سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

از سری ماجراهای من و بیمارستان

هفته پیش یک آقا پسر گل ۶٢ ساله با پای خودش تشریف می آورد اورژانس بیمارستان و یواشکی در گوش تریاژ نرس می گه که : بنده یک چیزی تو باس***نم گیر کرده احتیاج به کمک دارم....وقتی نرس یکمی پرس و جو می کنه متوجه می شه  چیزی که توی باس***ن نامبرده گیر کرده چیزی نیست به غیر یک دیل***دو ی ٣٠ سانتی متری... !!!!! ماجرا از این قرار بوده که شازده خودش با خودش مشغول بوده که دیل***دو ٣٠ سانتی می ره زیادی تو و گیر می کنه اون بالا بالا ها ... ایشون تصمیم می گیره که بکشدش بیرون که می بینه نمی شه بعد تصمیم می گیره که یک جوری خاموشش کنه که باز هم نمی شه نتیجه این می شه  که اون ماجرای ٣٠ سانتی متری تمام مدتی که آقا تو اورژآنس از این تخت به این تخت می شده و می رفته سی تی اسکن و بر می گشته و می رفته دست به آب و بر می گشته و می رفته رادیولوژی وبر می گشته روشن بوده و رو وایبریشن یا همون ویبره خودمون بوده!!!!! تا بالاخره جراح آنکال از خونه می آید و شازده را می بره اتاق عمل و ماجرای سی سانتی لرزان را می کشه بیرون و آقا را خلاص می کنه!!!!!!

نکات قابل عرض در این ماجرا این است :

١- شازده زن داره و بچه!!!! و زنش تمام مدت همراهیش می کرده ولی طبق گفته شازده خانومشون در اینکار دخیل نبوده و ایشون خودشون با خودشون مشغول بوده اند.

٢- جراح آنکال یک خانوم پاکستانی محجبه مسلمان دو آتیشه بوده!!!!

٣- این اتفاق در ایلات فلوریدا در شهر ساث بیچ یا در کالیفرنیا در شهر لاگونا بیچ نیوفتاده است این ماجرا در تگزاس مقر کابویی های سبیل کلفت اتفاق افتاده!!!!!!

۴- احتمالا باتری دیل...دوی ٣٠ سانتی متری آقا از نوع لیتیوم دار بوده که بعد از ٢-٣ ساعت علافی تو اورژانس و اتاق عمل تموم نمی شده... و بلاخره جراح نامبرده وقتی می کشدش بیرون دکمه آفش را می زنه!!!!!! الخلاص...............

 

   + سبک وزن - ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸

شاخ رستم....

شاخ رستم سر و مر گنده نشسته تو اتاق خصوصیش داره از تلویزیون فلت اسکرینش برنامه صبحگاهی را می بینه و صبحونه پنکیک و تخم مرغ و آب پرتقال با نون تست فرانسوی با کافی می خوره.... کجا بره از اینجا بهتر؟؟؟؟  هر دوساعت یکبار هم ٢ میلی گرم مو*رفین می زنه به بدن!!!!! مفت و مجانی اتاقش غذاش عیشش و نوشش براهه... تا هم ما می ریم تو اتاق که راجع به مرخصش شدنش حرف بزنیم می زنه زیر گریه که شما ها خیلی ظالمید که منو دارید می اندازید تو خیابون اوهو اوهو اوهو....

 دلم می خواد با یک چوب کلفت بزنم تو کله اش....

   + سبک وزن - ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

ماجراهای من و بیمارستان......

از بیزینس ومن های پر کار قدیمیه!!!! البته با تفاصیلی که بعدا ازش شنیدم  خیلی هم قدیمی نیست....یعنی بازنشسته بازنشسته هم نیست!!!!! یک هفته است که بیمارستان است... خیلی مریض نیست یک سرطان قدیمی داره که تحت کنترل است... از روزی که اومده تصمیم داره همه اهالی بیمارستان را سو کنه!!!! اینقدر با نرسهای طبقه سوم غربی کل کل کرده که منتقلش کردن بخش ما طبقه دوم جنوبی!!!  از بخش ما خوشش اومده اتاق خصوصی داره یک نرس مرد هندی هم داره.... دیروز به آقای نرس پیشنهاد های بیشرمانه داده!!!!!! مردک که حرفهای خانوم را نصفه نیمه فهمیده سراسیمه از اتاق زده بیرون مستقیم رفته پیش هد نرس بخش و هد نرس بخش از لابلای حرفهای خورده خورده شده نرس هندی بلو  و جابش را شنیده!!!!!!!  به روی خودش نیاورده و یک نرس خانوم را مسئول خانوم خانوم ها کرده و ورود هر موجود دوپای ذکوری را به اتاق ایشون ممنوع کرده!!!! امروز صبح خانوم خانومها را  که احتمالا از دیدن این همه نرس خانوم حوصله اش سر رفته با یک دونه گان که از جلو بندهاش باز بوده  و زیرش هیچی تنش نبوده وسط بخش گیرمیارن که مشغول خود نمایی بوده....  یکی از نرسها به اتاق خودش راهنماییش می کنه و ازش می خواد که بندهای جلوی گانش را ببنده و از اتاق بیرون نیاد.... چند ساعت بعد خانوم خانومها در بدر دنبال خودکار  می گشته... وقتی مدد کار اجتماعی برای ویزیت به اتاقش می ره می گه که خیلی گرفتاره و باید یک نامه برای دکترش بنویسه بعد هم چند تا تلفن بکنه و بره حموم و مدد کار اجتماعی را دست به سر می کنه!!!!!!  بعد هم نرس را پیج می کنه که که به یک تیکه چسب احتیاج داره!!!!!! ساعت 3  دکترش منو پیج کرد که پاشو بیا ببین ایشون چی به در اتاقش زده.... یک کارت تبریک بود با کلی سلام و احوال پرسی و عذر زحمات و گفته بود که امروز بعد از ظهر ایشون خیلی بیزی یا همون گرفتار هستند و از پذیرش نرس و دکتر معذورند و اگر کسی نرس یا دکتر نیست می تونه وارد اتاق بشه و اگر ایشون رو تختشون نبودند می تونه وارد حمام بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که دیگه داشتم از خنده می ترکیدم.... با دکتر و هد نرس وارد اتاق شدیم و خانوم خانومها را روی تخت مشغول تلفن کردن پیدا کردیم!!!!! با قیافه هراسون پرسید مگه پیغام روی در را نخوندید... هد نرس بخش دیگه تقریبا ترکید که بابا اینجا بیمارستانه و چند نقطه خونه نیست و دکترش هم گفت که امروز مرخصت می کنیم و منهم اضافه کردم که چون ماشالله هزار ماشالله حالتون روبه راهه و دوباره برگشتی سر کار دیگه بیمه ات  هاسپیتالیزیشن را کاور نمی کنه!!!!!!! ( به این واضحی نگفتم!!!!) زد زیر گریه که بابا من هنوز سرطانم خوب نشده!!!! می خواستم اضافه کنم که سوزاک وسفلیستم همینطور!!!!!!! که روم نشد.... بعد هم عذر ما رو خواست و گفت باید برم حموم...  این وسواسش منو کشته!!!!!!

آخر شیفت که داشتم بر می گشتم از دم در اتاقش رد شدم و دیدم یک سیبیل از بنا گوش در رفته داره می ره تو اتاقش..... خدا را شکر که امروز می ره خونه وگرنه کم کم نرسش باید دم در اتاقش ژتون می فروخت !!!!!!!

پی نوشت: من توی تیمارستان کار نمی کنم به خدا!!!!!!!!!!!! 

   + سبک وزن - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸