سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

نارنج

 

هر وقت می رفتم تو وبلاگش یک حس عجیبی بهم دست می داد. انگار منو می برد توی یک فاز دیگه از زندگی دیشب نشستم و کمی از آرشیوشو خوندم. باورم نمی شه آدم نابغه باشه تو نوشتن ولی بطور ناشناس (حداقل برای من) وبلاگ بنویسه..... شاید یکی از دلایلی که باهاش اونجوری ارتباط برقرار کردم این بود که از یک نسل هستیم. با حسابهایی که از سالهای ورودش به دانشگاه و بقیه تاریخها کردم شاید فقط ۲-۳ سال ازم بزرگتر باشه...ولی نقاط مشترک زیادی داشتیم... هر روز می رم تو وبلاگش پستهاشو می خونم و بعد چشمهامو میبندم تا بفهمم این چه حسیه؟؟؟؟؟ یکمی شبیه حسی است که بعد از خوندن کتاب سووشون در سن ۱۷ سالگی بهم دست داد....از اونروز تا به الان که حدودا ۱۶ سال میگذره سیمین دانشور منو عاشق کرد..حالا دوباره اون حس برام تازه شده...مثل اینکه دوباره مزه funny face های سالهای اول دبستانتو رو زبونت حس کنی...مزه هاشون همیشه یادته ولی اینکه دوباره تجربش کنی یک دنیای دیگه است  (تازه فهمیدم اینجا اونها را اونطوری نمی خورند که زبونشون آبی یا قرمز بشه میریزند تو آب می خورند....چه لوس....)

من بلد نیستم توی پست لینک بدم ولی اگر عاشق سیمین دانشور و اوریانا فالاچی و پودر funny face هستید به وبلاگ نارنج  که لینکش تو لینکام است سر بزنید.....بعد از اینکه یکی از پستهاشو خوندید چشمهاتون را ببندید و مزه funny face را احساس کنید بعد برید سراغ آرشیوش....همشو یک جا نخونید.......حیفه.... بگذارید برای وقتیکه حالتون داغونه و دوباره می خواهید این حس را تجربه کنید.....

   + سبک وزن - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥