سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تئاتر حرفه ای

 عزاداری مثل یک تئاتر حرفه ای می مونه....برای همین صاحب عزا از همان دقایق اول با تلفن زدن به اطرافیان بازیگران این تئاتر را انتخاب می کنه..بعضی ها هم بسته به چرب و نرم بودن ناهار و شامها به عنوان سیاهی لشکر وارد صحنه می شوند که اگر از خوداستعداد درستی نشون بدهند میتوانند حتی نقشهای اول این تئاتر منفور را بازی کنند.....
بازیگران باید حرفه ای باشند یعنی قبل از این چند تا از این عزاداری ها را گرداننده باشندو هم بتوانند مجلس را گرم کنند هم بتوانند برای فامیلهای درجه اول مخصوصا اگر صغیر باشند بازیگردانی کنند....


۲۱ آبان ۱۳۶۳......لوکیشن :خونه


دخترک درمانده و گیج وسط هال واستاده....هنوز لباس خواب تنش است...ساعت ۷ صبح است ....ساعت ۶:۳۰ صبح مامانش جلوی چشم خودش و باباش رفت.......خیلی آروم....مامان هنوز تو اتاقه ...راحت خوابیده...دخترک مات و مبهوته نمی دونه امروزباید مدرسه بره یا نه؟؟؟؟؟......یکهو در باز میشه و بازیگران وارد صحنه می شوند ....انگار همه منتظر تلفن بابا بودند.....یکیشون که بعدها بازیگردان دخترک هم میشود داد میزنه ای خدا این بچه فقط ۱۰ سالشه....دخترک می گه ۱۱ سال ۳ ماه دیگه میشه ۱۲ سال.....بازیگردان چشم غره میره.....انگار هرچی دخترک کوچیکتر باشه این تئاتر شور و شوق بیشتری خواهد داشت.....هیچکس به فکر این نیست که لباس خواب دخترک را عوض کنه و تا این لحظه تنها چیزی که دستگیر دخترک شده این است که امروز از مدرسه رفتن خبری نیست و مامان را باید از این خونه ببرند بیرون......دخترک آروم به طرف اتاق مامانش جائیکه اون آروم خوابیده قدم بر میداره و درو باز میکنه.....میخواد از مامان خداحافظی کنه و ازش بپرسه که امروز چی باید بپوشه......دست دخترک که به دستگیره در میخوره صدای هوار جمعیت بلند میشه..... بازیگردان با قیافه راضی به طرف دخترک هجوم میبره....نه اونجا نرو ........چرا؟؟؟؟؟؟؟در عین اینکه هولش میده تو در عین حال نگرش میداره عقب......دخترک ترسیده نمیدونه چیکار کنه....ولی به چشمهای بازیگردان که نگاه میکنه میبینه که راضی است.....انگار میگه اگر یکی دوبار از این حرکات بکنی مجلس گرم گرم میشه!!!!!!

۳-۴ ساعت بعد لوکیشن: بهشت زهرا

هوا سرد و بارونیه....دخترک با کفشهای باله توی اون گل وشل واستاده...تنها کفش مشکیی بود که داشته و همیشه هم دلش میخواسته یک جایی بپوشتشون...وتقریبا هم همه یادشون رفته که بهش بگن آدم بهشت زهرا تو این بارون با کفش باله نمیاد.....مامانو میگذارند روی یک سکو تا براش نماز بخونند.....بازیگردان سراسیمه دنبال دخترک میگرده تا ببردش صف اول زنونه......دخترک سعی میکنه از دستش در بره....میگه نماز میت بلد نیست . اصلا میت یعنی چی؟؟؟؟ یعنی مامان؟؟؟؟؟؟ صدای شیون دوباره بلند میشه.....برق رضایت توی چشمهای بازیگردان.....دخترک ساکت میشه بغضشو می خوره....حرصش میگیره هر وقت چشمهای بازیگرگردان برق میزنه......مامان رو دوش آدمها میره....دخترک از درد پاش ضجه می زنه......نمیدونه این اشکها از رفتن مامانه یا تاولهای پاش.....بابام کو ؟؟؟؟ ایکاش بابا بغلم میکرد...پاهام داغون شد....مامانو کجا میبرن؟؟؟ بابام کو؟؟؟؟ دلم می خواد بغلش کنم.....چشمش به باباش میوفته که اون وسط یک بازیگردان دیگه داره ازش نقش می گیره......سنگ و کلوخ تو پاش فرو میره...ساتن براق کفشاش دیگه همچین هم براق نیست...... مامانشو میگذارند تو خاک.....دلش میگیره....مات و مبهوته....تازه می فهمه این آدمهای دوروبرش بیشتر از مات و مبهوت بودن ازش انتظار دارند......وقتی روی مامان خاک میریزند دلش آشوب میشه...دلش میخواد از کنار قبر بره کنار اما بازیگردان دستشو سفت گرفته....اگه اون کنار قبر نباشه صحنه میوفته.......اشکاش قاطی بارون میچکه روی ساتن مشکی کفشاش که دیگه براق هم نیست.....پاهاش تو گل و شل کنار قبر فرو میره....از لای اشکاش نگاه به کفشاش میکنه........یکهو خودشو می بینه دور از همه تنهای تنها واستاده برای کفشهای باله عزیزش زار میزنه.....همیشه دلش می خواست یکجا بپوشتشون....مامانش می گفت این کفشها مال باله است و یا روی فرش مبادا تو کوچه بپوشیش....ایکاش به حرفه مامانه گوش داده بود...فشار دست بازیگردان به بهشت زهرا برش میگردونه...

۳-۴ ساعت بعد لوکیشن : خونه

یکسری از سیاهی لشکرها دارند تست می زنند...که کدومشون برای بازیگران صف اول انتخاب شوند....دخترک گوش می ده.....زنه داره زار میزنه و یک چیزهایی هم میگه......؛حمید پاشو امشب مهمون داری پاشو که دخترخالم مهمونته......؛ و ملت دست جمعی می زنند تو سرشون......دخترک  فکر میکنه حمید؟؟؟؟؟ پسر ۱۸ ساله زنه که پارسال تو تصادف مرد؟؟؟؟  مامان مهمونه اونه؟؟؟رفته بیش اون؟؟؟؟مگه نگفتن مامان رفته پیش خدا؟؟؟؟؟ دلش برای غریبی مامان پیش این میزبان ناشناس سوخت.....چشمهاش یکهو داغ شد و اشک جوشید....چشمهای بازیگردان خندید....عالیه ....عالیه...همینو بیا ......حس بگیر.....دستشو میگیره و میبره وسط مجلس و آروم در گوشش میگه اون گوشه گریه نکن کسی نمیبینه اینجا گریه کن.....دخترک اشکاشو می خوره....نمیخوام این وسط تو بغل این گریه کنم بابام کو؟؟؟  حس بگیرم ؟؟؟؟کدوم حس؟؟؟؟ حس بی مادری یا حس غریبی و بیکسی؟؟؟؟  یا حس تنفر از این بازی؟؟؟؟؟؟

میزان سن ها ...سناریوها ....بازیگران .....بالاخره همه انتخاب می شن....بازی بطور حرفه ای شروع می شه...هر وقت برای غریبیش یا کفشهای بالش یا تاولهای پاش گریه میکنه می برنش  بالای مجلس...هر وقت دلش می خواد با بچه ها بازی کنه بهش چشم غره می روند....بعضی وقتها هم باید بره تو آشپزخونه تو شستن ظرفها کمک کنه .....آخه اونهمه بازیگر باید یک گلویی هم تازه بکنند.....چایی پشت چایی ....صبحانه ناهار شام....مردونه بالا ....زنونه پائین.....مداح پشت مداح.......هر روز .....هر روز تا ۴۰ روز.....بعد از چله همه می روند حتی اون بازیگرگردان عزیز ...اون می مونه و بابا و برادرش...فقط دم رفتن بهشون یاد آوری می شه که مبادا برای برادره که یک هفته دیگه تولد ۲۲ سالگیش است تولد بگیرند....مردم حرف در میارند......

فقط یادشون می ره که یک سناریو هم برای بعدش بنویسن....کی بپزه ؟؟؟ کی بشوره ؟؟؟؟ کی بخره؟؟؟؟ کی بیاره ؟؟؟؟ کی ببره؟؟؟؟.................حالا حالا ها دخترک و برادرش و باباش خسته بازی کردن تو این تئاتر هستن ....حالا خوبیش اینه که وقت دارند یک دل سیر برای بدبختی و بیکسیشون زار بزنند بدون اینکه برق رضایتو تو چشم کسی ببینند....


 

   + سبک وزن - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥