سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روزنگار ۱

تمام دیشب تب و لرز داشتم و گلو درد و سر درد... لی لی حالش بهتر از من نبود و تمام شب وول زد و لگد... صبح باید کاوه صبح زود می رفت و من باید شروین را می رسوندم... درب و داغون پاشدم و با تب و تن بدن درد بردمش مدرسه... بعد هم برگشتم خزیدم زیر پتو.. لی لی نه و نیم بیدار شد تلفنم را دادم بهش باهاش المو نگاه کنه و خودم تو حال کما بودم!!! می دونستم داره از اینترنت ورایزن استفاده می کنه چون تو اتاق ما وای فای خوب آنتن نمی ده... تمام مدتی که بیهوش بودم به بایتهایی که لی لی با دیدن المو داره می سوزونه فکر می کردم!!! 

بعد ساعت ۱۱ بلاخره لی لی از تخت انداختم پایین که پنکیک می خوام ؛ آی وانت پنکیک!!! تقریبا تنها کلمه انگلیسیی که می گه ؛ آی وانت ؛ است... از صبح تا حالا با ۵-۶ تا ادویل و استامینوفن دارم سر می کنم... لی لی پدرم و در آورده...از اون روزهاشه...وقتی مریضه دیوونه می شه... امروز کارگر داشتم ... یکساعت بعد از رفتنش لی لی ۴ تا گلدون را انداخت زمین و شکست و خاکها همه جا پخش شد اومد تو اتاق کامپیوتر دیدم تراش شروین را انداخته زمین و تموم تراشه های مداد رو زمینه.. تقریبا دوباره همه جا را جارو کشیدم و با تی تمیز کردم... تب هم دارم...ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است کاوه هنوز نیومده و لی لی کماکان داره آتیش می سوزونه. شروین طفلکم هم چشماش کاسه خون است . ۳ هفته است که اینجوریه فکر می کنم آلرژی باشه فردا می برمش دکتر. کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره!!!

دیگه نگید چرا نمی نویسی ها... من به غیر از چس ناله این روزها عرضی ندارم باور ندارید این گوی و این میدان از امروز روزنگار می نویسم!!!! خودتون خواستید!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢