سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همینجوری....

 

۱-دیروز آقای بی بی ولنتاین ساعت ۶ عصر خوابید و ساعت ۱۰ شب بیدار شد شنگول و منگول...رفت یک وان باحال هم گرفت و افتاد به شیطونی..... من ساعت دوازده و نیم بیهوش شدم ساعت سه و نیم صبح با یک صدای خرت خرت دم گوشم بیدار شدم دیدم آقای بی بی ولنتاین با یک ظرف پر از هویج داره از خودش تو رختخواب ما پذیرایی می کنه!!!!  تا ۴ صبح هویج خوریش ادامه داشت تا بالاخره بیهوش شد.......

۲-آقای همخونه آلوچه خانم آخرین اخبار مربوط به آقای بیات را در وبلاگش گذاشته.... در این زمان کاری به غیر از دعا از دستمان بر نمی آید..... از صبح تا حالا با خودم راه میرم و غر میزنم که چرا کبد ؟؟؟ چرا AB-؟؟؟  چرا فریاد زیر آب؟؟؟؟؟

۳-از این که پست های این روزهای من تم افسردگی داره معذرت می خواهم از اینکه به قول یکی از کامنت گذارهای عزیز پست بهشت زهرا دل ریش کننده بود منو ببخشید....این وبلاگ من است و مثل دفترچه خاطرات میمونه ...اگر مطالب یک دفترچه خاطرات غمگین است تقصیر نویسنده نیست روزگار غریبی است نازنین......

   + سبک وزن - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥