سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

INCREDIBLES

پسرک بعد از ۳۶ ساعت بالاخره روزه اش را شکست و از ساندویچ معجونی که بنده برایش درست کرده بودم ۶-۷ تا گاز خورد....مخلوط زرده سفت شده تخم مرغ و کره و پنیر خامه ای و پنیر پیتزا لای نون داغ ساندویچی..... البته به دگنک یک لیوان آب سیب هر لقمه ای را قورت می داد....

باباش رفته بود مسافرت نبود و پسرک حالا دیگه به اندازه کافی بزرگ شده که بهانه نبودن دد کاوه  را بگیرد....توی این ۳۶ ساعتی که باباش نبود به اندازه ای یاغی شده بود که من برای مهارش احتیاج به یک طناب کلفت داشتم ....ساعت ۷ صبح وقتی صدای باباشو شنید مثل شصت تیر از رو تخت پاشد و پرید وسط هال.... وقتی سوغاتیی که کاوه براش آورده بود را روی میز دید فریادش رفت هوا....این چیه؟؟؟؟؟؟؟ این چیه؟؟؟؟؟ من ماشین گندن آبی ....این نه...این تف.... (اوج لوسی را که دارید؟؟؟؟؟)

سوغاتی باباش مجموعه عروسکهای کارتون incredibles بود... اینقدر خوشگل بودند که نگو...منهم کادو را برداشتم و گفتم اینها مال منه..... چند دقیقه بعد اومد و بسته را ازم گرفت و بغل کردش و تا همین ساعت زمین نگذاشتتش ....البته من هنوز عروسکها را از تو جعبه در نیاوردم...گذاشتم خود کاوه بیدار بشه و شروین بره یک جوری از دلش در بیاره و اون براش بازش کنه..... اینقدر قیافه کاوه غمگین شد وقتی این تخم جن اینجوری زد تو ذوقش...

الان هم نشسته داره هویج میخوره و هر ۲ دقیقه یک بار از من میپرسه که دد کاوه کی بیدار میشه.؟؟؟؟؟ شیکمش پر شده خوش اخلاق شده.....

   + سبک وزن - ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥