سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تولدانه

امروز ۴۲ ساله شدم... تولدم مبارک.

   + سبک وزن - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

دغذغه های بچه های من

دغدغه های دخترک ۴ ساله من
لی لی : مامان می شه وقتی شه شه ( شروین ) کوچیک شد من باهاش مری کنم؟
من: نه مامی جون اولا که شه شه دیگه کوچیک نمی شه ، دوما آدم با برادرش نمی تونه مری کنه.
لی لی : پس من با کی مری کنم؟
من: وقتی بزرگ شدی باید یکی را پیدا کنی خوشگل باشه اسمارت باشه نایس باشه پولدار باشه عاشقش باشی عاشقت باشه بعد باهاش مری کنی!!! 
لی لی : آخه همه پسرهای مدرسه دیر اون فرندشون ( their own friend) را دوست دارند. مثلا کلوئه و رایلی را دوست دارند!! من از کجا یکی را پیدا کنم منو دوست داشته باشه که باهاش مری کنم؟؟؟؟؟!!!
من: مامی جان الان زوده برای این نگرانی ها!!!!یو آر توو یانگ فور دیس!!!!؟؟؟😁😁😁😁😁😱😱😱
دغدغه های پسرک تقریبا ١١ ساله من
من: شروین تو کلاستون به نظر تو کدوم یکی از دخترهاتون از همه خوشگلتره ؟
شروین: مامان این حرفها برای من زوده... نمی فهمی آی ام تووو یانگ فور دیس؟؟؟!!!😩😩😩😩😳😳😳😳

   + سبک وزن - ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳

این شکستن بی صدا نیست....*

نمی دونم از کی دلم برات تنگ شد؟ از یک ماه پیش که اتفاقی عکس عروسیتو دیدم؟ ( البته اتفاقی اتفاقیی  هم نبود به قول خودت جن پور هستم فرزند جن زاده ) یا شاید هم از قبلتر بود... ولی امروز که باز هم خیلی اتفاقی ( این دفعه دیگه واقعا اتفاقی بود) عکس دو نفریتون را دیدم که تو عکس نشون می داد که منتظر نفر سومی هم هستید قلبم برات فشرده شد... بعد یکهو یادم افتاد که یک روز تصمیم گرفتی من را در اتفاقات بزرگ زندگیت داخل نکنی بعد با خودم گفتم مهم نیست چی شده بهت زنگ می زنم بعد یکهو یادم به اون روز و شبهایی که اشک ریختم افتاد... بعد یادم افتاد که تو آدم گذشتن نیستی تو آدم آسونی نیستی تو ساده ترین مشکلات زندگی را با استادی پیچیده ترینش می کنی... بعد یادم افتاد حتی اگر بهت زنگ بزنم هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد... بعد دوباره قلبم فشرده شد... بعد یادم افتاد قلبم از یکسال پیش فشرده مونده و از این فشرده تر نمی شه... بعد فهمیدم قلبم داره از هم وا می ره.. فهمیدم قلبم داره از این حجم بی مهری و بی انصافی می شکنه ... بعد که صدای شکستن قلب خودمو با گوشهای خودم و با تمام وجودم حس کردم تازه امروز بود که فهمیدم یکسال برای تحمل این درد زمان طولانیی بود... خیلی طولانی...

ادامه دارد...

× برگرفته از ترانه ایی از شهیار قنبری

   + سبک وزن - ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

۲۱ آبان لعنتی...

می خوام یک اعترافی براتون بکنم.. هفت هشت سال است یا شاید هم بیشتر وقتی سال مامان می شه دیگه برای بی مادری و ایکاش مامان اینجا بود اشک نمی ریزم... شاید 20 سال اول همیشه و هر روز برای اینکه ایکاش مادرم در کنارم بود غصه می خوردم و برای یک روز داشتنش دنیا را حاضر بودم بدم...

هفت هشت ساله برای عمق فاجعه ایی که برای خانواده امون افتاد گریه می کنم... برای زن زیبا و خوشبخت 37 -38 ساله ایی که تومور مغزی گرفت برای دختر بچه 3-4 ساله ایی که وقتی مادرشو اولین بار بعد از عمل مغز دید صورت دفرمه اش را بوسید...برای پسر بچه ایی که دوران سخت بلوغش را می گذروند و اون یکی که در غربت بالای سر مادرش توی بیمارستان بود....

برای روزهایی که جنگ شد و فرودگاهها بسته شد و مامان با تومور مغزی عود کرده اش پشت مرزها موند... برای روزهایی که دکتر جراح مغز و اعصابش را می فرستادند جبهه و مامان از دکتری که دکترش را کاور می کرد متنفر بود...برای روزهای خیلی خیلی خیلی تاریک بیمارستان ایرانمهر و دختر بچه 9 ساله و پسر 19 ساله مشمول سربازی و پسر 22 سال دور از خانه... برای بابایی که یک روز مامان را تو بیمارستان تنها نگذاشت...برای لحظه هایی که بابا موهای مامان را شونه می کرد و ناخونهاشو لاک می زد... برای وقتی که نادر نگهبان بخش بیمارستان را کتک زد چون نمی گذاشت من برم و مامان و قبل از عمل بیبینم... ( ورود کودکان زیر 12 سال ممنوع ) حتی اگر اون کودک مادرش را به تیغ جراحی داره می سپره...برای اون مشقهایی که تو بیمارستان ایرانمهر نوشته شد...برای اشکهایی خاله و مادر بزرگش توی راهروهای بیمارستان ایرانمهر با ملاقاتی های بی پایانش می ریختند....

برای زن 46 ساله ایی که خسته از سه تا چهار تا عمل مغز بالاخره به خونه فرستاده شد تا ساعتهای آخرش را طی کنه... برای اون همه نگاههای غمگین ... برای اون روز آخری که مامان تو تخت دست کودک 11 ساله اش را گرفت و گفت که احساس مردن می کنه..برای درماندگیش برای نمردن... برای جنگیدنش... برای اون دل نگرانش... برای اون دل نگرانش برای جلال و نادر و نگار...برای جلیل و برای همه...برای دل نگرانش برای بچه 11 ساله اش پسر مشمول سربازیش وسط جنگ و پسر راه دورش...

دلم می خواد از همه بپاشه وقتی خودمو جاش می گذارم... آدمی که اینقدر عاشق زندگی باشه تو اوج جوانی بره و آخر و عاقبت به خیر شدن هیچ کدوم از عزیزانش را نبینه... دلم برای دلش خون گریه می کنه...

28 سال است که نیست... نیست که ما رو ببینه... ولی ما که هستیم که داستان زندگیش را بشنویم و بگوییم... ما که هستیم که هر روز خدا را برای سلامتیون شکر کنیم و از کنار هم بودن لذت ببریم... ما که هستیم تا درس بزرگواری و صبر و استقامت و گذشت را ازش یاد بگیریم...

مامان در کنار ما نیست و خدا شاهده که نبودنش چه زجری بوده برای تک تک کسانی که دوستش داشتند...مامان شبیه هیچ کس نبود  و برای همیشه دلمان تنگش می شود....

توی این 8 سالی که خودم مادر شدم نه تنها برای نبودنش بلکه برای داستان زندگیش اشک ریختم  و هر روز به خودم یادآوری کردم که مامان هم آرزو داشت که این روزها کنار ما باشد پس ما حداقل از عاشق هم بودن و کنار هم بودن نهایت استفاده را بکنیم...شاید این عاشق بودن روح بزرگ و عاشقش را زنده نگه دارد...

زندگی کوتاه است و بدون پیش بینی... و برای عاشق هم بودن حتی یک لحظه دیر کردن هم دیر است...قدر لحظه هایمان را بدانیم...

همین....

   + سبک وزن - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱

برای ثبت در تاریخ

برای ثبت در تاریخ باید بگم که پروسه دل و دین کندن از می می بالاخره با موفقیت به انجام رسید و نامبرده در تاریخ 18 سپتامبر 2012 در سن 21 ماه و 25 روزگی بالاخره ترک کردند... هنوز بلد نیستند خودشون خودشون را بخوابانند برای همین از سیستم روی شونه تکون تکون دادن برای فریضه مهم خواباندن استفاده می شود... نامبرده 3 شب اول را خوب خوابیدن و از شب چهارم اواسط شب بیدار می شدند و اقدام به فحاشی و لگد و کتک مادر مربوطه می کردند !!!! در حال حاضر به غیر از اندکی بد اخلاقی حال نامبرده بهتر است و اعصاب قویتری دارند به خشم خود مسلطند و هنوز زبانی هر از گاهی احوال می می را می پرسند!!!! داروی ترکی که استفاده شد از این لاکهایی بود که به شصت شصت خور ها و ناخن خورها می زنند... از داروخانه محل ابتیاع شد و نامبرده فقط زبانشان بهش خورد و از کرده خود پشیمان شد... قابل ذکر است که اخیرا نامبرده حتی به خوردن ماجرا با صبر زرد هم علاقه نشان می دادن!!! یعنی عملشون تا به این اندازه سنگین بود!!!

همین...

خوشحالیییییییم

   + سبک وزن - ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

در راه جدایی از می می قسمت دوم

خوب از قسمت دوم ماجرا بگم:

تو طول روز اصلا و اصلا دوستمون طرف می می هم نمیاد ولی شبها قبل خواب و 3-4 بار در طول شب دمی به خمره می زنه... ناچار شدم که شبها هم بهش بدم... به چند دلیل : اول اینکه ایشون بلد نیستند خودشون را بخوابونند و این تقصیر هیچ کس نیست به غیر از شخص شخیص بنده که بهشون یاد ندادم و همیشه قبل از خواب سینه را به دهان مبارک چپوندم... دوم اینکه سرکار خانوم به غیر روش به تدریج و آهسته و پیوسته هیچ جوره زیر بار تغییر نمی روند... و سوم اینکه خودم اینجوری راحتترم چون ماجرای التهاب و تب و سنگ شدن و غیره پیش نخواهد آمد و به تدریج خواهد بود..

حالا برنامه هایی که دارم اینه که باید یک روشی پیدا کنم که نامبرده یاد بگیره خودشو بخوابونه...روش گریه تا مرحله کبودی و بیهوشی برای خانواده ما کار نمی کنه ( البته امتحان کردم ها! ولی بچه و پدر مربوطه اینقدر ضجه زده اند و اینقدر پا به پای هم اشک ریخته اند که بنده خودم را به صورت شیطان رجیم دیده و بدترین و سنگ دل ترین مادر دنیا شده ام!!) از شوخی گذشته این روش برای شخص لی لی کارساز نیست... شخصیت بچه ها با هم فرق داره و لی لی اینجوری یاد نخواهد گرفت و صدمات روانیش براش بیشتر خواهد بود....فکر می کنم اگر از روی ساعت یکی دوساعتی بچرخونیش تو خونه و سرش رو شونه ات باشه بالاخره خوابش می بره ولی مطمئنم که روش خوبی نیست چون اگر زبونم لال به این مدلی عادت کرد چی؟؟؟ فکر می کنم باید کم کم هی ببرمش تو تخت براش قصه بگم ریلکسش کنم تا بالاخره یاد بگیره... فکر می کنم این تنها راهه... اگر کسی راه دیگه ایی سراغ داره لطفا بگه...

پی نوشت : روش بیهوشی به کمک چکش توی ملاج به فکرم می رسه بعضی وقتها ولی فکر نمی کنم روش خوبی باشه!!!!

پی نوشت ۲: روزی حداقل یکبار میاد یک احوال پرسی از عضوهای شریف می کنه بوس و بای بای و غیره... و روزی دو سه بار برای اهالی خونه تعریف می کنه که می می اه اه شده و غیره!!!! دل همه به غیر من براش کبابه!!! اینجانب با دمی به پهنای یک پارو توی دلم کلی گردو می شکنم!!! خداییش از اینکه مجبور نیستم وسط مهمونی و پارک و استخر و سوپر مارکت و خونه و حیاط و حموم اعضای شریف را بیارم بیرون کلی ذوق زده هستم!!!!!

   + سبک وزن - ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

در راه جدایی از می می قسمت اول

برای ثبت در تاریخ:  لی لی خانوم اخیرا عملش خیلی سنگین شده بود و مصرف روزانه می می را به هر نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه یکبار افزایش داده بودند!!! پریشب که جمعه باشه دیگه خلم کرده بود ٧-٨ بار بیدار شد البته همیشه اینطوری نیست ولی دیگه جمعه شب اوجش بود. شنبه صبح ٣٠ جون تا ساعت یک بعد از ظهر ٣ بار دیگه خورد و جون منو به لبم رسوند و با خودم گفتم اون لحظه موعود رسید. حدودا ۵ ماهی می شد که صبر زرد را داشتم و امروز و فردا می کردم و دقیقا در سن  ۱۹ماه و یک هفتگی تصمیم به اینکار کردم!!! یکمی از ماجرا را در آب جوش حل کردم و مالیدم به عضو های شریف.. حاج خانوم طبق معمول نیم ساعت بعدش بهانه اشو گرفت .. خورد دید تلخه... گفت اه اه بعد هم یکمی نازش کرد و گفت هه!! یعنی بپوشونش . بعد من رفتم ورزش. ساعت ۴:٣٠ وقتی می خواست بخوابه از ناچاری همون سینه تلخ را فقط چند دقیقه خورد و خوابید. تا شب چند بار ماجرا تکرار شد به این صورت که اه اه می کرد و نازش می کرد و تو چشماش می کرد و لپش را می گذاشت روشو و بوسش می کرد و بای بای می کرد باهاش و می گفت هه!!! قبل خواب طفل معصوم کلافه بود تا ٢:٣٠ صبح ماجرا داشتیم.. دیگه اینقدر راه بردمش و قصه گفتم تا خوابید. ساعت ۶:٣٠ بیدار شد ولی دیگه نمی خواست ... گفت بریم پایین ... یکمی تو خونه گشت زد... بالاخره از ناچاری چند دقیقه خورد و دوباره الان که ٧ صبح باشه خوابید. اینکه چند دقیقه می خوره بد هم نیست چون من داشتم یک جورهایی تب می کردم.. الان بهترم. باز بیدار شه تلخش می کنم تا تو طول روز نخوره.  با ما باشید.. من برم بخوابم.

   + سبک وزن - ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱

تولدانه ثبت در تاریخانه

 خوب پدر مربوطه اومد خونه و نامبرده در حال حاضر در معیت ایشون رکاب می زنند...خوب بنده بروم به سراغ ثبت در تاریخ...

لی لی خانوم چهارشنبه هفته پیش یک ساله شدند... دوستان عزیزمان از تگزاس برای تولد تخم دل دل ما اومدند و چهار روز رویایی را برای ما به هدیه آوردن...چهارشنبه که شب قبل از تنکس گیوینگ بود مهمونی تولدش را هم گرفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت...حاج خانوم هم دختر بدی نبودند و بهشون خوش گذشت البته بعد از خوردن کیک بهتر هم شدند...

دیروز هم وقت دکتر داشتن برای چکاپ یکسالگی و خوشبختانه همه چیز به خوبی پیش رفت ... 6 عدد واکسن ناقابل به بازوهاشون زدند سه تا اینور سه تا اونور...تازه ازشون هم خون هم گرفتند توسط خون گیری بسیار ناشی... بازوی بچه الان اندازه یک 25 تومانی کبوده...دیشب هم به علت واکسنهاش تب کرده بود بد اخلاقه..

در کل دختر خوش اخلاقی است ... هنوز راه نیوفتاده البته دستشو همه جا می گیره و راه می ره و دو روز است که بدون ساپورت می ایسته برای چند ثانیه.. با شنیدن هر آهنگی (هرچی بند تمبونی تر بهتر) شروع می کنه به قر دادن... هم کو...نش را می جنبونه هم دستشو...تو ماشین تا می شینه همانند شهناز تهرانی شروع می کنه به سق زدن که یعنی آهنگو بگذار حال کنیم!!! هرکی را ببینه می گه های..به بی بی می گه بو.. تلفن را بر می داره می گه ااااا (به فتح الف) از دیروز تا حالا هم یک چیزی شبیه ای چیه می گه..می می هم می خوره کلشو تکون می ده و می گه به به به..گلو نشون می ده می گه گو گو گو...اگر هم بخواد کسی را صدا کنه می گه ااااا باز هم به فتح الف انگار سر جالیزه...بوس صدا دار می ده... ناز می کنه...عشوه میاد ... دل می بره...

 دیگه چی بگم؟؟؟؟ آهان هنوز خواب شبش افتضاحه و تا حالا 3 بار امتحان کردم که بگذارم گریه کنه تا بخوابه و نتونستم تحمل کنم... خواهش می کنم کسی بنده را مورد سرزنش در این باره قرار نده چون تو هیچ کتابی ننوشته که اگر بچه شب 3 -4 بار بلند شه بیاد زیر سینه مادر صدمه روحی یا جسمی می بینه فقط مادر داغون می شه که بهر حال دارم یک جوری با اوضاع سر می کنم..چون سر کار نمی روم اوضاع بیخوابی قابل تحمل است ولی اگر صبح مجبور بودم برم سرکار حتما یک جوری می گذاشتم گریه کنه تا بخوابه کاری که با شروین کردم...

دو سه روزی است که شیر گاو را کم کم تو لیوان بهش می دم که هر دفعه شاید 10 سی سی خورده و بعدش پس زده..خدا بهم رحم کنه... دکترش گفت شیر خودتو بدوش قاطی شیر گاو کن که با مزه شیر گاو بهتر کنار بیاد... اصولا اهل مایعات خوردن نیست خیلی .. آب میوه که اصلا دوست نداره..آب هم در حد رفع تشنگی..فقط شیر بنده را به وفور می زنه به بدن..غذا هم هر چی ما بخوریم می خوره... میوه دوست داره خیلی و ماست معمولی و ماست میوه بچه ها..تخم مرغ هم نمی خوره... بچه عجیبیه هیچ چیز را به زور نمی خوره حتی اگر خودمو بکشم هم اگر نخواد نمی خوره... خدا را شکر وزنش روی منحنی روی 50 درصد نرم جامعه است و قدش هم همینطور یعنی نه چاقه نه لاغر..از بس مامان من به زور به ما غذا دادند و ما رو الکی چاق کردند که من از ترسم هیچ چیز را به زور بهش نمی دم حتی اگر بدونم براش خوبه.. البته اگر بخوام بدم هم نمی خوره از بس کله شقه..

از بقیه اهالی منزل از جمله شروین قند و عسلم و کاوه در پست های بعدی می نویسم ... الان صدای جیغه بچه در اومد مثل اینکه سرش خورد به در...

بنده با اجازتون مرخص می شم.

   + سبک وزن - ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

دست شکسته وبال گردن

انگشت چهارم دست راستم شکسته... برای همین ننوشتم...باید شش تا هشت هفته تو آتل باشه...داشتم با شروین بازی می کردم انگشت دست راستم خورد به کف دست چپم و تقی شکست... به همین تخ...میی که خدمتتون عرض می کنم!!!!!!!1

لی لی بیدار شد باید برم...

   + سبک وزن - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

تره به تخمش می ره حسنی به بابا...

امروز شروین بعد از مدرسه اولین جلسه کلاس شطرنجش بود که توی مدرسه برگزار می شد... یک هفته است دارم می گم بعد از اینکه زنگتون خورد میری کافه تریا کلاس اونجا برگزار می شه... از اونجا که پسرک بچه باباشه معمولا حرفهای منو با دقت گوش نمی ده... دیروز هم به معلمش گفتم شروین را بعد از مدرسه بفرست کلاس شطرنج.. امروز صبح هم دوباره یادآوریش کردم... فکر می کنید چی شد؟؟؟ یکربع بعد از اینکه زنگشون خورده بود دیدم تلفنم زنگ می زنه شماره هم نا آشناست... برداشتم دیدم شروینه با صدای لرزان و گریان که مامان کجایی همه رفتند من موندم اینجا چرا نمیایی دنبالم؟؟؟ می گم مامی جان امروز شطرنج داری برو تو کافه تریا ... اصلا گوشش بدهکار نیست می گه کلاسم دیر می شه بیا دیگه... می گم مامی جان کلاست تو مدرسه است... اینقدر ترسیده بود که اصلا نمی فهمید من چی می گم... بالاخره گوشی را داد به مامان دوستش که ایرانی است ( از تلفن اون زنگ زده بود) به خانومه توضیح داد خدا عمرش بده گفت من می برمش کافه تریا تو کلاسشون!!!!!

بعد که رفتم دنبالش می گه من فکر کردم تو میایی دنبالم منو می بری شطرنج یک جای دیگه... و فقط خدا شاهده من چند بار بهش گفته بودم که کلاسش تو کافه تریای مدرسه است... وقتی می گم مگه من نگفته بودم بهت... هر هر می خنده می گه چرا گفته بودی ولی حواسم نبود!!!! عین باباش....

   + سبک وزن - ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

جهت ثبت در تاریخ

خوب به سلامتی اسباب کشی تموم شد... دیگه جای غر ندارم همه چیز به خوبی پیش رفت و گذشت...

لی لی  پنج روزه که هشت ماهه شده... دقیقا روز تولد هشت ماهگیش از حالت سینه خیز به حالت چهار دسته و پا تغییر وضعیت داد و حالا بیشتر مواقع چهار دست و پا می ره و وقتی خسته می شه دوباره سینه خیز می شه...سه چهار روز قبل از هشت ماهگی یک دندون هم در آورد... پائین سمت چپ... خیلی درد کشید بچه ام...

یاد گرفته دستش را تکون می ده و هم زمان می گه "های" و مثلا سلام می کنه... خیلی بامزه است... اصوات مختلف را هم می گه البته نه هدفمند همین جوری می پرونه مثلا دادا.. ماما.. بابا... امه... همانند شهناز تهرانی وقتی خوشی می زنه زیر دلش سق هم می زنه!!!! دهنشو هم مثل ماهی یاد گرفته باز بسته کنه و از بین لباش یک صدای حباب مانندی در میاره...به نظر ننه باباش که خیلی شیرین شده...

خوابش افتضاحه هنوز شبهای خوبش 3 دفعه و بدش بالغ بر 6 بار بیدار می شه و امیدی هم به بهبود اوضاع ندارم.. شدیدا به می می معتاده و غذاهای بچه ها و سوپ اگر من براش درست کنم را دوست نداره و از غذاهای ما می خوره... تقریبا همه چیز را امتحان کرده به غیر از گوشت قرمز و تخم مرغ ( البته تخم مرغ را تو کوکو  و کیک خورده!!!)

شروین هم خوبه و صبحها یک نیم ساعتی برام بچه داری می کنه تا من مثلا برم زیر دوش به کارهای صبحگاهیم برسم... رابظه اش با لی لی بی نظیره...خدا را شکر..

کاوه کار جدیدش را شروع کرده و به امید خدا راضیه... سن دیه گو خیلی قشنگه همه اش احساس می کنم که اومدم وکیشن....در مقایسه با شهرهایی که در 5 سال گذشته زندگی کردیم واقعا اینجا بهشته...

باز هم خدا را شکر...

   + سبک وزن - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

برای ثبت در تاریخ

امروز ١٢ آبان مصادف با ٣ نوامبر من دقیقا ٣۶ هفته و ۵ روزم هست... سه هفته و ٢ روز تا دوو دیتم دارم که ٢۶ نوامبر است یعنی ٢٣ روز دیگه ولی چون زایمانم طبیعی خواهد بود به امید خدا دقیقا نمی دونم که این لی لی خانوم کی تشریف فرما می شوند ...جمعه این هفته ٣٧ هفته می شوم و اصطلاحا فول ترم برای همین هر موقع بعد از جمعه بیاد قدمش روی تخم چشم ما!!!!

اتاقش آماده نیست  یعنی سرویس تخت و کمد که از شروین بهش رسیده ولی ست پتو ملافه و پرده و آباژور تابلو و غیره را آن لاین سفارش دادم که تا ١٠ روز دیگه می رسه به امید خدا شاید هم زودتر... البته مهم نیست چون مطمئنا تا ٢-٣ هفته اول روی تخت خودش نمی خوابه... برای اتاق خواب خودمون و طبقه پائین دو تا از این پارکها که روش تشک می خوره گرفتم که یکی را می گذارم دم تخت خودمون ( یکطرفش میاد پائین و هم سطح تخت خودمون می شه یعنی بچه در عین اینکه رو تخت ما نیست ولی چسبیده به من برای شیر دادن و این حرفها) یکیش را هم میارم پائین توی هال برای مواقعی که پائین هستیم... لباس به مقادیر زیاد هم کادو گرفته هم ننه دیوونش براش گرفته.... شیشه شیر و پستونک و شیر دوش و غیره هم گرفتم... شنبه هم خاله مارمول و عمو میمونش براش یک نی نی لای لای گرفتند (تو ایران می گفتند نی نی لای لای اون زمونها اگر اشتباه نکنم) ... وان حمومش را خاله مریمش گرفته.... صندلی ماشین و کالسکه اش هم آماده است...هنوز یک چیزهای ریز میز لازم داره که ضروری نیست مثلا وایپ وارمر ... یادمه سر شروین نصف شب که می خواستیم عوضش کنیم این دستمالهای خیس را که می زدیم بهش چون سرد بود از خواب می پروندش حتما برای لی لی خانوم این دستگاه را می خرم که دستمالهای خیس را گرم نگه می داره و بچه یک متر از جاش نمی پره وقتی که داری تمیزش می کنی..یک دستگاه بخور هم لازم داره چون اینجا هوا خشکه خیلی.... یک تاب هم لازم داره که اونهم تا دو سه هفته اول احتیاج نداره... آهان یکی از میزهایی که کنار تخت بچه می گذاری و روش بچه را عوض می کنی هم می خواد... البته هر دفعه که می رم بیبی ز آر آس لیستم طولانی تر می شه ولی چیزهایی است که بعدا به دردش خواهد خورد مثل صندلی غذا روروک و غیره ...

از احوالات خودم بگم که هنوز به شدت با خوردن مشکل دارم به علت حالت تهوع و اسید ریفلاکس ( همون ترش کردن خودمون)  و تا امروز که رفتم روی وزنه یک چیزی بین ۶-٧ پاند که می شه تقریبا ٣ کیلو وزن اضافه کردم ( در مقایسه با وزن قبل از بارداری) ... برای ثبت در تاریخ باید بگویم که مثل این ها که شپش دارند تمام مدت مشغول خاراندن خودم هستم و جوشهای ریزی به علت بارداری و هورمونی روی پام و شکمم و پهلوهام و آرنج و دستم و غیره زدم که پدرم را در آوردن ولی  هیچ چاره ایی برای از بین بردنشون وجود نداره فقط یکسری مواد گیاهی خارششون را کمتر می کنه....اصولا با اینکه در مقایسه با حاملگی قبلی سبکتر هستم و رو پا تر ولی حالم خیلی خوش نیست... شروین اذیتش کمتر بود حالا نمی دونم جوون تر بودم یا هفت سال پیش بوده یادم رفته یا هر چی ولی اینقدر سخت نبود... امیدوارم وقتی که خانوم خانومها بیاد بیرون جبران این سختیها را بکنه و دختر خوبی باشه حداقل مثل شروین کم خواب نباشه....

دیگه چی بگم؟؟؟؟ دیگه همین... اگر شما چیزی یا سوالی به ذهنتون رسید که برای ثبت در تاریخ مناسب بود تو کامنتها یادآوری کنید جواب می دم....

   + سبک وزن - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩

اولین روز مدرسه...

امروز شروین رفت کلاس اول.... درسته که بچه ام سه سال است که داره می ره مدرسه , پری اسکول دو سال و یک سال هم کیندرگادرن, ولی امروز متفاوت بود..خیلی هم متفاوت بود.. در سه سال گذشته وقتی اون میرفت مدرسه منهم می رفتم سرکار.. معمولا اگر نمی رفتم سرکار اونهم نمی رفت مدرسه که باهم باشیم!!!!!!!... از دیشب حالم دست خودم نیست همه اش می خوام گریه کنم ... دیشب قبل از خواب به کاوه و شروین می گم فردا که شما می روید سرکار و مدرسه من چیکار کنم؟؟؟ شروین می گه ماما هرکاری که دوست داری بکن ...برو شاپینگ ..برو پیش نیکا...برو بگرد!!!!

امروز صبح ساعت ۶:٣٠ بیدار شدیم ..لباسهاش و از شب قبل آماده کرده بودم... اولین سالی است که مجبور نیست یونیفرم و کراوات و غیره بزنه چون دیگه مدرسه دولتی می ره و مثل خصوصی ها النگ دولنگ ندارند... خودش لباسهاشو انتخاب کرد و پوشید... از روی عادت کمربند هم بست...( کمربندش دو رو است یک روش ساده قهوه ایی و یک روش اژدها داره) طبق همیشه از روی قهوه ایی اش داشت می بست...( مدرسه قبلی خیلی خیلی راجع به یونیفرم سخت گیر بودند..کمربند ها باید قهوه ایی یا سیاه بود) بهش گفتم اگر می خواهی می تونی از طرف اژدها دارش ببندی... صورتش مثل خورشید درخشید!!!!!!!!!!.. می دونم که این چیزها اولش براش خیلی ذوق داره بعدش عادی می شه...صبحانه اش را خورد و کوله پشتی ماریو اش را انداخت رو دوشش و رفت دم در... منهم رفتم که قرآن بیارم از زیرش رد شه...باباش داشت ازش فیلم می گرفت... به باباش گفت: بگذار مامان قربان را بیاره بعد فیلم بگیره...از خنده داشتیم می مردیم... با خودم گفتم سه سال کریسشن اسکول و بایبل و جیسس و غیره همه باد هوا...قربان و عشق است!!!!!!!!!!!!!

بردیمش مدرسه.. مثل آقاها وارد کلاسشون شد و رفت نشست سرجاش...کلاسشون 25 نفره است..کلاس بزرگیه ولی برای شروین که از مدرسه خصوصی اومده کلاس خیلی شلوغی است... پارسال کلاسشون 10 نفره بود تو مدرسه قبلی!!!!!!!!!!..قبلا باهاش حرف زده بودم بهش گفته بودم که باید توی کلاس حسابی شرکت کنه و به معلمش گوش کنه چون دیگه مثل پارسال نیست که معلمش تک تک به همه شاگردها برسه اینجا خیلی راحت بین بقیه می تونه گم بشه... بهم قول داده که فقط برام A بیاره..از هفته پیش هم کتاب ریوو آمادگی و کلاس اول را خونده و تمرینهاشو حل کرده... توی ریاضی کلاس اول را همه اش را بلده و بقیه موارد تقریبا 90 درصد مباحث را بلده.. خیالم از درسش راحت راحته... ولی بازم دلهره دارم...25 نفر توی یک کلاس؟؟؟؟؟

وقتی از کلاسش اومدیم بیرون مثل این دیوونه ها فقط گریه کردم... اومدم خونه ... در و دیوار خونه و تنهایی داشت دیوونه ام می کرد... نشسته بودم روی مبل و می گفتم ای خدا حالا من با زندگیم چه کنم؟؟؟؟؟ سخته ..خیلی... هنوز بلد نیستم کارهای مامان های توی خونه را انجام بدم...احساس پوچی می کنم... می دونم 3-4 ماه دیگه دختره میاد و خیلی گرفتارم می کنه و این بهترین وقته که از زندگیم استفاده کنم... ولی بلد نیستم به خدا... یکمی خوابیدم و الان بیدار شدم و دارم اینو می نویسم...یک چشمم هم به ساعته که کی ساعت 2 می شه برم دنبالش!!!!!!!!!!!!!! هنوز دو ساعت دیگه مونده...

   + سبک وزن - ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩

یک عاشقانه دوغی ماستی...

کاوه عزیزم سلام:

می دونم که مدتهاست که اینجا را نمی خونی ولی من دلم می خواد برات بنویسم باز هم برای ثبت در تاریخ.....

عزیز دلم از صمیم قلبم بهت تبریک می گم... با تمام وجودم بهت افتخار می کنم... از اینکه هر روز و هر ساعت از زندگی بهم درس مبارزه و صبر و تلاش می دی ازت ممنونم...از اینکه برای رسیدن به هدفت که در درجه اول خوشبخت کردن خانواده کوچکمان است و درجات بعدی رسیدن به مدارج بالا از هیچ کوششی دریغ نکردی ممنونم....

چشمامو می بندم و برمی گردم به سه سال پیش انگار همین دیروز بود ... داشتی کراواتتو می بستی که بری روز اول رزیدنتی تو شروع کنی... چه استرسی تو دلمون بود... ولی هر روز که می رفتی از روز قبل موفق تر بودی و باعث افتخار من...و لحظه لحظه این موفقیتهایت را مدیون تلاش و زحمت بی وقفه ات بودی و بس....

امروز روز جشن فارغ اتحصیلیت است ... برای امروز من و تو ١٠ ساله که داریم رویا می بافیم.... چه پستی ها و بلندیهایی را که طی نکردیم... چه اشکها که نریختیم.. چه بیدار خوابیها که نکشیدیم... ازت ممنونم که حتی یک ثانیه از رسیدن به هدفت غافل نشدی... بارها موقعیتهایی پیش آمد که هر کس دیگری جای تو بود عقب می نشست و با انتخاب یک موقعیت آسانتر ولی نه بهتر با وضعیت کنار می آمد... ولی تو کس دیگری نبودی و هنوز هم نیستی....تو بهترینها را می خواهی که البته لایق بهترینها هم هستی...

می دونم که هر وقت بهم می گی نگران نباش درست می شه بهت غرغر می کنم ولی ته ته قلبم بهت صد در صد اطمینان دارم... 

داستان زندگی ما مثل اون آدمی که کنار دریا نشسته بود و قاشق قاشق ماست می ریخت تو آب .. یکی بهش گفت داری چیکار می کنی گفت دارم دوغ درست می کنم... گفتند برو بابا مگه می شه... گفت نه ممکنه نشه ولی "اگر بشه چی می شه!!!!" ( یادته اینو بارها شنیدی و خندیدی؟؟؟) خواستم بهت بگم عزیز دلم بهترین دوغ دنیا را بالاخره درست کردی!!!! ازت ممنونم...

عزیز دلم عاشقتم...

   + سبک وزن - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩

شب اول مهر خونه ما...

پیراهن مردانه سفیدش را حسابی اتو کردم... شلوار کاکی کرم رنگش را هم اتو کردم... حتی شلوارشو یک خط خربزه قاچ کن هم انداختم... شورت نو جوراب نو کراوات نو کمربند چرمی قهوه ایی نو...ناخنها کوتاه شده حمام رفته شام خورده مسواک زده حاضر و آماده باید بره بخوابه تا فردا صبح برای روز اول مدرسه اش خواب آلود نباشه....صد دفعه اومده از اتاق بیرون...یکبار گفته که منهم برم پیشش بخوابم بهش یاد آوری کردم که قانون کیندرگاردن اینه که خودت بخوابی.... دوباره رفته و برگشته می گه بازم خوابم نمی بره یکمی ماست بدین بخورم... ماستشو خورده ... دوباره برگشته که "فی فی می شه منو رو پات بخوابونی؟ .... یا قمر بنی هاشم.... دوباره قانون کیندرگاردن را یادآوری می کنم فی فی واسطه می شه و می گه همین یک شب خواهش می کنم؟؟؟؟..... حتما تو دل اون هم مثل دل من غوغاست.... فردا اولین روز مدرسه اش است ...داره می ره کیندرگاردن ... (پیش دبستانی؟) ..

یاد شبهای اول مهر خودم می افتم.... با مامان از اون حمومها می رفتم که تا دو روز سرخ و سفید بودم... ناخنها کوتاه کرده موهای سشوار کشیده...کیف چیده ...سر ساعت هشت تو تخت.... حتی اون دیوار صورتی کنار تختم را هم یادمه که فقط خدا می دونه که تا ساعت چند بهش خیره می شدم و فردا را تجسم می کردم...

رو پای فی فی خوابیده .... هی چشمهاشو بهم فشار می ده... از ترس من جرات نداره چشمهاشو باز کنه.... حتما تو دلش غوغاست... ازش می پرسم مامی جان به چی داری فکر می کنی؟؟؟ از اون لبخند هاش می زنه که دماغش چین می خوره...می گه هیچی.....دلم می خواست می رفتم تو اون دل کوچولوش و بهش قوت قلب می دادم....  درست وقتی که در اوج احساسات رقیق مادرانه ام هستم لای چشماشو باز می کنه و می گه : مامان نیگار شوخی کردم دارم به اون بازی نینتندو دی اس ام که تازه خریدم فکر می کنم... اون هواپیماهه!!!!!!!!

منو بگو که فکر می کردم استرس فردا را داره.... هیچ کس تو این خونه اندازه من برای همه چیز و همه کس و همه وقت استرس نداره......ساعت نه و ربع شده هنوز نخوابیده... از دل شوره دارم پس می افتم... فردا روز اول مدرسه نباید خواب آلود باشه.... ولی خوب چیکار کنه طفل معصوم امروز صبح ساعت ١٠ از خواب پاشده و حتما خوابش نمی آید..... تا نه و نیم بهش وقت می دم اگر رو پای فی فی خوابش نبرد که فکر هم نمی کنم ببرد می برمش تو اتاق ..... تو دلم خودم را دل داری می دهم و می گم فوق فوقش یکمی هم خواب آلود باشه ..... کاوه از بیمارستان همین الان برگشت ... یک زائو داشته... بچه دختر بوده سه کیلو و نیم بوده مادره ١٨ سالش بوده ... فردا روز اول مدرسه زائو هم بوده..می رفته کلاس دوازده.... به کاوه گفته یک نامه بده برای مدرسه ام چون این هفته احتمالا نمی تونم برم مدرسه از اول هفته دیگه می رم!!!!!!!

استرس خودم و می گذارم پیش استرس زائوهه.... دلم آروم  می گیره!!!!!! شروین از رو پای فی فی ورجه ورجه کنان پا می شه می ره طرف باباش به وراجی .... خودمو بکشم هم تا قبل از ده نمی خوابه می دونم.....

اشکال نداره شب اوله.... از فردا شب حتما سر شب بیهوش می شه.....

   + سبک وزن - ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

ثبت در تاریخ

برای ثبت در تاریخ:

امروز شروین در سن پنج سال و سه ماه و ٢ روزگی در حضور من و باباش و بابابزرگ و مامان بزرگش ( پدری) دوچرخه سواری یاد گرفت.....

   + سبک وزن - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸