﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سبک وزن</title>
    <description>اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...</description>
    <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سبک وزن</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 08 Apr 2012 21:24:07 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>همینجوری</title>
      <description>&lt;p&gt;باعث شرمندگیه که من اینقدر تنبل تشریف دارم!!!!&amp;nbsp; لی لی جان جان نسبت به نشستن اینجانب پای کامپیوتر کهیر می زند!!! فقط خواستم بگم زنده ایم و هستیم و خوبیم و لی لی بزرگ شده و شروین بزرگتر و ما پیر تر ... دعا کنید زودتر سر فرصت تنبلی را بگذارم کنار و بازگشت شکوهمندانه ام را خودم برای خودم جشن بگیرم!!!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/414</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/9239610/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-9239610</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 21:24:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماجراهای من و جیم ٢</title>
      <description>&lt;p&gt;این یارو که دور دستگاهها مثل روح می گرده و نمی تونه تصمیم بگیره رو کدومشون بشینه در مقایسه با ما که داریم خودمون را جر و واجر می دیم ( البته نه اونقدر که نشه وبلاگ نوشت) چقدر کالری می سوزونه؟ حاج آقا بیشتر در حال آهنگ گوش کردنه تا ورزش کردن و همون طور که به همه دستگاهها سرک می کشه و بعضی هاشونو یک ۵ دقیقه ایی هم امتحان می کنه کله اش را هم به طور ریتمیک به چپ و راست تکون می ده ... خوبه آهنگش شش و هشت نیست وگرنه باسنش را هم باید قر می داد فقط اونجوری یک خوبیی که داشت این بود که یکمی از این قدم آهسته رفتن بیشتر کالری می سوزوند.. گفته بودم اینها همه اش درس زندگی است به مولا!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/413</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8791194/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8791194</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 20:56:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بقیه هفت تائیهاش...</title>
      <description>&lt;p&gt;4-خوب اینهم اون سه تایی که قولش را داده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5- حاج خانوم دو روزه که حال کردن که بیشتر از چهار دست و پا کردن راه بروند... نامبرده امروز 14 ماهش شد... حالا هی می گین دارم مقایسه می کنم ولی شروین یکسال و 3 هفته اش بود که راه افتاد و از روزی که راه افتاد باسنش را زمین نگذاشت و در 14 ماهگی می دوید!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;6- دفعه اول که فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم یک قطره اشک نریختم و مات و مبهوت تمام مدت فیلم به مانیتور خیره بودم و 2 ساعت بعدش به سقف... الان تقریبا 3-4 روزه که چند بار دیدمش و اشک چشمم بند نمیاد... درسته که بیماری بابای من آلزایمر نبود ولی ناتوانی های جسمی اش مثل پدر نادر بود&amp;nbsp;این آخرها...&amp;nbsp;با این تفاوت که حواسش سرجاش بود و این حتی موضوع را دردناک می کرد یعنی یک روح و فکر و عقل سالم در بدن ناتوانش گرفتار شده بود...حالا که فیلم را نگاه می کنم قلبم روحم فکرم برای بابام پر می کشه...&lt;strong&gt; اونجایی که نادر روز اول از سرکار میاد خونه و میره تو اتاق به باباش سر بزنه باباش دستشو میاره جلو که با نادر دست بده&lt;/strong&gt;... هر وقت من از سرکار میامدم خونه تا می گفتم سلام بابا دستشو میاورد جلو و وقتی من دستشو می گرفتم یا دستمو بوس می کرد یا با دستش منو می کشید پائین تا صورتمو بوس کنه... وقتی روی مبل جلوی تلویزیون می نشست من سرمو می گذاشتم روی پاهاش و پاهامو دراز می کردم اون طرف و با هم دیل اور نو دیل می دیدیم و به مجرد اینکه من سرمو می گذاشتم روی پاهاش دست راستشو می گذاشت روی لپ من و نازم می کرد و بعضی وقتها به سختی دولا می شد و بوسم می کرد...تا وقتی که رفت بیمارستان و دیگه روی اون مبل ننشست و دیگه نشد که باهم دیل اور نو دیل ببینیم و منهم هیچ وقت دیگه اون مسابقه را ندیدم...قدرتش را نداشتم و ندارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7- شماره هفت این هفته: من واقعا به پسر نازنینم افتخار می کنم ... دیروز رفته اسکی و با مربی و بدون مربی 3 ساعت و نیم تمام اسکی کرده و مربیش بردتش پیست بالا و مثل ماه اومده پائین و امروز هم آزمون ورودی&amp;nbsp;یک کلاب فوتبال بود و&amp;nbsp;بچه ام &amp;nbsp;90 دقیقه تو زمین فوتبال دویده ...تازه صبح هم مدرسه بوده... واقعا خدا را شکر می کنم برای سلامتش ... خدایا ازت ممنونم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/412</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8787802/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8787802</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 04:58:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفت تاییهاش..</title>
      <description>&lt;p&gt;1- مرسی از تبریکات تولد... واقعا ممنونم... اینهمه محبت را هیچ جوره نمی شه جبران کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2-دختره از درد دندون بیچاره شده , ایبوبروفن بهش دادم خورده بی موقع خوابیده... دو&amp;nbsp;سه روز دیگه 14 ماهش می شه و هنوز کشکی پشمی راه می ره... یعنی امروز حال بکنه 3 تا طول خونه را بدون کمک می ره فردا حال نکنه کو...نش و از رو زمین بر نمی داره... حرف حرف خودشه.. از نوزادیش همین طور بود..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3-امروز توی فیس بوک اصلی خودم برای یکی از دوستان یک پیغام گذاشتم و پشت بندش یکی از دوستان دوستم نوشت که تو همون نگار سبک وزنی ؟؟؟ و خلاصه خیلی ابراز لطف کرد و منو شرمنده کرد و بعدش هم یکی دیگر از دوستان دوستم گفت که سبک وزنی؟ من وبلاگتو می خونم و من از خوشی در پوستم نمی گنجیدم که واقعا آدمهایی هستند که این دنیا نوشته های منو می خونند و باهاش ارتباط برقرار می کنند...واقعا این وبلاگ به عشق خوانده شدن نوشته می شود... نظرات شما برام مهمه ... از این که می خونید اینجا را ازتون ممنونم... از این که هر از گاهی یکی از خاطراتی که براتون گفتم را برایم می گویید ازتون ممنونم..باور کنید که این " اند عشقه "&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- دختره بیدار شد... 3 تا بقیه باشه پیشکشتون..&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/411</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8773420/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8773420</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 03:21:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدانه</title>
      <description>&lt;p&gt;خوب لحظات کم کم داره ملکوتی می شود و کمتر از 48 ساعت دیگر بنده 39 ساله می شوم.... خداییش انتظار دارم که کامنت دونیم بترکه... 390 تا کامنت کمتر اصلا قبول نیست ...&lt;a href="http://sabokvazn.persianblog.ir/post/182/"&gt; 3-4 سال پیش یک همچین پستی نوشتم و کامنت دونیم ترکیددددددددد&lt;/a&gt;..... ای قوم به حج رفته کجایید کجایید تولد نگار همین جاست بیایید بیایید.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: تو رو خدا خیطم نکنید... ببینیم این 200 -300 تا خواننده که وقتی پست می گذارم خاموش میان و میرن کیا هستند...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/410</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8724693/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8724693</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Jan 2012 00:07:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماجراهای من و جیم ١</title>
      <description>توی جیم مدل تنبلی رو دوچرخه نشستم و عوض اینکه زور به باسنم بیارم دارم اینها را تایپ می کنم که زمان بگذره... لی لی را بعد از ٣ ماه دوباره آوردم مهد این جیم فعلا که نیم ساعتی می شه اینجام و صدام نزدن که بیا زر می زنه!!!! گوش شیطون کر.... 
قبل از اینکه بیام رو دوچرخه روی این دستگاههایی بودم که رو هوا پا می زنی دستات را هم باهاش تکون می دی.. فارسیش چی می شه خدا داند و برای اینکه فکر نکنید دارم چسی میام انگلیسیش را هم یادم رفته!!!! داشتم می گفتم رو دستگاه اسکی هوایی بودم ٢۵ دقیقه داشت کو&amp;&amp;&amp;نم جر می خورد از اون بالا با حسرت داشتم یک غول تشنی را نگاه می کردم که روی دوچرخه داره با ماکزیمم قدرت و شدت و حدت پا می زنه .. همش با خودم می گفتم الان اون تموم کنه ١٠٠٠ کالری سوزونده من هنوز رو ١٠٠ تا دارم ریبل می زنم... ٢۵ دقیقه ورک اوت من تموم شد ٢٣٠ کالری سوزونده بودم!!! همون موقع ٣٠ دقیقه دوچرخه زدن غول تشن خان هم تموم شده بود داشت کالریهاشو چک می کرد سرمو مثل مارمولک ٩٠ درجه چرخوندم و با حسرت صفحه مانیتورش را دیدم فکر می کنید چند کالری سوزونده بود؟؟ ٣٠٠ تا... هاهاهاها
بعد هم اون خسته و عرق ریزون پاشد رفت خونه .. من شنگول و منگول اومدم سر جاش نشستم که اون ٧٠ کالری عقب مانده را بسوزونم و خوش خرم بدون پارگی باسن برای شما عزیزان اینها را تایپ کنم...
یاد داستان خرگوشه و لاک پشته افتادم.. 
تمام مدتی که اون داشت زور می زد درسته که منهم داشتم زور می زدم ولی خداییش نه اندازه اون !!! به جاش من داشتم مردم را هم تماشا می کردم .. تی وی هم می دیدم .. فیس بوک هم چک می کردم مانیتور اونو دید می زدم حظ بصر می کردم ...٢٣٠ کالری هم می سوزوندم !!!  برای ٧٠ کالری بیشتر یا کمتر آدم باید خودشو پاره و پوره کنه؟؟ 
اینها همه اش درس زندگیه به مولا....</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/409</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8717835/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8717835</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Jan 2012 21:22:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزگار غریبی ست نازنین</title>
      <description>&lt;p&gt;مغزم عاجزانه دنبال کلمات می گردد که به روی این صفحه نت تلفنم بیاردشان... ولی انگاری تمام سلولهای مغزم یخ زده..دلم می خواد بنویسم نمی توانم . &amp;nbsp;هیچ وقت مثل این روزها پر از حرف نبودم و ناتوان از نوشتن...&amp;nbsp; واقعا چه جوری آدمها می تونند دل عزیزانشون رو یکجوری خورد و خاک شیر کنند که هیچ چینی بند زنی نتونه جمع و جورش کنه؟؟؟ آخه این روزگار ارزش این همه تندی و درشتی و کینه را دارد؟ آخر و عاقبت همه مون که زیر خاکه..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;امروز این نت را می نویسم که یادم بمونه که :&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزگار غریبی ست نازنین..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علاوه بر غربت و غریبی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزگار روزگار &amp;nbsp;هنرمندان دل شکن است..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;که روز و شب حق به جانب می تازانند &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;روزگار روزگار محترمان پرده در است&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;که به اسم احترام هتاکی می کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: آشنایان و نزدیکانی که اینجا را می خوانند اگر راجع به این پست چیزی از من بپرسند که چی شده و چیه و از این سوالها بدانند که اگر هوس درد و دل داشتم حتما تلفنی خدمتشان عرض می کردم..بخوانید و بگذرید.. مرسی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/408</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8705274/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8705274</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 07:25:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غر ریز</title>
      <description>دماغش داره فس فس می کنه... ولی سی.نه را ول نمی کنه. هر روز می گم فردا از سی ... نه می گیرمش فردا می خوابونم رو تخت خودش فردااینقدر گریه کنه تا بخوابه فردا فردا فردا و این فردا ۶ ماهه که نیومده.....
حوصله نصیحت ندارم ها ... خودم خدای نصیحت بکن ها و عقل کل های محله ام!!!!! ولی تا دلتون بخواد باهام همدردی کنید لطفا.. قبلا از همکاری همتون ممنونم...</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/407</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8698297/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8698297</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Jan 2012 06:51:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>dress up</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://aloochehkhanoom.blogspot.com" target="_blank"&gt;آناهیتا&lt;/a&gt; خواسته :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://aloochehkhanoom.blogspot.com/2012/01/blog-post_06.html" target="_blank"&gt;کاشکی یک بار یکی از این بچه&amp;zwnj;های مهاجر بنشینند بنویسند چطوری یاد گرفتند که در خیابان چطور لباس بپوشند....&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش سفر اول که اومدم کالیفرنیا  بیست سالم بود .. شب قبل ازاومدنم داشتم خل می شدم که وقتی به محیطی که حجاب اجباری نیست رسیدم چی پوشیده باشم خوبه... اینقدر بدون اعتماد به نفس بودم که وقتی رسیدم لندن مانتو خفاشیم را در نیاوردم ...بله عزیزان وقتی بنده 20 سالم بود مانتو خفاشی اپل دار مد بود شما هم برو بچه جغل به عمه ات بخند!!!!..... تو فرودگاه لس آنجلس با ترس و لرز روپوش مربوطه را در آوردم ... شلوار سیاه پوشیده بودم با پیراهن شومیز بنفش رو شلوار و یک کمربند هم بسته بودم رو باسنم...وقتی دور و برم را چک کردم دیدم که&amp;nbsp;فقط پیرزنهای همسفرم این جوری لباس پوشیدند و بس!!! جوونهای همسن من همه جین و کتونی و یک تی شرت ساده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدها که اومدم اینجا برای زندگی مشکل اساسی این بود که وقتی کالج می رم چی بپوشم... هر جور که می پوشیدم هر آرایشی که می کردم هر مدلی که موهامو درست می کردم در برابر همکلاسیهام زیادی بود... اگر هم ساده می پوشیدم یا آرایش نمی کردم بازهم زیادی کم بود.. خلاصه یک جور تو ذوق زنی همیشه تو چشم بودم...یا زیادی یا کم.... کم کم یاد گرفتم سایه چشم برای کالج زیادی... گوشواره بلند زیادیه... ماتیک قرمز زیادیه... موهای افشون زیادیه.... دامن کوتاه&amp;nbsp; مشکی با جوراب شلواری زیادیه.. کفش پاشنه بلند زیادیه...ناخنهای بلند زیادیه... موی نامرتب و شونه شده عقب و دم اسبی کمه...&amp;nbsp;دمپایی کمه...شلوار لگینیگ کمه...ناخنهای از ته گرفته شده نامرتب کمه....&amp;nbsp;خلاصه یک جوری اون وسط را گرفتیم و همرنگ جماعت شدیم... البته یکی دو ماه طول کشید!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای جاهای مختلف هم یکی دوبار گل درشت شدم تا بالاخره مظنه بازار دستم اومد!!!! ( مظنه را درست نوشتم؟؟؟؟؟) هنوز هم که هنوزه بعضی وقتها سوتی می دم ولی نه اساسی مثل سابق!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید اگر چیز بیشتری یادم اومد بعدها بنویسم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/406</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8673144/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8673144</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 07:40:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همین جوری...</title>
      <description>&lt;p&gt;تلویزیون داره شو جدید اندرسون کوپر را نشون می ده... بحث در مورد اینه که از موفق نشدن نترسید از ریجکشن نترسید و این حرفها... اندرسون می گه اگر کاری را که مورد عشق و علاقه اتون است ولی درآمد کمتری داره در مقایسه با کاری که دوست ندارید ولی درآمد بیشتری داره انجام بدهید طبعن در کار اولی موفق تر خواهید بود چون ساعت طولانی تری در روز کار خواهید کرد بدون خستگی چون کاری که انجام می دهید را دوست دارید و در حقیقت به کارتون به عنوان تفریح نگاه می کنید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد روزهایی افتادم که توی اون اتاق عمل کوفتی رادیولوژی کار می کردم ... نیمه وقت بود از ساعت 8 صبح می رفتم تا 2:30 بعد از ظهر.. ولی هر دقیقه اش مثل یک سال می گذشت بسکه کار مزخرفی بود از بس همکارام غیر حرفه ایی بودن ... یک مشت بچه جغل تازه از کالج بیرون اومده که فرق ا...ن و گوشت کوبیده را در مبحث رادیولوژی و پزشکی نمی دونستند...وقتی به امید خدا بعد از یکسال بیگاری خدا&lt;a href="http://sabokvazn.persianblog.ir/post/219/" target="_blank"&gt; بنده را از آن گوه عظیم نجات داد&lt;/a&gt; و به کار اصلی خودم که کیس منیجری و دیس چارج پلانینگ برگشتم هم ساعت کاریم بیشتر بود و هم استرس کاری ولی از هر دقیقه اش لذت می بردم و دو سال با عشق صبح از خواب پاشدم و با لبخند روزم را تموم کردم... روزهایی هم بود که می خواستم &lt;a href="http://sabokvazn.persianblog.ir/post/289/" target="_blank"&gt;کله ام را بکوبم&lt;/a&gt; به دیوار ولی به خاطر &lt;a href="http://sabokvazn.persianblog.ir/post/290/" target="_blank"&gt;سختیها و چلنجهایی&lt;/a&gt; بود که کارم داشت نه به خاطر حرفهای خاله زنکی یک مشت جغل پغل...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دونم چرا رفتم تو اون روزها... شاید دلم برای کار کردن تنگ شده... شاید این روزها بیشتر به این فکر می کنم که کی برگردم سرکار.. قبلا هم گفته بودم خونه نشینی حتی اگر کار فول تایمی مثل مادری داشته باشی&amp;nbsp; با همه لذتهایش کار خیلی سختی است سختتر از هرکار دیگر...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabokvazn.persianblog.ir/post/405</link>
      <author>سبک وزن</author>
      <comments>http://sabokvazn.persianblog.ir/comments/8932/8666367/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8932.post-8666367</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 00:53:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
