه گرونه و نمی ارزه و نمی خرمش... گریه کرد و زاری .. بداخلاق شده بود منهم گفتم حالا که این کارها را می کنی می برمت خونه . برگشتیم خونه ...یکمی این پا اون پا شد بعد گفت مامان نیگار بیبخشید که تو مگازه من اون ماشین توپ گرون و خوشگله را خواستم. بعد هم اومد دستم بوسید!!!!!!!! من هم شرمنده و خجالت زده مات مات نگاش کردم!!!!!!

۴-دیروز که از مدرسه اومد بهش گفتم مامی جون لباسهاتو که در میاری بنداز تو سبد رخت چرکها... و سبد رخت چرکها را نشونش دادم که گوشه حموم بود... بعد از اینکه لباسهاشو انداخت تو سبد رخت چرکها اومد بهم گفت: مامان نیگار مرسی که اون سبد و گذاشته بودی اونجا که من لباسهامو بریزم توش!!

۵ ـ یک وقتهایی دلم می خواد درسته قورتش بدم...هر روز از روز قبل عاشق ترم...همه حرفهاش توی قلبم می شینه و قیلی ویلی می ره تمام وجودم....نمی دونم و مطمئن هم نیستم که سال قبل و قبل ترش و قبل تر ترش هم همین احساس و داشتم یا نه؟؟؟ فقط می دونم که الان عاشق ترم.....

۶- ممکنه این جملات بالا برای مادرانی که از یکسالگی بچه هاشون مثل بلبل حرف می زدن مسخره باشه ولی این جیگر طلای من تقریبا یکسال و اندی است که داره حرف می زنه و احساساتشو توضیح می ده و قبل از اون زبونش و فقط من می فهمیدم!!!!! برای همین هر چیز که از دهنش در میاد برای ما یک دنیا با ارزشه.... برای من تلاشش برای فارسی حرف زدن یک موهبته...می دونم که انگلیسی را خیلی راحتتر حرف می زنه ولی می دونه که ما ازش می خواهیم که فارسی حرف بزنه و تمام تلاشش را می کنه بعضی وقتها از شدت دنبال کلمه و فعل گشتن قرمز می شه!!!!! الهی که قربونش برم...

۷- ببینم ملت شهید پرور ایران شما سن بچه ها را هم زیاد می کنید یا فقط بزرگسالان باید فوت کنن و سوت کنن و لنگشون و از ۳۵ ور دارن بگذارن تو ۳۶ و از این حرفها؟؟؟؟ پسرک من روز ولنتاین به نظر من و بقیه ملت آمریکای جهان خوار ۴ ساله می شود....شما می فرمایید تولد چهار سالگیشو جشن بگیریم یا چهار تموم شد رفت تو پنج سالگیشو!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۸- دلم می خواد یک دعوای وبلاگی راه بندازم تعداد ویزیتورام بشن ده برابر....سوژه خوب سراغ ندارید؟؟؟؟ بنده همه جوره پایه ام!!!!!

   + سبک وزن - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

مرسییییییییییییییییییییییی

۱-عجب روزهای هیجان انگیزی بود ....سیصد و شصت و خورده ایی کامنت؟؟؟؟ در وبلاگ سبک وزن؟؟؟؟ کی باور می کرد؟؟؟ درسته که ممکنه مقادیریش توسط چند نفر معدود نوشته  شده باشد ولی باز هم این تلاش و زحمت و این وقت گذاشتن برای من خیلی خیلی خیلی عزیز بود.... تازه خیلی از اون بغل دستی ها هم نیامدند!!!!! باید یک تجدید نظری در لیست بلاگ رولینگم بکنم... تولد بسیار هیجان انگیزی آن لاین داشتم...شبیه تولد های بچگیهام بود...اون دوست هایی که از قدیم باهام دوست بودند می دونن که خونه ما چه تولدهای هیجان انگیزی برگزار می شد.....یادش به خیر...تقریبا همه مدرسه دعوت بودند الان هم یک جورهایی فکر می کردم که همه وبلاگستان یا وبلاگشهر یا یک همیچین چیزهایی دعوت بودند و تقریبا همه هم اومدند!!! بسیار به ما خوش گذشت.....به شما چی؟؟

۲-دیروز شروین توی یک فروشگاه با یک بچه مکزیکی بامزه که یکسال ازش کوچیک تر بود دوست شده بود....دم رفتن بهم گفت مامان نیگار می خوادم با هرناندو(بدبخت اسمش فرناندو بود) تاک کنم (حرف بزنم) ...گفتم حرف بزن مامی جون....گفت:

Hernando ,tomorrow come to our house....we have a big big big beatiful house....we are going to have cake and by the way my name is Mr.(his last name).....ok

اینقدر قیافه اش وقتی مشغول چسی آمدن برای فرنادو بدبخت بود بامزه بود که نگو....اون بای د وی مای نیم ایز مستر(....) گفتنش شاهکار بود....باعرض معذرت به دلایل امنیتی از نوشتن فامیل شروین خودداری می کنم!!!!!

یک بار که من پای تلفن با پدر کاوه داشتم حرف می زدم تا من گفتم آقای(...) شروین از اون ور خونه فریاد زنان  اومد جلوی من که من مستر (....) هستم. تو به کی داری می گی آگای (..)؟؟؟؟؟.

 

 

 

   + سبک وزن - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦

خانه جدید

۱- از منزل جدید می لاگیم البته یکمی هم می لنگیم یکمی هم کج کج راه می رویم... گفتم همشو بگم یک وقت فکر نکنید داره خیلی بهمون خوش می گذره!!!!

۲- تنها اتاقی که کاملا مرتب شده اتاقه مهمونه.... کسی نمی آد خونه ما مهمونی به صرف اسباب جا به جا کردن؟؟؟؟

۳- از فردا پیش به سوی کار و شروین هم پیش به سوی مدرسه....بچه ام  از بس تلویزیون نگاه کرد چشمهاش باباغوری در آورد!!!!!

۴- از همین تریبون خواستم اعلام کنم که هر کی گفته کفپوش چوبی یا همون پارکت یا همون هارد وود فلور تمیز کردنش آسونه غلط کرده!!!!!  مخصوصا اگر رنگش تیره باشه که واویلا.... کوچیکترین گرد و خاکی روش دیده می شه... دیروز از اثرات کف کفشهایی که روش بود می تونستم بگم کی اومده کی رفته و چه کفشی هم پوشیده!!!!!

۵- دست و پنجه هر شیر پاک خورده ایی که تو این اسباب کشی به ما کمک کرد درد نکنه.

۶- یک دو سه تا کار گره خورده داریم که امیدوارم هر چی زودتر گره ها باز بشه... ( برای ثبت در تاریخ)

۷-شماره هفت این دفعه را اختصاص می دهم به حمام.... آقا چه حمامی داریم ما.... دست سازنده اش درد نکنه....یک حمام می گم یک حمام شما می شنوید ....خدا نصیب همه بکنه... اگر روم می شد عکسشو می گذاشتم براتون که دل همگان آب شود!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

اندر احوالات ما و تعطیلات...

۱- پنجشنبه اینجا تنکس گیوینگ بود.... پارسال راجع به این تعطیلات و برخورد ما باهاش مفصلا نوشته بودم ...خلاصه امسال ساعت ۱۱ صبح تصمیم گرفتم که مهمونی بدم!!!! ولی هر جوری فکر کردم دیدم این جناب ترکی یخش باز نخواهد شد برای همین رفتم رست بیف با جوجه گرفتم و گذاشتم تو فر یک باقالی پلو هم زدم قدش با ماست و اسفناج و سالاد!!!! فکر می کنم روح جناب آبراهام لینکلن یکمی درد گرفت از این همه تغییر در غذای روز تنکس گیوینگ!!!!!!

۲- هوا اینجا کاملا خل شده ...چهارشنبه درجه حرارت صبح حدودا ۸۷ درجه فارنهایت که فکر می کنم ۲۷-۲۸ درجه سانتیگراد می شه بود ...از گرما زبونمون از دهنمون افتاده بود بیرون....عصرش یکمی باد اومد و شبش شد ۷ درجه سانتیگراد و از اون موقع تا حالا درجه حرارت بین ۷ تا ۱۲ درجه سانتیگراد در نواسانه... به شدت سرده و چون مرطوبه سرماش تا مغز استخوان آدم نفوذ می کنه.....تا چهارشنبه کولر بدون وقفه روشن بود از چهارشنبه شب تا حالا بخاری تمام مدت داره کار می کنه!!!!!! خدا سرما خوردگی بعدی را به خیر و خوشی بگذرونه.....

۳-دیروز تو ماشین جناب آجر داشت کیوسک گوش می داد که آجر زاده از ته ماشین فریاد زدند  مامان نیگار داییوش (داریوش) بگذار!!!!!!! چشمان کاوه به اندازه قطر سی دی داریوش گشاد گشت!!!!!!! خلاصه که آقای داریوش اگر هنوز به اینجا یک نیم نگاهی می کنی ببین که ما چه جوری بچه تربیت می کنیم که در سن سه سال و ده ماهگی درخواست آهنگ شما را می کنند... که بسی مایه شعف و افتخار ماست!!!!!

۴- از فریاد (فریاد زیر آب) گفتم یادم آمد که این روزها سالگرد فوت بابک بیات است .... که البته همیشه بزرگ ماندنی است و زنده...یادش گرامی....

۵-دیروز وقتی توی ماشین بودیم یک گربه سیاه و سفید بامزه از وسط خیابان اصلی رد شد و ما نزدیک بود که زیرش کنیم.... و باید به این موضوع توجه کنید که اینجا فاکتوری به نام گربه لاته که تو آشغالها دنبال غذا بگرده وجود نداره و اکثر گربه ها و سگها در رفاه کامل به سر می برند و دیدن این پیشی خانوم وسط خیابان اصلی به شدت عجیب بود حالا اینجا را داشته باشید عصرش که در یکی از محله های خیلی خوب هیوستون مشغول خیابان گردی بودیم یک طاووس خیلی خیلی خیلی خوشگل از جلوی ماشینمون خرامان خرامان رد شد ...البته دمش جمع بود ولی دیدن این منظره بسیار نفس گیر بود..... محله مموریال هیوستون که خیلی جای خوبی هم است وسط جنگل و درختهای بلنده ولی باورم نمی شد که با چشم خودم این طاووسه را ببینم.... خلاصه ماکه به فال نیک گرفتیمش....

۶-اندر دیدن عجایب روزگار دیدن افشین و سیاوش قمیشی در مال گالریا در هیوستون بود همراه با کمی تا اندکی دختران جلف و عجیب!!!!! دیشب افشین و سیاوش قمیشی و هنگامه تو هیوستون برنامه داشتند (البته ما نرفتیم!!!!) دیروز توی مال بودیم و من همین جوری داشتم رد می شدم که افشین را دیدم با خودم گفتم واقعا که می گن این اسپنیشها شبیه ایرانیها هستند راست می گن مثلا این مکزیکیه عین افشینه... همین جوری که چشمم گشت دیدم اه این کچله هم که شبیه سیاوش قمیشیه ؟؟؟؟ که دیدم بعلهههه خودشونن.... با ۴ تا دختر عجیب غریب و یکسری برو بکس درب و داغون!!!! همون لحظه هم آن دختران پری رو رفتند به طرف یک مغازه ایی که جناب سیاوش قمیشی به دنبالشون کمی تا اندکی یورتمه رفت و فریاد زد : حالا که دارید می رید شلتاق نکنید...شلتاق نکنید!!!! باور کنید این کلمه شلتاق را ۱۰ سال بود که نشنیده بودم و مطمئنم که آن اواکل دردمند (اواکل: جمع آکله!!!!!) هم نفهمیدند که جناب قمیشی چی فرمودن.... بعضی وقتها آدم بهتره این هنرمندها را از نزدیک نبینه .....

۷-چون خیلی وراجی کردم شماره هفت را می گذارم به حساب دیدن طاووسه... حال همگی هم خوبه خوبه خدا را شکر....

   + سبک وزن - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦

هفت هفت هفتاییاش....

۱- به نظر شما ایمیل می دهند یا ایمیل می زنند؟ یا شاید هم ایمیل می فرستند؟؟؟؟ خلاصه هر جوره اش را که حساب کنید دادنی یا زدنی یا فرستادنی من الان نزدیک ۲ هفته است که از هیچ احدالناسی حتی یک خط هم محض دل خوشی نگرفته ام... نه از این ور آب نه از اونور آب!!!! ( این اصطلاح این ور آب و اون ور آب بدجوری رو اعصابم رژه می ره اگر سیزده تایی می نوشتم می تونستم این را برای شماره ۱۳ بگذارم!!!!)

۲- جمعه ما یک سفر دیگر به دکتر اطفال جهت گوش درد آجر زاده مشرف شدیم که خوشبختانه چیز جدی نبود و فقط گوش هم به سینه و گلو و جاهای دیگر پیوسته و عفونت کرده که خوشبختانه الان بهتره... هفته پیش فقط دو روز رفتم سرکار و شروین هم پشتش حسابی باد خورده به طوری که امروز صبح می گفت نریم اسکول بریم چاکی چیز!!!!! همون طور که قبلا گفته بودم چاکی چیز یک مکان جهنمی در حد سرزمین عجایب تهران است!!!!!

۳-حالا بابای بچه مریض شده و ما از خدا برایشان شفای عاجل التماس داریم چون ایشون وقتی مریض می شوند به موجود نازنینی تبدیل می شوند!!!!( به قول مشهدیها ورچپه)!!!!!

۴- خودمان هم هنوز وقت نکرده ایم که مریض شویم اینقدر که گرفتار مریضیی اطرافیان بودیم!!!!!

۵-می دونم  که آزمایش ماهیانه سینه ها که هر ماه خانمها خودشون انجام بدهند را قول دادم که ترجمه کنم و برایتان بگذارم ولی به خدا وقت نکرده ام... در اسرع وقت در خدمتم ...بد جور...

۶-شروین به آنتی بیوتیک می گه آنتو ویکا.....!!!!! با لهجه ایتالیایی بخوانید!!!!!

۷-بهترین اتفاق این هفته این بود که شروین حالش بعد از ده روز بهتره خدا را شکر.....

پی نوشت: یک مسلمونی پیدا بشه مارو پینگ کنه ...صواب داره به خدا ....پیشاپیش ممنونیم....

   + سبک وزن - ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦

وراجی.....

۱- تا حالا این احساس را داشتید که دلتون بخواد با وردنه بزنید تو سر کسی؟؟؟؟ الان که داشتم وردنه را می شستم این احساس در دلم شعله کشید....

۲- هوا بس ناجوانمردانه خوب است.... شاید در ۳۶۵ روز سال ۱۰ روز هم هوا اینجوری نباشد ... و ما در این روز آفتابی زیبا در خانه و شهر محبوسیم به علت مسائل کاری!!!!!!

۳- در این روز آفتابی ما صبح خود را در سایت بیا تو با داریوش و ابی ساختیم... مقادیری جفتک و چهارگوش توسط اعضای کبیر خانواده زده شد و کافئین قهوه صبحگاهی مصرف شد...

۴- شما به چشم اعتقاد دارید؟؟؟؟ من که تو این یک ماه گذشته شدیدا به این عقیده یا خرافه ایمان آوردم.... تمام مدت دستم به تخته است و مشغول صدقه دور سر خودم گردوندن!!!!! از بس چشم خوردنی هستم.... اینو این دوست عزیز به یادم آورد....

۵- کمی تا اندکی دچار اسهال نوشتاری شدم.... از دیروز تا حالا چپ می رم راست میام دلم می خواد یک چیزی بنویسم....خدا به خیر کنه...

۶- آجر زاده ماههای میلادی را اینقدر قشنگ و ریتمیک یاد گرفته که از دیشب تا حالا قریب بر ۱۰۰ بار برای ما تکرار کرده.... و ما مقادیری قربون صدقه و فیلم و عکس و غیره از این واقعه تاریخی برداشته ایم ...برای ثبت در تاریخ اینجا هم می نویسمش....

۷ - سلامتی همه اعضا خانواده ... با اتفاقات اخیر همه اش خدا را شکر می کنم که سلامتم و سلامتیم..... راستی این ماه ماه مبارزه با سرطان سینه است خانمهای خوشگل بالای ۳۵ سال ماموگرافی رفته اید؟؟؟؟؟؟ و خانومهای جذاب جیگر بالای ۴۰ سال ماموگرافی سالانه اتان را فراموش نکنید لطفا...... آدرس سایت مبارزه با سرطان سینه را اینجا می گذارم که همه هر روز یک کلیک روش بکنیم و ساپورتشون بکنیم....باشه؟... فقط یک کلیک .... مجانیه.... ولی جون یک عالمه خانم و نجات می ده...یادمون نره...یادمون نره... ا

http://www.thebreastcancersite.com/clickToGive/home.faces?siteId=2

پی نوشت: راستی این ماه ماه پیشگیری از سرطان سینه است  .... خودمو تصحیح می کنم..

پی نوشت شماره ۲: راستی خواستم بگم که معاینه ماهیانه را خودتون باید انجام بدهید ( بعد از تمام شدن پریود تا یک هفته قبل از پریود بعدی بهترین زمان است) لطفا یادتون نره ...خیلی آسونه و فقط ۲-۳ دقیقه وقتتون را می گیره ولی می تونه زندگیتون را عوض کنه....این هم آدرس سایتی که بهتون آموزش می دهد که هر ماه چه جوری خودتون سینه هاتون را معاینه بکنید...

http://www.breastcancer.org/symptoms/testing/self_exam/bse_steps.jsp

اگر کسی احتیاج داره که ترجمه اش را داشته باشه برام کامنت بگذاره و اگر تعداد متقاضیان زیاد باشه در یک پست جدا براتون ترجمه به فارسیش را می گذارم...

پی نوشت شماره ۳: فکر می کنم باید دوباره پینگ کنم ...نه؟؟؟؟؟ لطفا دعوام نکنید...برام خیلی مهمه که حداقل ۵ نفر خانم از این اطلاعات استفاده بکنند...

   + سبک وزن - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

چس ناله می کنیم....

الف: با سلام خدمت حضار محترم اینجانب لیدی سبک وزن تصمیم دارم که مقادیری چس ناله برایتان تایپ کنم ... قبلا از همکاری و تحملتان ممنونم.

ب : با تشکر از بلفی عزیز و خانم شین که ترتیب الفبای عربی را به بنده آموزش دادند و اینجانب به علت علاقه وافر به زبان عربی و بلاد عرب تصمیم گرفتم که این پست را با این ترتیب به سرانجام برسانم....

ج : با تشکر از پرگلک نازنین که تقریبا کتاب آخر هری پاتر را در یک پست خلاصه کردند و تمام شوق و ذوق خواندن کتاب را از من گرفتند...هر چه سعی کردم که موقع خواندن آن پست کذایی چشمانم را ببندم نشد که نشد!!!!

د : با تشکر از آلوچه خانم که زحمت فرستادن جلد آخر هری پاتر را برای من به عهده گرفته اند و تولدشان هم خیلی مبارک و خواستم که مستدعی بشوم که اگر هنوز نفرستاده اند لطفا کتاب بادبادک باز را هم ضمیمه بکنند.... و تمام این زحمات به این دلیل بر دوش ایشان است که نامبرده در سفر پارسال بنده به وطن به من و آجرزاده جوجه کباب آلوچه پز ندادن....

ه : راستی یادم رفت که خدمتتون عرض کنم که بنده از پائیز بدم می آید..... !!!!!!!!!!!!!!

و : هفته پیش مادر یکی از همکلاسیهای شروین برای همه کلاس از هندوراس یک تی شرت سوغاتی آورده بود... از شروین پرسیدم مامی جان امروز مامان دوستت برات از هندوراس تی شرت آورده؟؟؟؟ یکمی با چشمان از حدقه در آمده به من خیره شد بعد گفت : آره امروز تو مدرسه هندونه خوردم تی شرتم خیس شد!!!!!!!!!

ز : امروز شروین به سلمانی مشرف خواهند شد و مقادیری موهای حلقه حلقه طلایی از کله ایشان قیچی خواهد شد...ما بسی ناراحتیم ... ولی چاره ایی نیست به جز تحمل این مصیبت....

ح : راستی نماز روزه هاتون قبول.....

ط : می شه یک شیر پاک خورده ایی به من بگه که چرا همه می تونن پینگ کنن الا من؟؟؟؟ و اگر ممکنه اونهایی که می تونن پینگ کنن این بنده صغیر و حقیر را پینگ بفرمایند.... قبلا از محبتهای شما ممنونیم....

ی : باور کنید هر وقت که یک چیزی دارم می نویسم قیافه تنها کسی که جلوی رویم است  ساروی کیجاست .... چون می دونم که اگر یک روزی بیاد اینجا رو بخونه هزاران هزار غلط املایی و انشایی از اینجانب خواهد گرفت ....

ک : جاشون خیلی خالیه ....خیلی....امیدورام که زود برگردن....

ل : چس ناله بسه.... فعلا خداحافظ و عزت زیاد....

   + سبک وزن - ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦

هفتگانه های لوس من.....

۱-راجع به به اتفاقات سیاسی اخیر بی نظرم... می دونید چرا ؟ چون عاشق گذرنامه ام هستم!!!! و عاشق ایران و عاشق همه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا من عاشق سینه چاک هر چی چشم ریز بدترکیب و بد تیپ عالم و آدمم .... چرا؟؟؟ چون من یک مادر و یک همسر ترسو هستم که از ترسم حتی جرات اظهار نظرم را هم ندارم و گذرنامه ام را چون جان شیرین در آغوش می گیرم و سکوت می کنم..... ای شجاعان عالم همه شما ها را تحسین می کنم.....مرحبا.

۲- از پائیز خوشم نمی آد ...بهم استرس می ده... پائیز بر همه پائیز دوستان مبارک.

۳-حوصله ام از شماره ایی نوشتن سر رفته....شاید به جای یک و دو و سه بنویسم الف  ب ج د ... اگه گفتید بقیه اش چیه؟؟؟؟ ابجد و ....؟؟؟؟؟

۴-از وقتی شروین خودشو صاحب اصلی این کامپیوتر بی زبون می دونه بیچاره حسابی قاطی کرده فکر می کنم باید ویندوز را دوباره اجراش کنم!!!!!

۵- این شماره را برای خودم اینجا می نویسم تا یادم باشه که یادم نره وقتی بعد از ده سال اگر زنده بودم اینو خوندم یادم بیاد... که امیدوارم یادم بیاد....

۶-آهای خانمهای خونه دار و کارمند و خونه ندار و بیکار آیا شما هر شب برای شوهر های عزیز تر از جانتان  پلو درست می کنید؟؟؟؟؟ فقط برای اینکه آماری در دست داشته باشم می پرسم وگرنه سایه سر ما اگر سنگ هم بر سر سفره باشد بدون هیچ غری میل می کنند... خدا سایه شان را از سر من و آجر زاده کم نکند....

۷-اتفاق خوب این هفته ؟؟؟؟ چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اتفاق خوبی که آدم باید فکر کنه تا یادش بیاد به درد عمه اش می خوره!!!!! .......... اگر بعدا یادم اومد حتما می گم!!!!!

   + سبک وزن - ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦

هفتگانه های من......

۱- تو کلاس شروین یک اتاقی است که توش صندلی نیست و فقط به در و دیوارهاش نقاشیهای رنگی است اسم این اتاق Thinking room است ....معمولا در روز یکساعت می روند تو این اتاق و مثلا فکر می کنند.... امروز ازش پرسیدم شروین مامی دیروز رفته بودی تو thinking room چیکار کردی به چی فکر کردی عزیزم؟؟؟؟ گفت :

  Dirooz I goozid too thinking room

البته با عرض پوزش از کلیه خانمها و آقایون مودب محله!!!!!!!

۲- بعد از اولین هفته تحصیل علم و دانش آجرزاده تنها چیزی که با خودشون به منزل آوردند میکروب و ویروس سرما خوردگی بود ...دماغ همه اهالی منزل من جمله خودشون آویزان می باشد...

۳- کنسرت داریوش عالی بود جای داریوشیها خالی .... شاید یکی از عکسهاشو گذاشتم..

۴- هفته پیش تولد کامی عزیز برادر شوهر و دوست نازنین من بود که دقیقا الان یک هفته است که سعی داریم بهش زنگ بزنیم و مرده شور این کارت تلفن نیکو را ببرند که ارتباط را برقرار نمی کنه.... کامی جون تولدت مبارک.....

۵-دیروز از شروین می پرسم می دونی کار آقای پلیس چیه؟ ( به غیر از آژیر کشیدن تو خیابون!!!!) می گه :

.Ageh somebody mord aga posis call aga badeh to take him to DOCTOR

هفته پیش هم با باباش داشتند میشن ایمپاسیبل را می دیدن... تو یک قسمتش یکی با هفت تیر اون یکی را کشت یا نمی دونم از آسانسور افتاد پائین خلاصه یارو مرد من و کاوه هم هول شدیم سریع مشغول توضیح دادن شدیم که شروین جان آقاهه خسته شد خوابید یا داره ادا در میاره ... تو این مابین که ما داشتیم خودمون را جر و واجر می دادیم شروین خیلی خونسرد گفت: نه مامان نیگار آگاهه مرد!!!!!!!

۶ - تا حالا شده تو یک جمعی باشید و با هیجان یک ماجرای خیلی جالبی را تعریف کنید بعد یکهو یک نگاه به صورت تک تک حاضران بکنید و یادتون بیاد همین ماجرا را با همین تفاصیل دو هفته قبل تو همین جمع خونه یک نفر دیگر تعریف کرده بودید؟؟؟؟؟؟؟ خیلی خجالت آوره!!!! باور کنید......

۷- شماره هفت این هفته ما خریدن یک تلویزیون جدید بوده!!!!!!!!

 

   + سبک وزن - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦

وراجی

۱- واقعا باعث تاسف خاندان وبلاگ نویسان مقیم مرکز است که من وقت می کنم فقط هفته ایی یکبار بنویسم .... از همه فامیلهای وابسته و کسانی که خودشان را برای من و نوشته هایم جر و واجر کرده اند قبلا معذرت خواسته و مصیبت وارده را تبریک و تهنیت و تسلیت می گویم!!!!

۲- شروین از دوشنبه می ره مدرسه و من از اضطراب و هیجان دارم می میرم.... دیروز تو ماشین دارم یه جناب آجر می گم که از استرس دارم بالا میارم . شروین از پشت می گه مامان نیگار بویو تو توات اسفاغ کن تو ماشین نکن!!!! ( برو تو توالت استفراغ کن تو ماشین نکن!!!!)

۳- دیروز یکی از دخترهای خوشگل همسایه را دیده که موهاش بور و فرفری است و شروین هم که دختر باز قهار محل ..... بعد از اینکه به دختره که حدودا ۱۰ سالش بود کلی عشق الله رسوند و خداحافظی کردیم و تو راه برگشت به خونه می گه : مامان نیگار دختر باید تمیز باشه تا خووشگل باشه موهاش هم باید تمییز باشه تا خووشگل باشه!!!!!! خلاصه قابل توجه دخترهای دم بخت اگر می خواهید پسر دخترباز من بپسندتتون باید حتما قبلش حموم رفته باشید!

۴-اون دوستهای نازنینی که گفته بودم کارشون درست شده و دارن میان آمریکا به سلامتی رسیده اند و کلی از ما دورن .... براشون از ته ته دلم آرزوی موفقیت می کنم.... اونهایی که اینجا هستند می دونن که اوایل که آدم میاد چقدر چقدر سخت است ....لعنتی هیچ جوره با مهاجراش راه نمیاد.... البته بعد که کمر آدم شکست و فلانت  شقه شقه شد تازه می فهمی که راه چی بوده چاه چی بوده....ولی باور کنید که اوایلش برای همه فقط چاه است حتی اگر راه را هم بلد بلد باشید.....همه این چرت و پرت ها را نوشتم که بگم مارمول قشنگم و میمون عزیزم من قول می دم که شما  موفق ترین و شنگول ترین میمون و مارمول دنیا خواهید بود فقط به خودتون یک ذره وقت بدهید لطفا.... ( اینو می تونستم برای شماره ۷ نگه دارم !!!!!!)

۵-پاشم برم قهوه دم کنم .......

۶- هفته دیگر کنسرت داریوش است و ما بسیار شنگولیم جای همه داریوشی های عزیز خالی ....

۷- دیروز اولین حقوقم را بعد از یکسال بی حقوقی گرفتم و مثل بچه کوچولوها تقریبا چک را بوسیدم!!!! به من می گویند آدم پولکی بدبخت.....

   + سبک وزن - ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦

من آمده ام وای وای من آمده ام.....

۱-این روزها اینقدر گیج و منگولم که اصلا نمی دونم کی شب می شه... گفته بودم که ساعت بیولوژیک بدن من روی ۶-۷ صبح تنظیم نیست و می دونم که تنظیم هم نخواهد شد ولی به هر حال این هفته هفته سختی بود.... صبحها مثل فنر از جام می پریدم ولی عصرها از خواب درب و داغون بودم.... از مقوله خواب که بگذریم کار بسیار بسیار جالب و متفاوتی را در زمینه کاری خودم شروع کردم که مطمئن هستم که تجربه بسیار خوبی خواهد بود.

۲- شروین خان هم کماکان مشغول آتش سوزاندن هستن و از هفته دیگه مدرسه اش شروع می شه ....الان رفته صندلی گذاشته رفته روی کابینت فضولی کنه یکهو یک بسته ام اند ام پیدا کرده از اون بالا داد می زنه که:مامان نیگار چیرا این ام اند ام را گذاردی این بالا ؟؟ این مال منه!!!!

۳-هفته پیش یکی از دوستان قدیمی ام به نام الهه که شاید ۱۸ سال است که ندیدمش و هیوستون زندگی می کنه زنگ زد و مارو برای تولدش دعوت کرد...از ذوق دیدنش نفهمیدم که گفت جمعه شنیدم شنبه...قدرت شنوایی را که دارید!!!!!... رو کاغذی که آدرس را نوشتم حتی نوشته بودم شنبه....  کاوه مجبور شده بود برای اینکه شنبه بریم منت صد نفر را بکشه که کشیکه شنبه را با یکشنبه عوض کنه ..... دیشب شل و ول و بی حوصله نشسته بودیم که دیدم الهه زنگ زده که چرا نمی آیید؟؟؟ نگرانتون شدم!!!! باور کنید از شدت ناراحتی زبونم بند آمده بود.... نمی دونم چرا اینقدر دلم برای خریت خودم سوخته بود!!!!

۴-این متد شماره ایی نوشتن را بنده از آبان پارسال برای خودم اختراع کردم ( البته زیتون بهم انگیزه داده بود!!!!!) ولی عمرا بتونم مثل خانم حنا که سام جیگرشون هم اخیرا یکساله شده اند و تازگیها ۱۳ تایی را مد کرده  تا شماره ۱۳ برم برای همین تصمیم گرفتم به جای اینکه تا ۱۳ برم و شماره ۱۳ ماجرایی باشه که اخیرا حرصم داده تا شماره ۷ برم و شماره ۷ ماجرایی باشه خوشحالم کرده یا خوش یمن بوده برام....

۵- منتها این ماجرا یک ایرادی داره؟؟؟؟ اگر گفتید ایرادش چیه؟؟؟؟ بنده اگر قراره تا شماره ۷ برم احتیاج به دو سه تا قهوه دیگه دارم!!!!!

۶-پاشم برم قهوه دم کنم.....

۷- این هفته اعتماد به نفس از دست رفته ام را کم کم پیدا کردم.... خدایا شکرت...

   + سبک وزن - ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

سلام....

۱- از آسمون داره آتیش می باره...امسال اولین سالی است که من ماه آگوست هیوستون هستم چون پارسال این موقع ایران بودم .... گرما باور کردنی نیست ... نمی دونم چه جوری این کولرها در این هوا کار می کنه  دیروز و پریروز باید می رفتم یک کلاس مربوط به کارم . اینقدر داخل ساختمان سرد بود که من یک پتو پیچیده بودم دورم و هر یک ساعت یک دفعه می رفتم بیرون تا استخونهام از سرما نترکند!!!!!

۲- ثبت نام جناب شروین خان به سلامتی تمام شد و این هفته بردمش مدرسه تا با مدیر مدرسه اش آشنا شود و اینقدر پسر گلی بود که خانم مدیر انگشت به دهان چهار شاخ مونده بود که این همه ادب و تربیت از کجا به این یک وجب بچه رسیده!!!! البته بنده زاده وقتی اومدند تو ماشین نقاب از چهره برداشتند و من آسوده خاطر شدم که ایشون در صحت و سلامت هستند چون بعد از دیدن رفتار ایشون در مدرسه بنده مطمئن بودم که حتما یک چیزی یا تو سر ایشون خورده یا تو سر من .... و تصمیم داشتم که با آخرین سرعتم به دکتر برسانمشان که خوشبختانه بعد از دو سه تا جهش قاطرانه به طرف ماشین خیالم راحت شد که ایشون ملالی بر خاطر ندارند!!!!!!

۳-باور کنید چیزهایی که درپست پیش نوشته بودم که پرید اصلا یادم نیست!!!!! اصرار نفرمایید که دوباره بنویسم....

۴-از دوشنبه می رم سر کار ... خوشحالم؟؟؟؟ نمی دونم یکمی استرس دارم ...

۵-می خوام به خودم قول بدم که وقتی می رم سر کار اینجا را فراموش نکنم.... می دونم وبلاگ داری وقت می خواد و باید روش انرژی گذاشته شود تا خواننده هات فراموشت نکنن... سعی خودمو می کنم....

۶- از همه دوستان عزیزی که لینک منو از دات کام تبدیل به آی آر کرده اند واقعا ممنونم....

 

   + سبک وزن - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

اخبار

۱- تولد تولد تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک..... تولدت مبارک خوشگلترین مارمول دنیا..... برات آرزوهای خوب خوب دارم.... آرزوهای سبز .... رنگ خودت!!!!

۲- یک خبر دیگه هم دارم که خودم خیلی راجع بهش هیجان زده هستم.... از ۱۰ روز دیگه می رم سرکار..... پارت تایم.... راستش جمعه هفته پیش رزومه ام را فرستادم و دوشنبه بهم زنگ زدند و همون روز رفتم مصاحبه و سه شنبه بهم پیشنهاد کار دادند و چهارشنبه هم رفتم آزمایشهای مخصوص را دادم و اگر معتاد از آب در نیام یا اگر لایسنسم تقلبی نباشه از ۱۰ روز دیگه می رم سر کار.... به همین آسونی... مثل خلها ۳ ماه نشسته بودم خونه رمل و استرلاب میانداختم که چه کنم!!!!!!!!!!

۳- امروز هم اگر خدا بخواد می رم شروین را به قول اینجایی ها مدرسه و به قول اونجاییها مهد کودک ثبت نام می کنم.... امیدوارم که پر نشده باشه این مدرسه ایی که می خواد بره... البته یکمی دلشوره دارم چون این مدرسه بیشتر مثل مدرسه میمونه تا مهد کودک یعنی بیشتر حالت آموزشی داره تا جاییکه فقط از بچه ها نگهداری بشه... یکمی هم هزینه اش بالاست ولی فکر می کنم ارزشش را داشته باشه.... از تقریبا ۸ صبح میره تا دو و نیم بعد از ظهر.... می دونم که بهش خیلی خیلی خوش خواهد گذشت چون عاشق بچه هاست...

۴-امروز یک ایمیل بسیار دوست داشتنی از یک خواننده خاموش این وبلاگ گرفتم که باور کنید صبحم را ساخت.... این دوست ندیده ام از کلرادو اینجا را می خونه و اینقدر بهم لطف داشت که اصلا نمی دونستم در جوابش چی بنویسم...فقط می تونم بگم مرسی مانا جون....

۵- اگر ذهنم به مدد قهوه صبحگاهی دوباره چیزی تراوش کرد مجددا خدمت می رسیم...فعلا زت زیاد.....

   + سبک وزن - ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦

روز پدر دوباره....

۱- روز پدر باز دوباره مبارک..... بابام از صبح نشسته اند و به همه جوانهای پدر شده فامیل زنگ می زنن و روزشون را تبریک می گن... می گن اونها تازه پدر شده اند باید بهشون شوق و ذوق داد.... الان دیگه گفت زنگ بزنیم به همسایه ایرانمون روز پدر را بهشون تبریک بگیم!!!! برم گوشی تلفنو از دستشون بگیرم... مثل اینکه تصمیم گرفته به هر کسی که دلش می خواد اون بهش زنگ بزنه و نزده زنگ بزنه و خجالتش بده!!!!!!!!

۲-دیشب با آجر و آجر زاده رفته بودیم بیرون .... دم غرفه یکی از مغازه که مثلا باید دو دلار بدی یک قورباغه را بندازی توی یک سطل و اگر درست انداختی بهت جایزه می دن بودیم... شروین بازی کرد و دو دلار را باخت و شروع کرد به گریه کردن که من جایزه را می خوام زنه هم دلش سوخت و گفت باشه بیا بگیر...جایزه یک کاترپیلار یا همون کرم ابریشم گنده بود... شروین گفت : سبز می خوام (به فارسی) زنه نفهمید و قرمز را داد...شروین هم قبول کرد و آمدیم خونه حالا از صبح پاشده می گه :I need the sabz one .... Go get it  بهش می گم مادر جون شما همین را هم برنده نشدید ... خانمه محبت کرد که بهت اینو داد می گه : I told khanoomeh give me the sabz one ...... حالا هم این کاترپیلار قرمز از چشمش افتاده و از صبح بهانه می گیره!!!!!

۳- دوباره خدمت می رسم.......

۴- این آقای خان داداش که برای ما کامنت گذاشته یک متن خیلی باحال به لهجه مشهدی برای روز پدر نوشته که حسابی ما غربت درد گرفتیم وقتی خوندیمش ...گفتم شما هم بخونید اگر مشهدی بلدید لذتشو ببرید...البته یکمی تلخه....و لازم به توضیح است درسته که بابای ما هم اهل مشهده ولی این آقای خان داداش برادر ما نیست.....

۵-پیشترها از شیطنتهای شروین با بی بی {گربه} براتون گفته بودم ...امروز دیدم از اون اتاق صدای تف تف شروین میاد ...می گم مامی رو چی داری تف می کنی ؟ میگه دایم (دارم) تو گوش بی بی تف می کنم!!!!!!! رفتم می بینم بی بی بینوا کز کرده نشسته و شروین هم مشغول تف کاری است ... می گم مامی جان این بی بی بدبختو اینقدر اذیت نکن می گه :آخه اینجا نیشسته بود.... منهم تف تو گوشش کردم... بی بی لاوز من تف تو گوشش کنم!!! تو دلم گفتم تو که راست می گی بی بی بیچاره عاشق اینه که بشینه و تو تف تو گوشش کنی!!! همین روزهاست که انجمن حمایت حیوانات بیان سراغمون و کت بسته ببرندمون زندان!!!!

۶- بیرون شرشر بارون میاد ...رعد و برق وحشتناکی هم است... می گم : شروین مامی نترسی عزیزم اون دوتا ابر سیاه دارند همدیگر را بوس می کنن ( به قول شبنم خانم شبشیدها) ..یکمی منو نگاه کرد یکمی آسمون را نگاه کرد بعد گفت: کیس نمی کنن دارن فوتبال بازی می کنن!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ امرداد ۱۳۸٦

همینجوری....

۱- تو روزگاری که آدمها یک عکس می شوند می روند توی یک قاب بالای تاقچه و خاطرات یک خط می شوند و می روند تو یک دفتر تو کتابخونه فایده زندگی کردن تو گذشته ها چیه؟؟؟

۲-امروز تولد دوست داشتنی ترین عزیزترین ملوس ترین دختر زندگی من است... امروز تولد کسی است که شاید اگر نبود منهم مسیر زندگیم به کلی عوض می شد چون فقط وفقط به عشق بودن با او از ایران آمدم... ۹ سال پیش... وقتی اومدم اینجا فقط ۱۸ روزش بود ... برادرزاده کوچولوی خوشگلم...نیکا جونم تولدت مبارک...عشق همه مایی... می دونم که اینجا را نمی خونی ولی مطمئن هستم که ته دل منو خوب بلدی بخونی عزیزم...

۳-آماده بودم که یک عالمه وراجی کنم وسطش تلفن زنگ زد وراجی ها را پای تلفن کردم و کافئین قهوه از سرم پرید.....شانس آوردید...

۴-شاید وقتی دیگر....

۵- الان جناب آقای شروین خان دوتا ماشین کوچولو آورده به من نشون می ده می گه : این ماشین  آبی خانومه است این ماشین گیربیزه (قرمزه) آقاهه است  حالا بوس می کنن همدیگرو.. بعد هم سر دو تا ماشینو چسبوند بهم.... بعد یک نگاه به قیافه مات و مبهوت من کرد و گفت :  !Because they love each other

۶- من یک جورهایی نگران پرگلک هستم ...شما چطور؟

۷- مقادیری د د ت برای از بین بردن آفات بین جامعه هنری موجود است.... دقت دارید که آقای جیمی دلشاد شهردار بورلی هیلز پای ثابت تشییع جنازه های لس آنجلسی است؟؟؟ نمی دونم که چرا یکهو یاد فرخ لقا خانم در سریال دائی جان ناپلئون افتادم از بس خبر مرگ و میر تو وبلاگم نوشتم... دیگه نمی گم کی خدا بیامرز شد...هر کی نمی دونه بره بگرده!!!!

۸- اگر خواستم شماره دیگه ای اضافه کنم قول می دم یک پست جدا بنویسم... اینها اثرات چایی عصر است...چه می کنه این کافئین و تئین!!!!! البته ذغال خوب هم بی تاثیر نیست!!

   + سبک وزن - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

جشن شکوفه ها

۱- امروز روز جشن شکوفه های جناب آجر می باشد!!..... ( اولین روز رزیدنتی) .... صبح با کلی شوق و ذوق از زیر قرآن روانه بیمارستان کردیمشون.... دیروز هم به مناسبت آغاز سال تحصیلیشون رفتیم براشون لوازم التحریر بخریم که بیشتر برای خودمان مداد و پاکن و تراش و ماژیک خریدیم تا ایشون!!!!!! امیدوارم که همیشه موفق و خوشحال باشن مثل امروز.

۲- خدا مهستی را بیامرزه که خداییش صداش حرف نداشت....

۳- این هم عکس آقا شروین ما  و این هم یکی دیگه....برای کسانی که قبلا ایشون را زیارت نکرده بودند....

۴-ما داریم کلی با سوغاتی هایی که خانواده عزیز جناب مستطاب آجر برامون فرستاده اند ذوق می کنیم و بسی شنگولیم....

۵- یکی مارو با چوب بفرسته سرکار ...... تنبلی می کنیم آی تنبلی می کنیم!!!!

   + سبک وزن - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦

روزانه.....

۱- دیشب فیلم The Lake House را دیدم و بعد از مدتها از یک فیلمی خوشم اومد... می خواست بگه که سرنوشت می شود از سر نوشت!!!!!  یا برعکس یا یک همچین چرندیاتی....

۲- امروز سایه سر ما بر می گردند و سه تا ماهیچه بره به طول یک وجب در پیاز داغ مشغول قل زدن می باشند تا باقالی پلو با گوشت جهت پذیرایی از ایشان مهیا شود!!!!!

۳-به شروین می گم که دد کاوه امروز میاد ...می گه نه اون اییانه نمی یاد...حالا از ما اصرار از ایشون انکار.....

۴-مقادیر زیادی کوزت گیری در منزل انجام شده و خانه مشغول برق زدن می باشد...به من می گن آدم شوهر ذلیل بدبخت.....

۵-دیروز شروین داشت منو در حال دستشویی شستن نگاه می کرد بعد اومده می زنه پشتم می گه:          Good Job Maman ... بعد هم به گوشه اتاق که بهم ریخته بود نگاه می کنه می گه : اونجا خیلی ناجوره مامان ..... باور کنید تا چند ساعت از خنده غش و ریسه می رفتم ...نمی دونم این کلمه خیلی ناجور را از کجا یاد گرفته؟؟؟!!!!

 

   + سبک وزن - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦

گزارش روزانه

۱- صدای شروین داره از اتاق خودش میاد....داره با یک اردک صورتی و دوتا اردک زرد و یک شتر زرد که خیلی قیافه احمقی داره بازی می کنه...هر کدوم از ما ها را یکی از این ۴ تا کرده و داره باهاشون حرف می زنه...امیدوارم شتره من نباشم!!!!!! برم یادش بدم که بدونه شتره کیه!!!!

۲- هوا بس ناجوانمردانه گرم است... رطوبت به طرز وحشتناکی بالاست و اون پشه های معروف دوباره تشریف مبارکشون را آورده اند....تابستان طولانی تگزاس اومد و ما اینجا داریم لیچ میندازیم..... جای همه خالی...

۳- دیروز یک ایمیل بسیار شعفناک از اون دوستامون که چند ماه پیش رفته بودند ویزای آمریکا بگیرن گرفتم که بالاخره ویزاشون آماده شد و دارن میان...بسیار شنگولیم ما...متاسفانه وقتی میان آمریکا از ما دورخواهند بود ولی بالاخره مثل همیشه دلامون که پیش هم است!!!! تبریک و تبریک.....

۴-جناب مستطاب آجر هم امروز تشریف می برند یا میارند ایران.... که امیدوارم بهشون خوش بگذره ... که می دونم می گذره...آهای ایرونی ها برای تولد آرشیا اگر دور هم جمع شدید جای منو هم خالی کنید.... مشغول ذمه (یا یک چیزی شبیه این) هستید که دم در تئاتر شهر وقتی که با پای چپ وارد سالن چهارسو می شوید یا  با پای راست وارد سالن اصلی اسم منو ۳ بار نبرید..... همین طور که می دانید در روایات آمده چهارسو را با پای چپ باید وارد شد و سالن اصلی را با پای راست و قشقایی را هم با کله!!!!!! کیک تولد آرشیا را هم لطفا از بی بی بگیرید و جای من هم یک تیکه بخورید.... ساندویچ هم از فری کثیفه ( سوسیس با پنیر) ..... بستنی منصور فراموش نشه...خامه ایی...وقتی تیکه های خامه اش زیر دندانهایتان آمد لطفا یک صلوات به روح و روان من هم بفرستید..... آجر جان تو بازار تجریش دم در امامزاده صالح واستا و ۱۴ کیسه نمک بخر و بین مردم تقسیم کن..... شمع هم یادت نره....نگران ما هم نباش..... با ما هم به از این باش که با خلق جهانی..... ( این را بهش می گن لوس گیری دم آخر که برهر ضعیفه ایی واجب می باشد!!!!!)

۵- به قول شروین دتس ات.....That 's it

   + سبک وزن - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦

وراجی....

۱- دیروز برای چند ساعتی خونه نبودم وقتی برگشتم چشمم خورد به میز کامپیوتر که درست شده بود تو دلم گفتم ای خدا چقدر پشت سر پسر مردم که همون سایه سر خودمان باشد لیچار بافتم با کلی عذاب وجدان نشستم پشت کامپیوتر و تا اومدم کشوی کیبورد را بکشم جلو دیدم که جناب آجر که همون پسر مردم یا سایه سر ما باشند دوتا جعبه و یک کتاب سنگین پزشکی را در زیر کشو قرار داده اند و این باعث شده که کشو از حالت عمودی دوباره به افقی باز گردد ولی زحمت پیچاندن دو تا پیچ ناقابل در زیر این کشوی لعنتی هنوز بر دوش اینجانب می باشد!!!! دیگه از بد بیراههایی که در دل نثار ایشان کردیم چیزی نمی گویم که نا گقتنش بهتر..

۲-نمی دونم شما ها این موزیک ویدئو یا به قول فروزنده کوچک مغز میزیک ویدئو آمو را دیدید؟؟؟ همونی که آمو  توی یک دیسکو است و با اخمهای تو هم انگار با چوب زدنش و آوردنش جلوی دوربین و می خونه دستها همه بالا .....وای که هر وقت من این ویدئو را می بینم از خنده روده بر می شم آهنگ به این شادی و تخمیی را با  اون اخم و تخم و جدیت در حالیکه اون ور میزی که نشسته یک دختر خانم مشغول عشوه های شتری یا به قول گلنسا ناز قاطری آمدن است و یک گروه آدم خوشحال و شنگول هم مشغول ترقص بالای سر آقای آمو هستند واقعا دست کارگردانش درد نکنه از این همه تناقض .... احتمالا موقعی که داشته سناریو این موزیک ویدئو را می نوشته سر توالت مشغول انجام امر واجبی هم بوده!!!!!!!

۳- دیروز به شروین می گم چون پسر خوبی نبودی نمی برمت بیرون میگه : شیروین گنات داره!!!! ( شروین گناه داره!!!!)  بعد هم به من میگه مایوت کوشکله (خوشگله) روش گل دایه (داره)......کلی هم با بابایی (بابای من) بازی می کنه و بابایی بدبخت را که به سختی بدون عصا راه می ره را وا می داره که باهاش فوتبال بازی کنه و ماشالله بابا هم تا جایی که می تونه پا به پاش ورجه ورجه می کنه .......

۴-به مناسبت روز مادر اینجانب خانم سبک وزن بعد از ۳ سال که موهایم به رنگ قهوه ایی سوخته مایل به مشکی بود را های لایت کردم و رنگ های لایتهایم هم کاراملی است از دیروز تا حالا وقتی می رم جلوی آینه نیم متر از جام می پرم که این کیه دیگه... به گفته سایه سر خوب شده و ایشان اگر راضی باشند خدا هم از ما راضیست!!!!!! و همین بر ما کافیست.....

۵- ولسلام... ما بریم شروین را ببریم استخر چون گنات داره .....بهش قولشو دادم....

پی نوشت:

عذاب وجدان شماره ۳: الان آجر جون اومد گفت دوتا پیچ می خوام که کشوی میز کامپیوتر را درست کنم اول یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم که خر خودتی وبلاگمو خوندی وجدان درد گرفتی بعد دیدم نه بابا این بدبخت ماهی یکبار هم به این صفحه سر نمی زنه.... بهش گفتم می دونی دو سه روزی است که تو وبلاگم پشت سرت سر قضیه میز کامپیوتر صفحه گذاشتم ؟ چشماش گرد شد و گفت نه.... گفتم پس اول پیچها را وصل کن بعد برو بخون...ترسیدم اول بخونه بعد لج کنه و بیوفته گردن خودم..... خلاصه که ایشالله سایه اش همیشه بالای سر من و پسرش باشه که اینقدر بامرامه الان کشوی کامپیوتر وصل است و کیبورد از روی زانوهای اینجانب به روی کشو تغییر مکان داده است!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

اندر احوالات یک فروند نگار وقت گذرون....

۱- کشوی میز کامپیوترم که روش کیبورد و ماوس است شکسته و من به طرز اعصاب خورد کنی کیبورد را گذاشتم رو پام و دارم تایپ می کنم..... تا ببینم که این سایه سر ما بالاخره اینو درست می کنه یا من باید خودم دست به آچار بشم..... کارش دو تا پیچ است...اصلا چرا منت ایشان را بکشم که شاعر می گوید کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.....  ای وای حالا به خاطر کلمه اول این شعر یک سری اراذل و اوباش از طریق سایت های جستجو گر می ریزن اینجا و ناکام از اینجا می روند!!!!!!!

۲- آلوچه خانم گویا برای بعضی ها ف ی ل ت ر است....  یک وبلاگ جدید زده برای اونهایی که وبلاگ اصلی را نمی توانند باز کنند و این هم آدرس آلوچه خانم بدون فیل تر با گلپر است به گفته شخص شخیص خودشان.....

۳- بنده این روزها به جای اینکه روی رزومه لعنتی ام کار کنم بیشتر اوقاتم را در جیم می گذرانم و کلی جفتک و وارو می زنم ....بترکه چشم حسود.... باباجون اگه ما نخواهیم بریم سرکار باید کیو ببینیم؟؟؟؟؟؟

۴- الکی وقت می گذرونیم آی وقت می گذرونیم......

۵-همین دیگه....

   + سبک وزن - ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

زیتون و از این حرفها.....

۱-می دونید آدمهای دنیا دو دسته هستند ؟؟؟؟ کسانی که عاشق زیتونند و کسانی که از زیتون متنفرند؟؟؟؟ منظورم از زیتون اون میوه سبز و چرب و خوشمزه است نه زیتون عزیزی که وبلاگ می نویسه.... البته می دونم که امروز هر کی تو گوگل و یاهو دنبال وبلاگ زیتون باشه از اینجا هم سر در میاره که این خودش یکی از موهبتهای زیتونه!!!! داشتم می گفتم که آدمها دو دسته هستند ...بعضی ها هم بچگیهاشون از زیتون متنفر بودند وقتی بزرگ شدند عاشق زیتون شدند مثل من...  خلاصه که طعم عجیبی داره این زیتون... یک سوپر مارکت بزرگی تو هیوستون است که اجناس عربی و ایرانی و ترکی می فروشه توی این سوپر مارکت یک زیتون بار است حتما می دونید که زیتون بار چیه؟؟؟ بر وزن سالاد بار!!!! وسط فروشگاه تو ظرفهای بزرگ انواع و اقسام زیتون پرورده و ناپرورده انواع سالادهای زیتون شور و ترشی تند و شیرین و سیر دار و بدون سیر خلاصه هرچی که با زیتون بشه درست کرد هست... خلاصه جای هر کی که عاشق زیتونه خالی هر وقت میرم اونجا اینقدر زیتون می خورم که تا چند روز اشک چشمم هم بوی روغن زیتون می ده....حالا چرا راجع به زیتون دارم می نویسم؟؟؟ به همون علت یاهویی و گوگلی که در بالا توضیحشو داده بودم.....

۲- حالا نوبت نوشتن از محاسن و خوشمزگیهای آلوچه است!!!!!!!! نه اونو می گذارم یک پست دیگر می نویسم.....

۳- نارنج های شیراز هم خوبند ها؟؟؟؟؟ 

۴- نتیجه اخلاقی: آدم وقتی به اندازه کافی معروف نباشه مجبوره خودشو به این و اون آویزون کنه......

۵- یک سوال علمی ادبی هم از ساروی کیجا دارم.....آیا  کلمه <مراسم ها>  در دستور زبان فارسی درست است؟؟؟؟ نمی دونم این سفر که رفتم ایران این کلمه را خیلی می شنیدم و به نظرم بسیار صقیل و عجیب می آمد.... خود مراسم جمع است نیست؟؟؟؟  مثالش هم این بود { تمام مراسمهای مرحوم اصغر زاده در مسجد برگزار شد}

۶- آجر و مارمول راجع به آقای آرام چیزی نگفتند در حالیکه می دونم گفتنی بسیار داشتند در این راستا!!!!!! اشکال نداره ...شاید وقتی دیگر!!!!!! ما که بهترین تفریحاتو کردیم!!!!!

   + سبک وزن - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

بازم شروین....

۱-خوب به سلامتی همه برای خالی نبودن عریضه یک پینگی کردن حتی اگر بعضی ها آخرین مطلب وبلاگشون مربوط به اول عید باشه....این یعنی ما هستیم ولی خسته ایم ....فکر می کنم معنی و مفهومش همین باشه!!!!

۲- دیروز بالاخره بابام اینها از کالیفرنیا اومدن پیش ما... قبلا بهشون گفته بودم که اینجا هوا داره گرم می شه و لباس گرم با خودشون نیارن.... وقتی بابام از فرودگاه اومد بیرون خیس عرق بود چون کاپشن تنش بود....تا نشست تو ماشین من شروع کردم به غر زدن که منکه گفته بودم اینجا گرمه چرا کاپشن پوشیدین و از این حرفها که یکهو شروین رفت تو شکمم که : مامان نیگار بابایی سرده.... یوز (استفاده ) جکت (ژاکت) فور گرما....دونت یل(don't yell  ).... خلاصه که منو شست گذاشت کنار....

۳- دیروز دارم براش شیر موش نمنه ( شیر کاکائو تو شیشه شیری که روش عکس موش داره) درست می کردم و به علت اینکه آقا خیلی شیر می خوره و جلوی اشتهاش برای غذا گرفته می شه همیشه نصف شیرش را آب می ریزم که البته اگر خودش بفهمه خیلی شاکی می شه. خلاصه دیدم از اون دور منو زیر نظر داره که آب قاطی شیرش نکنم یکهو دید که شیشه آب دستمه بهم میگه: مامان نیگار دو یو بریز آب تو مای شیر موش نمنه؟....  داشتم از خنده بیهوش می شدم که بهم میگه مامان یو آر سو فانی . شروین ایز نات فانی ...یو خنده ...شروین نات بخند...دوتا زبونو بدجوری قاطی کرده...

   + سبک وزن - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

همینجوری....

۱-این فینگیلی ما از آب می ترسه...دیروز بردمش استخر اول که یکسری به من غر زده که تو آب شارک (کوسه) است و منو می خورند!!!! گفتم بهش باشه مامی جان شما نیا تو آب.... تیوپ گنده اش را باد کردم دور بازوهاش هم تیوپ بستم مایوش را هم پوشید و رفتیم دم استخر.... اول اومده برای من کرم ضد آفتاب زده...بعد رفته برای دوستش کرم زده ...بعد صندلی های دم آب را مرتب کرده...بعد رفته دستشو کرده تو آب به من می گه مامان جامپ (بپر) ...میگم سرده می گه نه خوبه ...خوبه را خیلی بامزه می گه به جای خووووووووبه می گه خبه به ضم خ ..... خلاصه دلش قیلی ویلی می رفت که بپره تو آب ولی از اون جایی که یکمی جون دوسته از ترس کوسه ها نیومد!!!!  ولی آخرش تا دلتون بخواد افتاد به شیطونی و همه عالم و آدم را خیس کرد و رفت تو کم عمق مثل کوسه ها شنا کرد!!!! ولی به مجردی که آب از مچ پاش بیشتر می شد فرار می کرد!!!!! به استخر هم می گه اوشن (اقیانوس!!!) ...... بچه ام ندید بدید شده از وقتی اومده تگزاس....

۲- یادتونه راجع به فیشی اوجن (ماهی اورنج یا همون نارنجی) براتون گفته بودم؟؟؟؟ برای عید دوتا کوچولو بد ترکیب طوسی خریدم که اونها هم بعد از یک هفته به سرای باقی شتافتند...یکی از دوستام یک فیشی اوجن پلاستیکی برای شروین خریده ...انداختمش تو تنگ و شروین روزی ۱۰ بار می ره سلام و احوال پرسی باهاش می کنه و براش غذا می ریزه و باهاش کلی دوست شده ....خدا عمر به این ماهی پلاستیکی بده که دقیقه ای یکبار نمیاد رو آب کله پا شه و بمیره و حال آدمو بگیره...راستشو بخواهید منو این فیشی اوجن پلاستیکی را خیلی دوست دارم و کلی هر روز ظرفشو می شورم و بدون وحشت از کلر آب تنگشو عوض می کنم!!!!!

۳-این دوران باز نشستگی ما داره به سر میاد و از یکی دو ماه دیگه باید برم سرکار..... یکمی استرس دارم و اندکی هم اعتماد به نفسمو از دست دادم....باید روی رزومه ام کار کنم و دنبال یک کار پارت تایم سبک بگردم ...باید دنبال یک مهد کودک خوب برای شروین هم بگردم که همه اینها باعث شده که من از صبح تا شب بشینم تو مغزم برنامه ریزی کنم ولی جرات پیاده کردن برنامه هامو هنوز ندارم.....برام دعا کنید....یادتونه می گفتم برای خودم هیچ آرزویی ندارم؟؟؟؟ حالا که نگاه می کنم می بینم چرا یک عالمه آرزو دارم.... ولی برای دیگران آرزو کردن آسون تره شاید قبلا ها جرات فکر کردن درباره آرزوهامو نداشتم...

   + سبک وزن - ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

همین جوری.....

۱- ما زنده ایم ...اندکی غمگین به خاطر برگشتن عزیزان به شهر و دیارشان ...ولی عادت می کنیم...در حقیقت عادت کرده ایم که عادت بکنیم.

۲- دوست عزیزمان میمون بی مغز سالهای پیش پستی نوشتند راجع به طبقه بندی نسوان .   بنده هر وقت حالم گرفته است سری به این نوشته می زنم و از ته قلب می خندم ....خواندن این نوشته را به خوانندگان بالای ۱۸ سال و شاید هم بالای ۲۱ سال توصیه می کنم ......... تیس تیس ها و مودبها هم لطفا نخوانند و بعد غرش را به ما بزنند!!!!! ما گفته باشیم....

۳-شروین تا ساعت ۲ بعد از ظهر روز جشن تولدش که یکشنبه بود بالا آورد و دقیقا وقتی که آماده شدیم که به همه زنگ بزنیم و تولد را کنسل کنیم حالش خوب شد و تولدش را به سلامتی برگزار کردیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت....جای همه خالی....

۴-روزگار غریبیست نازنین.............

   + سبک وزن - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

مشروح اخبار.....

۱ـدیروز آقا شروین  لطف کردند و تب کردند و شب تولدشان را به خودشان زهر کردند!!!! قافیه را که دارید.....البته الان حالشان بهتر است و مشغول بد اخلاقی با مادرشان می باشند.....جشن تولد نامبرده در روز یکشنبه منعقد خواهد شد....امیدوارم تا آن روز اخلاق محمدیشان محمدی تر بشود......

۲-امشب شب تولد زن عموی آقا شروین معروف به گل جون است که جمیعا تولدشان را تبریک میگوییم..... جاری جونم تولدت مبارک....

۳-فردا میهمانان عزیزی به مناسبت میلاد با سعادت مولای متقیان جناب آقا شروین خان از آن سر آمریکا تشریف میاورند اینجا....به همین مناسبت وبلاگ بازی اینجانب در حد روزی چند دقیقه خواهد بود....قبلا از همکاری شما عزیزان متچکریم!!!!!

۴-یکی از میهمانان نامبرده دستور خورش قورمه سبزی و خورش قیمه داده است که بنده با اجازه از حضور انورتان برم سبزی و پیازشو سرخ کنم بگذارم تو یخچال.....

۵-زت زیاد........

   + سبک وزن - ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥

خواب زن چپه+تیستو سبز انگشتی+شنگون و منگون و انگون

 

 

 

 

۱-دیشب خواب میدیدم که تمام پسر عموهام رفتند رو زنهای اولشون زن دوم گرفتند و دست زنهای دومشون را گرفتند و بردند دیدن فامیلها.... همه فامیلها هم ازشون با روی خوش پذیرایی کرده اند منهم این وسط دارم خودم و همه را جر و واجر میدم که همتون از دم بیخود کرده اید !!!! البته عموی خدا بیامرزم این وسط داشت قابلمه قابلمه نذری میداد منهم حامله بودم و تو خواب هوس قیمه پلو کردم....ای امام حسین جون قربون با حالیت برم من که آدم تو خواب هم هوس غذاهای پارتیهای تورو میکنه......

۲- نمیدونم هیچ وقت براتون گفته بودم یا نه که من متخصص در امور خشکاندن گیاهان سبز و غیر سبز هستم یعنی اینقدر دستم سبزه که اگر گلدون مصنوعی را هم بدید دستم به سه سوت داغونش میکنم..... چند وقت بود که یک بنده خدایی دو تا گلدون کوچولوی سفالی به اندازه ۲ بند انگشت و خاکش و دو نوع تخم گل را به من کادو داده بود که مثلا بکارم...بعد از ۷ ماه بالاخره هفته پیش رضایت دادم که به این مهم دست یابم!!!!! خاکو با دو قاشق آب باید مخلوط میکردم و ۵ تا تخم گل باید میچپوندم توش که من برای محکم کاری ۱۰ تا چپوندم...و باید میگذاشتمش دم پنجره که آفتاب بخوره...روز اول هر نیم ساعت یکبار بهشون سر میزدم و با خودم میگفتم الان میان بیرون !!!!! فرداش هر ۳ ساعت یکبار شد و پس فرداش هم به کلی یادمشون رفت!!!!!!!!!!!! ۳ روز پیش یکهو یادم افتاد که من به این بدبختها اصلا آب ندادم ...یکمی بهشون آب دادم و امروز با خودم گفتم دیگه باید بیان بیرون ...با شوق و ذوق رفتم سر وقتشون و هنوز اون خاکهای قهوه ایی خوش رنگ دارند منو گرد گرد نگاه میکنند فکر میکنید هنوز زوده یا من قصوری این وسط مرتکب شدم یا ماشالله هزار ماشالله به خاطر تیستو سبز انگشتی بودنم است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳-دیشب دارم برای شروین قصه شنگول منگول میگم وسطش میگم اگه گفتی مامان بزی کجا رفت ؟ میگه رفت چاکی چیز (یک جایی است مثل سرزمین عجایب تهران)....بعد میپرسم مامان بزی که رفت چاکی چیز کی اومد در خونه را زد میگه آگا فیلیه.....نصف شبی میگم مادر جون شما اصلا میدونید من راجع به چه قصه ایی حرف میزنم میگه آده شنگون و منگون و انگون!!!!! خلاصه اینهم ورژن جدید شنگون و منگون و انگون.......

 

 

   + سبک وزن - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥

چرت و پرت

 

 

۱-ناخن گیرهای خونه که بالغ بر ۷ عدد میباشند در جریان کشیده شدن اسباب و آلات گم شده اند...همه اهالی خونه به شدت مشغول جویدن ناخنهای خود میباشند.....تو رو خدا اگر جایی به عقلتون میرسه بگید من بگردم...

۲-امشب بچه غربتی من تو تلویزیون ایرانی ( تو خونه جدید تلویزیون ایرانی میتونیم بگیریم ......آی دلمون برای شب خیز تنگ شده بود... آی تنگ شده بود!!!!!) داشتم میگفتم...تو تی وی برف دیده میگه نمک...نمک.... طفل معصوم تو زندگیش برف ندیده .....برادرزاده ام اولین باری که برف دید شاتالاپی خودشو انداخت تو برفها ...۷ سالش بود...خلاصه بلند شد و گریه و زاری که این چرا سرده ...این چرا خیسه....همیشه تو عکس برف دیده بوده فکر میکرده باید مثل پنبه خشک و گرم باشه!!!!!!!!

۳-موهای شروینو بردم یکمی کوتاه کردم بچه ام شده شبیه قوچعلی!!!!! شوخی میکنم لپهاش افتاده بیرون....

۴- شنبه شب مهمون دارم...اینقدر التماسشون کردم تا راضی بشن که بیان که نگو و نپرس...حالا با خودم نشستم میگم نکنه تعارف نمی کردند ...نکنه دلشون نمی خواسته که بیان ...نکنه غذاهای خونه مارو دوست ندارند...نکنه از گربه میترسن؟؟؟ بی بی که همیشه تو اتاق زندانیه هر وقت کسی میاد....خلاصه موندم با یکسری افکار مالیخولیایی که شاید بدبختها راه دستشون نبوده بیان و من بی خودی التماس کردم..... خدا کنه اینجوری نبوده باشه...

۵-تلویزیون داره ایتالیا ایتالیا را نشون میده...برم ببینم چه خبره...

۶-در ضمن این اون پست باحاله که ذکر خیرشو در پست پائینی کرده بودم نیست
...

۷-چرا بلاگ رولینگ زده به سیم آخر؟؟؟؟

 

 

 

 

   + سبک وزن - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

تلویزیون جام جم

 

۱-یکی از مجریهای تلویزیونهای ۲۴ ساعته لس آنجلس دیروز به یک بنده خدایی می گفت: من نگفتم ملت بروید دیدن آقای بیات گفتم اگر از خیابان شریعتی رد شدید و بیمارستان ایرانمهر را دیدید از پنجره ماشینتان برای آقای بیات دست تکان دهید ( قابل توجه عزیزانی که به ایده ویلونیست پشت در اتاق بیمارستان من می خندیدند!!! ایده را حال کن!!!!)

۲-همون مجری نازنین به همون بنده خدای گردن کج گفتند: از وقتی برنامه من رفته روی ایر یعنی از پریروز آقای رئیس جمهور ۲ نفر را مامور رسیدگی به پرونده آقای بیات کردند (بابا دمشان گرم با اینهمه نفوذشان ...باز بیایید بگویید مرگ بر آمریکا.....)

۳- ایشان ادامه دادند بنده پول برای آقای بیات جمع نمی کردم پول برای تلویزیونم در برنامه ای که گفتم آقای بیات مریضند جمع می کردم ( ooops.......بنده فقط قصدم این بود که مردم با آقای بیات بای بای کنند همین و بس ...شنونده باید عاقل باشه!!!!)

۴-اضافه کردند مردم زنگ می زنند از من شماره بیمارستان ایرانمهر را می خواهند (از تو مطلع تر نبود؟؟؟)  منهم از تلویزیون شماره را اعلام کردم ( که اگر پروژه بای بای نگرفت خطوط تلفن بیمارستان ایرانمهر به باد فنا بره!!!!!)

۵- گفتند: تقصیر من است وقتی یک موسیقیدان تنها رو تخت بیمارستان افتاده مردم را مطلع می کنم تا عزیز هنرمندی فراموش نشود  ( دستت درد نکنه وگرنه ما همه فراموش کرده بودیم!!!) و فرمودند که  پشت دستمو داغ می کنم که دیگه از اینکارها نکنم ( اینکه غلط کردن نداره عزیز؟؟؟؟؟)

۶- در خاتمه فرمودند همه باید بیائید ازمن تشکر کنید برای این اقدام فرهنگی و اضافه کردند من اون مادر ..... که شماره تلفن دستی منو به تو داده پیدا می کنم و به عزای ننه اش می نشانم!!!! پدر تو یک نفر را هم توی تلویزیونم در میارم!!!! ( دارم از وحشت سکته می کنم!!! من نه بابا ...اون بنده خدای گردن کج!!!!!)

پی نوشت : خدا شاهده عین سخنان نغز ایشان را نوشتم!!!!!

پی نوشت ۲: امروز که آروم تر بودم دوباره این پست را خوندم و دیدم که عفت کلام را رعایت نکردم!!!!!!! مجبور شدم خود سانسوری کنم که از این کار هم به شدت بدم میاد!!!!!  لطفا ازمن نخواهید که سخنان دوستمون را هم سانسور کنم!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥

همینجوری....

 

۱-دیروز آقای بی بی ولنتاین ساعت ۶ عصر خوابید و ساعت ۱۰ شب بیدار شد شنگول و منگول...رفت یک وان باحال هم گرفت و افتاد به شیطونی..... من ساعت دوازده و نیم بیهوش شدم ساعت سه و نیم صبح با یک صدای خرت خرت دم گوشم بیدار شدم دیدم آقای بی بی ولنتاین با یک ظرف پر از هویج داره از خودش تو رختخواب ما پذیرایی می کنه!!!!  تا ۴ صبح هویج خوریش ادامه داشت تا بالاخره بیهوش شد.......

۲-آقای همخونه آلوچه خانم آخرین اخبار مربوط به آقای بیات را در وبلاگش گذاشته.... در این زمان کاری به غیر از دعا از دستمان بر نمی آید..... از صبح تا حالا با خودم راه میرم و غر میزنم که چرا کبد ؟؟؟ چرا AB-؟؟؟  چرا فریاد زیر آب؟؟؟؟؟

۳-از این که پست های این روزهای من تم افسردگی داره معذرت می خواهم از اینکه به قول یکی از کامنت گذارهای عزیز پست بهشت زهرا دل ریش کننده بود منو ببخشید....این وبلاگ من است و مثل دفترچه خاطرات میمونه ...اگر مطالب یک دفترچه خاطرات غمگین است تقصیر نویسنده نیست روزگار غریبی است نازنین......

   + سبک وزن - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥

اخبار

۱-من یک برادرزاده دارم که ۸ سالش است و خیلی ناز و خوشگله ...اسمش نیکا است ...یکمی شبیه ژاپنیهاست...... .بی بی ولنتاین هم خیلی دوستش داره...از وقتی ما از کالیفرنیا اومدیم تگزاس خیلی دلمون براش تنگ می شه....دیروز یک گروه بچه ژاپنی اومدند توی یک رستورانی که ما بودیم..بی بی ولنتاین فینقیلی با اون عقل کوچیکش رفته جلوی یکی از این دختر کوچولوها واستاده می گه   Hi Nicka .....خیلی دلمون براش سوخت.....

۲-خوب به سلامتی باید حضور عزیزانی که اخبار پاتی ترین شدن پسرک را دنبال می کردند عرض کنم که تقریبا ایشان به امر مقدس جیش کردن در توالت واقف شدن و مادرشان مفتخر است که اعلام کند که دیروز با اینکه دایپر پاش بود تو رستوران به من گفت مامان جیش که جناب مستطاب آجر فرمودند که باباجون دایپر پاته بکن تو دایپر!!!!! که همون موقع بنده پادر میونی کردم و بی بی ولنتاین و پدر ارجمندش را مجاب کردم که حالا که نکردی بریم تو دستشویی بکن.....باور کنید وقتی می بردمش دستشویی انگار در خیبر را از جا کنده بودم از خوشیم بال بال زنان راه دستشویی را طی کردم!!!!!!!

۳-یک خبر دیگه از فینقیل بدم و برم....ایشون یاد گرفتند با موس کامپیوتر کار کنند ...خیلی هم وارد و حاذق هستند....احتیاجی هم ندارند که سرعت موس را براشون بیاریم پائین....روی تمام بازیهای  سایت Noggin  مثل فرفره کلیک می کنه و من موندم جل الخالق تنها عضو بدنش که مثل فرفره کار نمیکنه زبونش است!!!!!!!! وای به روزی که اونهم راه بیوفته!!!!!

 

   + سبک وزن - ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥

وراجی....

 

۱- هوای هیوستون خیلی عجیبه مخصوصا برای ما تازه واردها....یک روز آفتابیه ...یک روز ابری...روزی که آفتابیه از سرما می لرزی و سوز برف میاد ....فرداش ابری می شه و هوا دم میکنه و درجه حرارت می شه ۴۰ درجه سانتیگراد (باور کنید حتی تو آبان!!!!) .....یک شب با شمد و کولر میخوابی شب بعدش با پتوی پر و بخاری....هوا در عرض ۴۸ ساعت ۲۵ درجه بالا پائین می شه ....خیلی عجیبه....هر روز بلند میشم میگم دیگه سرد شد لباس تابستونیها را باید جمع کرد ...فرداش همه با شورت و تاپ تو خیابونن!!!!!

۲-یک کمدین آمریکایی تو تی وی میگفت انوشه انصاری رفت فضا که از اون بالا به همه گرسنگان دنیا بهتر مشرف باشه و بتونه در آن واحد به همشون بگه من پولم و اینجوری خرج می کنم چشم هر کی که نمی تونه ببینه درآد !!!!  البته ترجمش این میشد!!!!!!

۳- چون یک ایرانی آزاد هستم کپی رایت حالیم نمیشه برای همین زیتون خانم نره شکایت که چرا منهم مثل اون دارم شماره گزاری میکنم!!!!!

۴- خوب به سلامتی صدام هم به اعدام محکوم شد که به نظرم تخمی ترین رای ممکن بود...یعنی بدون هیچ زجری می کشنش...همین... خلاص.....

۵- کار پاتی ترین شدن بی بی ولنتاین با وجود جناب آجر در منزل (شنبه ها و یک شنبه ها) معلق اعلام میشود....ایشان اولین کاری که پس از جلوسشان در منزل انجام میدهند پوشاندن دایپر به پای بچه است.......

   + سبک وزن - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

اندر اخبار پاتی ترین شدن شروین

 

۱- این سایتو که مال شهرداری است را در وبلاگ پریسا خانم پیدا کردم ...اگر می خواهید از طلبکار و بدهکارهاتون خبر بگیرید روی قسمت بهشت زهراش کلیک کنید.

۲-امروز تولد علی کوچولو پسر یکی از دوستای عزیزم است...تولدت مبارک جیگرم.

۳-فردا هم تولد دوست خوشگلم رخانه خانم است...اسمش رخانه نیست رخی است من رخانه صداش می کنم!!!!! تولدت مبارک رخی جون....

۴-دارم بی بی ولنتاین را پاتی ترین (از دایپر گرفتن) می کنم بیشتر اوقات شریفم را تو توالت میگذرانم!!!! خدائیش دایپر خیلی راحتتر است مخصوصا این پول آپ ها که پسرک خودش میرفت عوضش میکرد!!!!!! دیروز داشتم کف دستشویی را میشستم بی بی ولنتاین اومد دم در دستشویی و گفت مامان جیش چون کف دستشویی وایتکسی بود گفتم لگنت تو اتاقه برو توش جیش کن ۲ دقیقه بعد دیدم داره در می زنه و با دست لرزان یک ظرف پلاستیکی پر جیش را داد تو.....الهی قربونش برم...وقتی من گفتم لگنت تو اتاقه فکر کرده اتاق خودش را میگم رفته اونجا گشته و پیداش نکرده تو اولین چیزی که شبیه لگن بوده (سبد زرد پشت دوچرخه اش) جیش کرده....یک قطره هم بیرون نریخته بود.....از دیروز تا حالا یادش که میوفتم گریه ام میگیره نمی دونم چرا...برای آجر که گفتم حتی چشمشو از تلویزیون بر نداشت...گفتم بیام اینجا بنویسم که هیچوقت یادم نره...

   + سبک وزن - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥