سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روز عشق....

۱۲ فوریه ۲۰۰۴ مصادف با ۲۳ بهمن ۱۳۸۲ :

صبح ساعت ۸ با بدبختی از رختخواب بلند شدم ....سرم گیج میرفت هنوز ۶ روز تا Due Date ام مونده بود... حاضر شدم رفتم سر کار...از تو ماشین به دختر خالم مرجان زنگ زدم و گفتم داغونم ...فکر کنم امروز بزام....تو آفیس هر جوری این پنکه لعنتی را که مخصوص من تو چله زمستون آورده بودند تنظیم میکردم بازم هرهر عرق میریختم....چشمهام سیاهی میرفت...ساعت سه و ربع رفتم پیش رئیسم و گفتم حالم خوب نیست بهش گفتم اگر بیشتر بمونم میترسم دیگه نتونم تا خونه رانندگی کنم....بهم گفت برو خونه فردا میبینمت....فرداش قرار بود با همکارام ناهار بریم رستوران.....از تو ماشین به کاوه زنگ زدم و گفتم دارم میام خونه حالم خوب نیست.... وقتی رسیدم خونه کاوه با دوربین فیلم برداری دم پنجره واستاده بود و من تو فیلم با قیافه نزار میگم فکر میکنم امروز بزام (زهی خیال باطل)......

ساعت ۴:۴۵ عصر داشتیم باهم تلویزیون نگاه میکردیم که من با درد کشنده ایی در پشتم از جام پریدم.....قبل از آنهم درد های ریز ریز زیاد داشتم و هر وقت از دکترم میپرسیدم چه جوری میفهمم که کدومشون درد شروع زایمان است بهم میگفت هر وقت گرفت خودت میفهمی....و واقعا هم فهمیدم...مثل فرو کردن یک خنجر تو ستون فقراتم می موند......همزمان که من یک متر از جام پریدم کاوه هم مثل ملخ شروع کرد دور خونه ورجه ورجه کردن که آخ جون امشب شروین میاد......(زهی خیال باطل)......

دفترچه یادداشتی که مخصوص اینکار تهیه کرده بودیم را آوردیم و شروع کردیم به ثبت کانترکشنها: قدرت ...شدت...زمان شروع ...زمان پایان....و فواصل بین دو کانتراکشن....قرار بود وقتی که فواصل بین کانتراکشن بشه ۹۰ ثانیه و هر کانتراکشن بین ۲۰ تا ۳۰ ثانیه طول بکشه بریم بیمارستان....اگر قبل از اون میرفتیم برمون میگردوندن خونه!!!!!!!

لعنتیها هر ۱۰ دقیقه میامدند و ۲ دقیقه هم طول میکشیدند....بعضی وقتها که هر ۴-۵ دقیقه یکبار میشد از خوشحالیمون جیغ میزدیم...میگفتم کاوه اومد اومد....بعد کاوه دستمو میگرفت و میشوندم روی یک توپ گنده که مخصوص ورزش بود و باهام شروع میکرد به تمرین نفس عمیق...

۱۳ فوریه۲۰۰۴ مصادف با ۲۴ بهمن ۱۳۸۲

تا ساعت ۲ صبح ۱۳ فوریه این ماجرا ادامه داشت و من از خستگی داشتم از پا میوفتادم...و دردها بهم امان نمیدادند که بخوابم....به کاوه گفتم دارم میمیرم از خواب منو ببر بیمارستان شاید برام یک کاری بکنند....شال و کلاه کردیم و رفتیم.....همون جوری که حدس زده بودیم زود بود و هنوز به مقطعی نرسیده بود که بتونند بستریم کنند و اپیدورال بهم بدهند....با گریه به پرستاره گفتم دارم از خواب میمیرم چیکار کنم؟؟؟ بهم یک آمپول زد گفت این گیجت میکنه و میتونی در عین اینکه درد داری چرت بزنی..بهم گفت احتمالا تا ۱۲ ظهر دوباره بر میگردی...ساعت ۷ صبح خونه بودیم دوباره...همون آش و همون کاسه....قلم و دفترو از کاوه گرفتم و فرستادمش بخوابه....خودم هم بعد از اون آمپول تو عالم هپروت بودم...ساعت ۱۱ صبح به بابام و برادرام زنگ زدم و ماجرا را گفتم و خواهش کردم که بهم تلفن نکنند تا خودم بهشون زنگ بزنم....عصری بابای بیچارم که از نگرانی داشت خل میشد اومد سراغم و وقتی منو تو اون حال دید از جاش پرید و گفت بریم بیمارستان بهش گفتم بابا جون من از دیروز تو این وضعم ...هنوز زوده!!!!!! به بدبختی فرستادمش خونه..... دفترچه یادداشتمون کم کم داشت پر میشد....کانتراکشنها هر ۴ دقیقه هر کدومشون ۱ دقیقه طول میکشید..

۱۴ فوریه ۲۰۰۴ مصادف با ۲۵ بهمن ۱۳۸۲

ساعت ۲ صبح ۱۴ فوریه کاوه گفت بریم بیمارستان گفتم نمیام....تحمل اینکه برم گردونند خونه را ندارم!!!!! ساعت سه و نیم صبح کاوه با دگنک منو کرد تو ماشین...دیگه قدرت راه رفتن نداشتم ...رفتیم بیمارستان وقتی پرستاره ازم راجع به کانتراکشنها پرسید بهش گفتم که هنوز ۹۰ ثانیه یکبار نیست بهم گفت پس احتمالا زوده!!!!!!! ولی وقتی معاینه ام کرد گفت که نه به موقع است و دکتر بیهوشی را پیج کرد و ساعت ۶ صبح بنده اپیدورال شده در اتاقم که رو به اقیانوس آرام بود از ذوقم هر هر میخندیدم و یخ میجویدم!!!!!!!! خدا پدر نشئگی را بیامرزه!!!!!

ساعت ۱۲ ظهر بهم گفتند که برای زایمان خودمو آماده کنم و نشون به اون نشون که شروین خان بعد از ۲ ساعت تلاش بی وقفه من در راه بیرون آوردن ایشان ساعت ۱:۴۷ دقیقه به دنیا آمدند یعنی ۴۵ ساعت بعد از اولین نشانه زایمان!!!!!!!

از بامزگی و بچه پروییش هر چی بگم کمه....که از همون اولین لحظه تولد بچه پررو بوده و هست......

روز ولنتاین به دنیا آمد که به من ثابت کنه که ثمره عشق پدر مادرشه..... که به عاشق ترین عاشقهای دنیا خودشو که قشنگترین و جاودانه ترین هدیه دنیاست تقدیم کنه ....خدا کنه که لایقش باشیم .....

روز ولنتاین...روز تولد عشق....سالروز پدر مادر شدنمون .....را به خودمون تبریک میگم...

روز عشاق را هم به دوستان عاشقم تبریک میگویم......

   + سبک وزن - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥