سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

پسر نازنين من

۱-دیشب رفته بودیم چاکی چیز جای همتون خالی ( اونهایی که میدونن کجاس میدونن من چی میگم ) خلاصه موقع غذا خوردن دست من فلفلی شد وقتی اومدم خونه صدامو انداختم تو گلوم که آهای بیبی ولنتاین بدو برو دستاتو بشور اون بدبخت هم رفت ولی مامانه عزیزش جلوی تلویزیون ولو شد و دستاشو نشست!!!!!   همین جوری که نشسته بودم دست فلفلی مو زدم به چشمم که فریادم به هوا رفت.... اون فینقیلی هم یک متر از جا جست و جناب آجر هم چشمان مبارکشان را از تلویزیون بر نداشتند!!!!!  پسرک هول شده بود اومد اول پرسید چی شده ( به زبون خودش ) بعد که فهمید چی شده میخواست چشممو بوس کنه که خوب شه(کاری که من همیشه برای اون میکنم!!!) بعد که دید با بوس خوب نشد گفت که آب بزن و خودش دوید طرف یخچال که آب بیاره و چون شیشه آب سنگین بود آب سیب آورد !!!! بعد هم اصرار داشت آب سیب بریزم روش تا بهتر بشه تو این مدت من از جام بلند نشدم تا ببینم این پرستار کوچولو چه جوری منو تیمار میکنه .... خلاصه وقتی که دید من زیر بار ریختن آب سیب تو چشمم نمیرم گفت بخور خوب میشی...منهم خوردم یک قلپ هم خودش خورد یک قلپ هم داد باباش....منهم وانمود کردم خوب شدم ...بعدش رفتم چشمم را شستم ولی فکر می کنم دیر بوده چون امروز صبح که تو آئینه دیدمش هم قرمزه هم میسوزه...فکر میکنم باید یکم آب سیب بریزم توش شاید بهتر بشه!!!!!! چه پسری دارم!!!!!!!!!! دیگه خیالم راحت شد که تو دوره کوری کریم یکی هست که یک آب تو حلقم بریزه.... بعد هم من و پسرم ۲ تایی تصمیم گرفتیم که وقتی آجر پیر شد بزاریمش خانه سالمندان...البته یک خوب و حسابی و گرونشو پیدا میکنیم!!!!

۲-هر کی که خواست مشاعره پائین را ادامه بده قدمش رو تخم چشم ما..... منهم سعی میکنم پا به پاتون بیام....

۳- وقتی یکمی راجع به ماجرای ممد تیفوس فکر میکنم به این نتیجه میرسم که این ماجرا به همین لوسی تموم میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چون آجرم دل به نوشتن بقیه اش نمیده.... البته این روزها خیلی خسته است به مدت ۳۰ روزه که هر روز کار کرده حتی شنبه و یکشنبه ها و خیلی داغونه ....خسته نباشی عزیزم....... ( به این میگن زن ترسو ) ...... به هر حال اگر سرورم افتخار دادن و بقیه اش را نوشتن پابلیشش خواهم کرد....

۴- دیروز وقتی به وبلاگهای دیگر سر می زدم می دیدم همه جا بحثه انتخاباته و من دارم با آهنگهای داریوش و ابی مشاعره میکنم....میگن غربت و مهاجرات آدمو بی غیرت میکنه!!! ولی آخه چی بگم ما به خاطر همین عزیزان آواره و بی غیرت شدیم از نظر من همه همه همشون سر و پا یک کرباسن....... یک روز اگر نفسی باقی بود برایتان خواهم نوشت که اون زمان که جوانان با آهنگهای تپلی ریزه میزه داشتند تو پارتیها قر ریز میدادند بنده چقدر درگیر انتخاب میان بد و بدتر بودم!!!!! و همه هم بهم میخندیدند!!!!!  به بی حالیم نخندید که زدم بر طبل بیعاری که اینهم صدای با حالی دارد!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥