سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

خوش قول

۱۲ساله که دلم می خواد سر قرارهام باهاش دیر برسم... نمیشه....اون دوران دانشجویی که تو گروه تئاتر دانشگاه بودیم بعد از اینکه سر ۲-۳ تا تمرین اول نیم ساعت معطل شدم تصمیم گرفتم که منهم دیر بیام.... بدبختی ام این بود که سر ساعت می رسیدم ۱۰ دقیقه دور دانشگاه را دور میزدم ( یعنی دارم دنبال جا پارک می گردم!!!!) ۱۰ دقیقه میرفتم امامزاده اسماعیل یک پولی می انداختم تو ضریح ( امامزاده پشت دانشگاه ما بود یعنی هنوز هم هست!!! تو زرگنده....) بعد خودمو دوان دوان با یک قیافه آشفته می رسوندم به اتاق تمرین....۱۰۰ تا جمله با خودم آماده می کردم که بگم... ببخشید خواب موندم ... ببخشید ترافیک بود...یا شاید هم بهتره خیلی خونسرد برم تو یعنی اینکه ما باحالیم دیر می کنیم حالیمون نیست!!!! در اتاقو باز می کردم یک ابرو بالا یک ابرو پایین کیفمو رو دوشم جا به جا می کردم و قیافه باحاله را می گرفتم سرمو که بلند می کردم می دیدم که یا هیشکی تو اتاق نیست یا فقط چند نفر هستند و خیلیها از جمله آجر جون هنوز نیومدند!!!!!   همیشه نفر آخر بود که سلانه سلانه پیداش می شد!!!!!! هر کاری که می کردم نمی تونستم بعدش برسم!!!!!.......

بعدها هم همیشه سر قرارهای شخصیمون هم دیر میرسید شده بود که ۱ ساعت سر کوچه اشون معطل باشم نه پای رفتن داشتم نه تحمل موندن ...به جنون می رسیدم!!!! نه موبایل داشت نه موبایل داشتم اصلا اون موقع ها موبایل نبود می ترسیدم برم از سر خیابون زنگ بزنم بیاد ببینه نیستم بره !!!!! بعد که خونسرد میومد اینقدر خوشگل گردنشو کج می کرد با قیافه مظلوم می گفت ببخشید عزیزم دیر شد بعد که میدید من تو مرحله خل شدن هستم می گفت برای ۱ ساعت معطلی خودتو اینقدر ناراحت نکن!!!!! نمی فهمید ....نمی فهمیدمش.... برای اون یک ساعت بود برای من ۶۰ دقیقه!!!!!!!!

وقتی درد زایمانم شروع شد به مدت ۴۸ ساعت نگذاشتم تقریبا پاشو از در خونه بگذاره بیرون می ترسیدم بره باز حواسش به ساعت نباشه من تو خونه بدون اون بزام!!!!!! حالا دیگه می فهمیدمش ..... ساعت و دقیقه و ثانیه براش مفهومی نداره......اینقدر آروم و جیگر میگه ببخشید همه چیز درست میشه بالاخره درست میشه که وقتی اطمینانو تو چشمهاش می بینم آروم میشم و دیگه بدقولیهاش و دلیل بی محبتی نمی بینم......

دیروز ساعت ۱۲ از بیمارستان زنگ زد و گفت ساعت ۱ حاضر باشید میام دنبالتون بریم بیرون....تا ساعت ۱۲:۳۰ نشستم شوی تلویزیونی مورد علاقمو دیدم تا ۱۲:۵۰ با دوستم تلفنی حرف زدم بعد سلانه سلانه رفتم زیر دوش و یک حموم با حال گرفتم حتی کف پامو سنگ پا هم کشیدم!!!! اومدم بیرون و تا ساعت ۱:۴۰ با حوله نشستم جلوی تلویزیون ناخنهامو سوهان زدم....بعد نهار بچه را دادم و حاضرش کردم...ساعت شد ۲:۱۰ با حوصله موهامو سشوار کشیدم و با بیگودی درشت بستمشون....نشستم پای آئینه ابروهامو برداشتم ....حتی کرم مرطوب کننده که هیچ وقت نمی زنم را زدم و گذاشتم قبل از آرایش رو پوستم بخوابه....ساعت شده بود ۳......آرایشم ساعت ۳:۲۰ تموم شد ...لباسهامو عوض کردم ...شیر شروین و آماده کردم....ساعت ۳:۳۰ از در اومد تو....اولین چیزی که گفت این بود که ببخشید که دیر شد ...دوستم می خواست بلیط هواپیما بخره باید از کامپیوتر آفیس استفاده میکرد و به کمک من احتیاج داشت بهم گفت واقعا ببخشید یکهو ساعتو نگاه کردم و یاد قرارمون افتادم...... .تو چشمهای براق مشکیش نگاه کردم و با خودم گفتم مگه چی شده که داره معذرت خواهی می کنه؟؟؟؟؟؟ برای اولین بار بعد از قطع کردن تلفن یادم افتاد که گفته بود ساعت ۱ حاضر باشم و الان ۳:۳۰ است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥