سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روزانه...

دلیل غیب شدن ناگهانی اینجانب مریضی جناب شروین بود وگرنه دلم اینجا بود باور کنید....

من الان تقریبا 17 -18 ساله که نرس هستم ولی تا به حال تب 41.5 را ندیده بودم که خوب به سلامتی و میمنت آقا شروین چشم ما را به این پدیده نا خوشایند روشن کرد... خدا را شکر الان حالش بهتره....دو روزه که مدرسه نرفته و فکر می کنم فردا بره...

چی بگم؟؟؟ منتظر یک پست پر پر و پیمون و جنجال برانگیز باشید... به زودی.

 

   + سبک وزن - ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

روزانه نمی دونم چند؟؟

امروز قدومه خانوم تو کیدز کلاب با یک بچه 14 ماهه دعواش شده بوده... نمی دونم سر چی؟؟؟ فقط وقتی من رسیدم دیدم دوتائیشون از ته دل دارن گریه می کنند و لی لی تا اومد بغل من ساکت شد و هرچی گفتم با بیبی بای بای کن روشو کرد اونور و گفت :دی دی با دست در و نشون داد... حالا ببینیم فردا این ماجرا به کجا می رسه!!!!

از خستگی چشمام داره آلبالو گیلاس می چینه...

   + سبک وزن - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

روزمره 4

از صبح می خوام یک چیزی بنویسم ولی نمی شه... راستشو بخواهید صبح یک پست هم گذاشتم با تلفنم که اشتباه املایی داشت اومدم ویرایشش کنم اشتباهی دیلیتش کردم... اونهایی که تو گودر منو می خونند احتمالا دیدنش...

دلم می خواد از خودم نوشته های قلمبه سلمبه در کنم دلم می خواد از زمستان 66 بنویسم دلم می خواد از پیک نیک امروز مدرسه شروین بنویسم و دی جی و رقص و آوازشون و مقایسه کنم با روزهای مدرسه رفتن خودمون ولی اصلا حوصله ام نمی آد...

شاید هم گذشته ها گذشته... گذشته های به گ...ا رفته ما...  آره عزیزان دل خواهر و برادر این وبلاگ روزگاری کلمات بالای 18 سال هم می نوشت توش ..(رجوع شود به پستهای 4-5 سال پیش)...نمی دونم از کی مودب شدم؟ از وقتی که مخاطبانم عوض شد؟؟؟ البته استفاده کردن از کلمات بالای 18 سال دلیل بر باحالی و در عین حال بی تربیت بودن کسی نیست ولی می خوام بگم حتی ادبیات نوشتاریم هم عوض شده...

خوب این پست خیلی هم روزمره نبود کمی چس ناله با چاشنی غرولند بود...

 

 

   + سبک وزن - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

روزانه 3

هفته ایی چهار ساعت وقت دارم که با خودم تنها باشم... یک عزیزی میاد و 4 ساعت لی لی را نگه می داره تا من به کارهام برسم... بعضی وقتها هم هیچ کاری ندارم یک بستنی می گیرم و می رم رو سکو بیرونی یک مغازه می نشینم و آدمها را نگاه می کنم...می دونم که بستنی گرونی است ولی به دیوانه نشدن من کمک می کنه !!!!

دیروز لی لی را که گذاشتم کیدز کلاب هنوز ده دقیقه نشده بود که رو دوچرخه بودم که دیدم پیجم می کنند... درتی دایپر!!! عوضش کردم و دوباره برگشتم تو جیم...بعد از بیست دقیقه دلشوره برای لی لی را بهانه کردم و از روی دوچرخه پریدم پائین...

در جواب صحرا باید بگم که از جایی که من ورزش می کنم لی لی را نمی بینم... اگر کاری باشه صدام می کنند... در جواب بیتا باید بگم از کجای سن دیه گو بگم برات؟؟؟؟ سوالی داشتی بپرس تا بگم عزیز دل...

   + سبک وزن - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠

روزانه 2

امروز دارم می رم ورزش.. کلابی که ما عضوش هستیم یک قسمتی داره به اسم کیدز کلاب که بچه های 6 ماهه تا 12 ساله را هم به مدت دو ساعت نگه می داره... امروز برای اولین بار می خوام لی لی را ببرم اونجا ببینم چی می شه... شروین می گفت بگذار روز اول من هم باشم که مواظب لی لی باشم ولی من می خوام ببینم لی لی بدون شروین چه جوری سر می کنه...

الان می رم جیم بعد می رم دنبال شروین ..عصر هم شروین تمرین فوتبال داره...

لی لی الان از شلوار من آویزونه داره آواز می خونه...

پی نوشت: چقدر گفتم لی لی و شروین.....

   + سبک وزن - ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

روزانه

می خوام سعی کنم هر روز شده یک پاراگراف بنویسم... البته که هفت ساله که دارم کج دار مریض چرت و پرت می نویسم و به هیچ جای هیچکس هم بر نخورده...هفت سال دیگه هم روش..

الان لی لی خوابیده و شروین و کاوه رفتند شیر بخرند.. ساعت نه و چهل و دو دقیقه است... دلیل اینکه دست و دلم به نوشتن نمی ره اینه که تمرکز ندارم... مثلا الان همش استرس دارم الانه که لی لی بیدار شه یکی نیست بهم بگه خوب بیدار شه می ری سراغش! یک جیرجیرک بدصدا داره از تو حیاط می خونه.. برم بی بی (گربه) را بفرستم تو حیاط یک لقمه چپش کنه...

شام برای خودمون کشک و بادمجون و برای شروین و لی لی کته گوجه با سبزیجات درست کردم... کاوه که یک لقمه خورد و سیر شد و شروین اصلا نخورد چون دوست نداشت لی لی هم اینقدر خوابش میومد دو تا قاشق بیشتر نخورد... منهم کلی حرصم گرفت به همشون گفتم دیگه آشپزی نمی کنم که نمی کنم...به قول عمه خدا بیامرزم از فردا شب نون پنیر...

 

   + سبک وزن - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠