سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روزنگار ۲

خوب غر های امروز را می خواهید بشنوید؟؟؟؟ دیشب نایکول خوردم و بیهوش شدم صبح حالم بهتر بود ... با لی لی  رفتیم دنبال شروین سه تایی رفتیم دکتر برای چشم شروین.. قطره آنتی بیوتیک و قطره ضد حساسیت بهش داد.. اومدیم خونه قطره ها را ریختم اولش بهتر شد بعد از یکی دو ساعت قرمزیش بدتر شد و خارشش افتضاح.... اینقدر بد که می خواستیم ببریمش اورژانس... معلوم شد که به قطره آنتی بیوتیکش حساسیت داده بهش قرص آنتی هیستامین دادم دوباره قطره ضد حساسیتش را ریختم از ساعت ۷ شب تا نه و نیم چشماشو خاروند اینقدر که از قبلش هم بدتر شد... بالاخره بیهوش شد. دکترش به متخصص آلرژی و متخصص چشم رفرش داده.. فردا باید ببرمش آزمایش خون برای پنالهای حساسیت... صبح قبل از مدرسه می برمش آزمایشگاه. یکسری هم برای رفتن به آزمایشگاه اشک ریخت که بدهم نشد چشماش با اشک شستشو شد... این وسطها مریضی من کاملا لوث شد رفت جزو غرهای لوکس!!!! آب دماغ لی لی کم کم بد اومده و حالش بهتره ولی کماکان آتیش می سوزونه!!!!

با ما باشید.....

   + سبک وزن - ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزنگار ۱

تمام دیشب تب و لرز داشتم و گلو درد و سر درد... لی لی حالش بهتر از من نبود و تمام شب وول زد و لگد... صبح باید کاوه صبح زود می رفت و من باید شروین را می رسوندم... درب و داغون پاشدم و با تب و تن بدن درد بردمش مدرسه... بعد هم برگشتم خزیدم زیر پتو.. لی لی نه و نیم بیدار شد تلفنم را دادم بهش باهاش المو نگاه کنه و خودم تو حال کما بودم!!! می دونستم داره از اینترنت ورایزن استفاده می کنه چون تو اتاق ما وای فای خوب آنتن نمی ده... تمام مدتی که بیهوش بودم به بایتهایی که لی لی با دیدن المو داره می سوزونه فکر می کردم!!! 

بعد ساعت ۱۱ بلاخره لی لی از تخت انداختم پایین که پنکیک می خوام ؛ آی وانت پنکیک!!! تقریبا تنها کلمه انگلیسیی که می گه ؛ آی وانت ؛ است... از صبح تا حالا با ۵-۶ تا ادویل و استامینوفن دارم سر می کنم... لی لی پدرم و در آورده...از اون روزهاشه...وقتی مریضه دیوونه می شه... امروز کارگر داشتم ... یکساعت بعد از رفتنش لی لی ۴ تا گلدون را انداخت زمین و شکست و خاکها همه جا پخش شد اومد تو اتاق کامپیوتر دیدم تراش شروین را انداخته زمین و تموم تراشه های مداد رو زمینه.. تقریبا دوباره همه جا را جارو کشیدم و با تی تمیز کردم... تب هم دارم...ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است کاوه هنوز نیومده و لی لی کماکان داره آتیش می سوزونه. شروین طفلکم هم چشماش کاسه خون است . ۳ هفته است که اینجوریه فکر می کنم آلرژی باشه فردا می برمش دکتر. کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره!!!

دیگه نگید چرا نمی نویسی ها... من به غیر از چس ناله این روزها عرضی ندارم باور ندارید این گوی و این میدان از امروز روزنگار می نویسم!!!! خودتون خواستید!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢