سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

درد دل

دلم گرفته...داره بارون میاد...یک عالمه کار دارم...استرس عجیبی دارم...زود رنج شدم... فقط دلم می خواد بشینم گریه کنم ... و همه این اتفاقها از امروز صبح برام افتاده... از همه عالم و آدم متوقع شدم ...بابا از دست ملت صد پشت غریبه که ناراحت شدن نداره... نمیدونم چرا اینقدر دلم شکسته....وقتی برای عالم و آدم از جون و دل مایه بگذاری بعد برینند تو حالت خیلی تو ذوقت می خوره... من آدم هم نمیشم.... کینه هیچ کس را هم به دل نمی گیرم...ولی بی توجهی  دلمو می شکنه...... جو هالیدی گرفتتم...از فردا قراره یک عالمه اتفاق خوب بیفته...یک عالمه جاهای خوب بریم ...یک عالمه آدمهای عزیز و دوست داشتنی ببینیم.... من بهتره برم خودمو درست کنم که این مودی نیست که همه از من انتظار دارن باشم....همه نگار دلقکو دوست دارند...خودم هم دوست دارم دلقک باشم...خودم هم دوست دارم همه را بخندونم....برم خودمو برای دلقک بازی آماده کنم که این حال الانم حال درستی نیست....یک مدت هم نیستم...بعدا خدمت میرسم....  

   + سبک وزن - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥