سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

لی لی

من : لی لی جون رفتی بالا پیش یاسی و دوستش چیکار می کردی؟
لی لی :داشتم راه می رفتم اونها می خندیدند!من: چرا می خندیدند؟
لی لی :برای اینکه داشتم فانی می باشیدم!!!
(یعنی اینکه داشتم مسخره بازی در میاوردم!)

   + سبک وزن - ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

تولدانه ثبت در تاریخانه

 خوب پدر مربوطه اومد خونه و نامبرده در حال حاضر در معیت ایشون رکاب می زنند...خوب بنده بروم به سراغ ثبت در تاریخ...

لی لی خانوم چهارشنبه هفته پیش یک ساله شدند... دوستان عزیزمان از تگزاس برای تولد تخم دل دل ما اومدند و چهار روز رویایی را برای ما به هدیه آوردن...چهارشنبه که شب قبل از تنکس گیوینگ بود مهمونی تولدش را هم گرفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت...حاج خانوم هم دختر بدی نبودند و بهشون خوش گذشت البته بعد از خوردن کیک بهتر هم شدند...

دیروز هم وقت دکتر داشتن برای چکاپ یکسالگی و خوشبختانه همه چیز به خوبی پیش رفت ... 6 عدد واکسن ناقابل به بازوهاشون زدند سه تا اینور سه تا اونور...تازه ازشون هم خون هم گرفتند توسط خون گیری بسیار ناشی... بازوی بچه الان اندازه یک 25 تومانی کبوده...دیشب هم به علت واکسنهاش تب کرده بود بد اخلاقه..

در کل دختر خوش اخلاقی است ... هنوز راه نیوفتاده البته دستشو همه جا می گیره و راه می ره و دو روز است که بدون ساپورت می ایسته برای چند ثانیه.. با شنیدن هر آهنگی (هرچی بند تمبونی تر بهتر) شروع می کنه به قر دادن... هم کو...نش را می جنبونه هم دستشو...تو ماشین تا می شینه همانند شهناز تهرانی شروع می کنه به سق زدن که یعنی آهنگو بگذار حال کنیم!!! هرکی را ببینه می گه های..به بی بی می گه بو.. تلفن را بر می داره می گه ااااا (به فتح الف) از دیروز تا حالا هم یک چیزی شبیه ای چیه می گه..می می هم می خوره کلشو تکون می ده و می گه به به به..گلو نشون می ده می گه گو گو گو...اگر هم بخواد کسی را صدا کنه می گه ااااا باز هم به فتح الف انگار سر جالیزه...بوس صدا دار می ده... ناز می کنه...عشوه میاد ... دل می بره...

 دیگه چی بگم؟؟؟؟ آهان هنوز خواب شبش افتضاحه و تا حالا 3 بار امتحان کردم که بگذارم گریه کنه تا بخوابه و نتونستم تحمل کنم... خواهش می کنم کسی بنده را مورد سرزنش در این باره قرار نده چون تو هیچ کتابی ننوشته که اگر بچه شب 3 -4 بار بلند شه بیاد زیر سینه مادر صدمه روحی یا جسمی می بینه فقط مادر داغون می شه که بهر حال دارم یک جوری با اوضاع سر می کنم..چون سر کار نمی روم اوضاع بیخوابی قابل تحمل است ولی اگر صبح مجبور بودم برم سرکار حتما یک جوری می گذاشتم گریه کنه تا بخوابه کاری که با شروین کردم...

دو سه روزی است که شیر گاو را کم کم تو لیوان بهش می دم که هر دفعه شاید 10 سی سی خورده و بعدش پس زده..خدا بهم رحم کنه... دکترش گفت شیر خودتو بدوش قاطی شیر گاو کن که با مزه شیر گاو بهتر کنار بیاد... اصولا اهل مایعات خوردن نیست خیلی .. آب میوه که اصلا دوست نداره..آب هم در حد رفع تشنگی..فقط شیر بنده را به وفور می زنه به بدن..غذا هم هر چی ما بخوریم می خوره... میوه دوست داره خیلی و ماست معمولی و ماست میوه بچه ها..تخم مرغ هم نمی خوره... بچه عجیبیه هیچ چیز را به زور نمی خوره حتی اگر خودمو بکشم هم اگر نخواد نمی خوره... خدا را شکر وزنش روی منحنی روی 50 درصد نرم جامعه است و قدش هم همینطور یعنی نه چاقه نه لاغر..از بس مامان من به زور به ما غذا دادند و ما رو الکی چاق کردند که من از ترسم هیچ چیز را به زور بهش نمی دم حتی اگر بدونم براش خوبه.. البته اگر بخوام بدم هم نمی خوره از بس کله شقه..

از بقیه اهالی منزل از جمله شروین قند و عسلم و کاوه در پست های بعدی می نویسم ... الان صدای جیغه بچه در اومد مثل اینکه سرش خورد به در...

بنده با اجازتون مرخص می شم.

   + سبک وزن - ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

 

تلفن خونه داره زنگ میزنه لی لی آشفته از وسط شیر خوردن بلند میشه دو زانو میشینه دست راستشو می گذاره دم گوشش و می گه : اه اه اه... بعد هم بر می گرده به شیر خوردن.... رسما شهیدش کردمایقدر چلوندمش و جیغ زدم..

   + سبک وزن - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠

روزانه نمی دونم چند؟؟

امروز قدومه خانوم تو کیدز کلاب با یک بچه 14 ماهه دعواش شده بوده... نمی دونم سر چی؟؟؟ فقط وقتی من رسیدم دیدم دوتائیشون از ته دل دارن گریه می کنند و لی لی تا اومد بغل من ساکت شد و هرچی گفتم با بیبی بای بای کن روشو کرد اونور و گفت :دی دی با دست در و نشون داد... حالا ببینیم فردا این ماجرا به کجا می رسه!!!!

از خستگی چشمام داره آلبالو گیلاس می چینه...

   + سبک وزن - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

لی لی خانوم

نتیجه سوشالایز کردن تخم دل دل در کیدز کلاب یک دماغ آویزون و تب ٣٩ درجه بود ... در نتیجه امروز برنامه جیم بنده مالید... باشد که فردا روزگار بهتری باشد... الان هم در حین شیردادن با تلفنم دارم تایپ می کنم.. غلطهای املایی انشایی رابه بزرگی خودتون ببخشید... گفته بودم لی لی الان ۴ تا دندون داره؟ مثل اینکه خبر به این مهمی را به سمع نظرتون نرسونده بودم!!! گفته بودم به بی بی می گه بببوووو.. دستشو می گذاره بغل گوشش می گه اااا( یعنی الو) گلهای رو لباسشو نشون میده می گه گو.... وقتی می گم کلاغ پر انگشتشو رو هوا پر می ده... وقتی هم می گم لی لی حوضک انگشتشو می گذاره کف دست من... وقتی هم می گم خوکه چیکاو می کنه می گه خخخخخخخخ.... نامبرده ۴ روز دیگه ١٠ ماهش می شه.... همین دیگه

   + سبک وزن - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠

اندر هنرنمایی های لی لی خانوم

اندر هنرنمایی های لی لی خانوم خدمتتون عارضم که ایشون از امروز به امر شریف تف بازی و شیشکی بستن نائل آمدند....پاهاشون را هم کشف کردن و با دستاشون پاهاشون را می گیرند و با نگاهی کنجکاو با خودشون می گویند جل الخالق از این ده تا انگشتی که این بالا هست ده تا هم اون پائینه ولی کوچیکتر....الان هم ساعت ١٢:٣٠شب روی تابشون مشغول هره و کره و تف بازی هستند...یک جوراب هم پاشونه اون یکی را هم در آوردن و انداختن پائین تاب.

   + سبک وزن - ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩