سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماجراهای مليت من

اوایل که آدم از کشور خودش مهاجرت میکنه یک مقاومت عجیبی نسبت به آداب و رسوم کشور جدید داره.... از همه چیز حرص میخوره مخصوصا از هم وطنهایی که فینگلیش حرف میزنند... وقتی می خواهی از خوبیهای یک نفر تعریف کنی اولین جمله ات اینه که طرف با اینکه سالهاست اینجا زندگی میکنه ولی هنوز ایرانیه!!! این حس ایرانی بودنتو یک جوری سفت میچسبی که مبادا بر باد بره!!!!! فکر میکنی ملیتت میتونه به مرور زمان کمرنگ بشه..... اولین Thanks giving به ملت ترکی پز چپ چپ نگاه میکنی و اولین سوالت اینکه مگه ایرانیها هم thanks giving را جشن میگیرند؟؟؟؟؟ بعد هم که به رئیست با افتخار میگی thanks giving هالیدی من نیست و اون روز را از لجت کار میکنی!!!!.... به عالم و آدمی که درخت کریسمس تو خونشون می گذارند مخصوصا اگر مسیحی نباشند تو دلت فحش مادر و خواهر می دی.... تمام وحشتت اینکه من هم یک روز مثل اینها بشم.... ایرانی بی وطن ...شتر گاو پلنگ.... اولین کادو کریسمستو که از همکارت میگیری در عین حالی که شرمنده هستی که تو چرا برای اون کادو نخریدی ولی بهش یاد آوری میکنی که کریسمس هالیدی تو نیست!!!! اولین نوروز داغونت میکنه سفره هفت سین میچینی مثل سفره عقد عکسهای جور وا جور پاش میگیری می فرستی ایران که بگی که ملیتت هنوز سالم و دست نخورده است!!!!! نمی دونم چرا فکر می کنی ملیتت در خطره....

سالهای بعد یک ذره ریلکس تری .... ولی هنوز thanks giving ها کار می کنی ولی ناهارشو میری sub way  ساندویچ ترکی می خوری!!!! درخت کریسمس هنوز جزو گناهان کبیره است ولی اولا برای همکارهای خارجیت کادو می خری دوما خانواده هایی که بچه دارند را برای گذاشتن درخت کریسمس می بخشی ...بالاخره بچه تو مدرسه با دوستاشون راجع به کریسمس حرف میزنند نمیشه بهشون گفت درخت بی درخت!!!! ولی همیشه تو دلت این سوال است که پس کلیمی ها که درخت نمی گذارند به بچه هاشون چی میگن؟؟؟؟!!! بعدها که برادر زاده کوچولوت که دوستاش تو مدرسه کلیمی هستند ازت کادوی هانوکا می خواد می فهمی اونها هانوکا را جایگزین کریسمس کرده اند!!!! ولی هنوز دست و دلت نمیره که عید فطر را جای کریسمس به خودت و بقیه غالب کنی....تا نوروز هم که ۳ ماه مونده!!!!!

چند سال بعد که خودت هم بچه داری برای thanks giving یک ترکی گنده میپزی  یک باقالی پلو هم میزنی پاش!!!!  اولین باری هم که بچه ات مسخ اون درخت خوشگل نورانی میشه از این فرصت استفاده میکنی و درخت رو میاری تو خونه....وقتی داری تزئینش میکنی یک احساس روحانی داری ...فکر میکنی که ایمانت به اعتقاداتت کمتر که نشده هیچ بیشتر هم شده... وقتی چراغهای درختو روشن میکنی احساس می کنی خونت مثل بهشت شده...

بعدا به خودت میایی می بینی هر ۲-۳ ماه یکبار داری یک چیزی را جشن میگیری.... چهارشنبه سوری ....نوروز ....سیزده بدر..مهرگان....هالوین ...thanks giving....کریسمس...یلدا... شب ساله نو...ولنتاین... عید فطر ...عید غدیر ...نیمه شعبان...یک وقتهایی هم میبینی وسط حرفهات یک چیزهایی را هم انگلیسی میگی....!!!!!!

باورکن که به تنها چیزی که فکر نمیکنی اینه که ملیتت در خطره!!!!! اصلا ملیت مگه باد هواست که یک روز بیاد یک روز هم بره؟؟؟؟  ایرانی هستم و میمانم و از جشن گرفتن هم خوشم میاد تو خون و رگم هم  خوش بودن است...... انگلیسی هم وسط حرفهام میپرونم نه از قصد و نه چون فارسی یادم رفته به خاطر اینکه هر چی به مغزم خطور کنه میگم . آدم برای مکالمات روز مره اش که قبلا نقشه نمی کشه که.....  این توضیحات را هم به هیچ تازه واردی نمی دم چون فایده نداره خودش بالاخره یک روز به اینجا میرسه.....هر آمریکایی هم که ازم بپرسه مگه تو کریسمس یا thanks giving را جشن میگیری؟؟؟ میگم من هر چیزی که توش خوشی باشه را جشن میگیرم...من زندگی را جشن میگیرم.... من زنده بودن را جشن میگیرم... من خوشبختی را جشن میگیرم...خدا روزی را نیاره که من حوصله جشن گرفتن نداشته باشم!!!!

   + سبک وزن - ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥