سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

خسته ام....

اسباب کشی یک ۳-۴ روزی میشه که تموم شده ولی من اینقدر خسته هستم که حس میکنم یک تراکتور از روم رد شده....چند تا دوست نازنینم به دادم رسیدند و برام اسباب کشی کردند و منهم کمکشون کردم.....!!!!! خونه جدید هم خیلی خوشگله یکمی بزرگتره و یک اتاق اضافه داره که کامپیوتر را توش گذاشتیم...منظره اش هم خیلی خوبه ....شروین فینقلی هم اتاقه جدیدشو دوست داره....بی بی هم همینطور....

خبر آرین حسابی داغونم کرده یک لحظه از فکرش بیرون نمیام و روزی نیست که براش اشک نریزم ....میدونم که اشتباهه درگیر شدن احساسی با آدمهایی که نمیشناسی ولی عجیب  در این مصیبت درگیر شدم...

یک بار دیگر هم یکی از بهترین دوستام بچه دار شد و بچه اش ۴ روز بعد از به دنیا آمدن در آی سی یو بیمارستان تهران کلینیک فوت کرد...مشکل ریوی داشت و من اونجا بودم باباش مثل یک تنه درخت تو بغل من سقوط کرد و من هم نه دستام قدرت بغل کردن این غم را داشت نه پاهام توان همدردی ....باهم بر زمین غلطیدیم و فریاد کشیدیم از ته دل.....بعد هم ماموریت داشتم که برم تو اتاقه مامانش و نگذارم بفهمه که چه بر سره جوجه اش آمده....از ساعت ۱۱ شب تا ۳ صبح من و مامانش برای هم فیلم بازی کردیم که بالاخره اون از خستگی بیهوش شد من از بغض.... خلاصه که بنده خیلی آدم مناسبی برای این جور موقعیتها نیستم....

نمیدونم که براتون گفته بودم یا نه...دوستام که اینجا را میخوانند میدونند که من پرستارم....البته الان ۷ ماهی است که فعلا کار نمیکنم ولی خواستم بگم هنوز بعد از ۱۱ سال کار کردن در این رشته  هیچ وقت مرگ آدمها و درد و رنج آنها برایم عادی نشده....یک موقع تو اورژانس بیمارستان امام خمینی طرحم را میگذارندم و هر روز چندین نفر جلوی روم از بین میرفتن....سخت بود...اینقدر سخت که به خودم قول دادم که هیچ وقت دیگه تو اورژانس کار نکنم...یک بار هد نرس بخشمون دید که من با چشم گریون دارم یک مریضی را آماده میکنم که بفرستمش سرد خونه وقتی حالمو دید گفت نگار برای غصه های خودت هم یک جایی بگذار..... اینقدر خودتو برای غریبه ها داغون نکن...دیدم راست میگه ولی چاره چیه....من اینم ....فلان خل معروف.....

زود زود با یک پست باحال برمیگردم.....

   + سبک وزن - ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥