سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همینجوری....

 هوا بس ناجوانمردانه خوبه اینجا..... دلم میخواد برم بیرون بدوم و نفس عمیق بکشم و تو ذهنم بسپرم که یک وقتهایی زندگی زیبا هم میشود.... یک روزهایی پرنده ها از سرخوشی  هم میخونند ...یک وقتهایی آینده جلوت روشنه و همه چیز و همه کار آسون....

با همه اینها حال دویدن ندارم...........

به جاش پسرک می دود و من نگاش میکنم.....

تمام آرزوهام خلاصه شده در آرزوهای پدر و پسر.....

برای خودم آرزویی ندارم...........

و این است عاقبت مادر بودن ....همسر بودن.....زن بودن.....

خوشحالم که پسرم مرد است....

خوشحالم که برای خودش آرزوهای بزرگ خواهد داشت.....

و دیگران نیز برایش آرزوهای خوب خواهند کرد......

مثل پدرش......

خدایا شکرت.........

 

   + سبک وزن - ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥