سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

صبح یک روز تعطیل

                               صبح یک روز تعطیل

 

بعضی وقتها آدم تو یک موقعیتهایی گیر میکنه که دلش میخواد یک چوب جادوگری دستش باشه و زمانو متوقف کنه.....مثلا سر توالت نشستی و مشغول امر واجب هستی...یکهو تلفن زنگ می زنه و پیجرت شروع می کنه به جیغ و ویغ ٫ باسن نشسته و شلوار نیمه پائین می پری از توالت بیرون و گربه تو میبنی که داره گوشه اتاق استفراغ میکنه٫ بی بی ولنتاین داره از ته حلقومش فریاد میزنه ٫ پیجرو خاموش می کنی و تلفنو جواب می دی٫ جناب آجر است که باید سر ساعت  ۸:۳۰  صبح سر یک قرارمهم باشه حالا ساعت ۸:۱۰  است و ایشان هنوز سرگردان در خیابان می باشند و بهت امر میکنند که برای بار صدم نقشه را از روی یاهو مپ برایشان بخونی . خلاصه بعد از ۲۰ دقیقه رد و بدل کلمات محبت آمیز بلاخره می فهمی ایشان چه میگویند بعد از معذرت خواهی به خاطر خبطی که انجام دادی کار ایشان را راه می اندازی وگوشی را می گذاری......بی بی ولنتاین  روی تختش هنوز داره فریاد میزنه میری سراغش دایپرش پس داده و تمام تختش جیش شده دایپر و عوض میکنی بی بی ولنتاین را میگذاری تو تخت خودت ٫ملافه های شاشی را جمع میکنی می اندازی تو رخت چرکها......حالا میری سراغ گربه که اسمش bibi  است و مثل نعش با حال نزار گوشه اتاق دراز کشیده  یک دستی به سر و کله گربه میکشی با هر بدبختی که هست  استفراغ bibi که روی موکت پس داده را پاک میکنی ٫ حالا نوبت جواب پیج است رئیست بوده که کلمات ایشان هم دست کمی از کلمات محبت آمیز جناب آجر نداره  حالا چرا روز تعطیلت ازت طلبکارست خدا داند......یکهو یک نگاهی به شلوارت می اندازی میبنی هنوز نیمه پائین است حالا اگر گفتید نوبت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۳