سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

در راه جدایی از می می قسمت اول

برای ثبت در تاریخ:  لی لی خانوم اخیرا عملش خیلی سنگین شده بود و مصرف روزانه می می را به هر نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه یکبار افزایش داده بودند!!! پریشب که جمعه باشه دیگه خلم کرده بود ٧-٨ بار بیدار شد البته همیشه اینطوری نیست ولی دیگه جمعه شب اوجش بود. شنبه صبح ٣٠ جون تا ساعت یک بعد از ظهر ٣ بار دیگه خورد و جون منو به لبم رسوند و با خودم گفتم اون لحظه موعود رسید. حدودا ۵ ماهی می شد که صبر زرد را داشتم و امروز و فردا می کردم و دقیقا در سن  ۱۹ماه و یک هفتگی تصمیم به اینکار کردم!!! یکمی از ماجرا را در آب جوش حل کردم و مالیدم به عضو های شریف.. حاج خانوم طبق معمول نیم ساعت بعدش بهانه اشو گرفت .. خورد دید تلخه... گفت اه اه بعد هم یکمی نازش کرد و گفت هه!! یعنی بپوشونش . بعد من رفتم ورزش. ساعت ۴:٣٠ وقتی می خواست بخوابه از ناچاری همون سینه تلخ را فقط چند دقیقه خورد و خوابید. تا شب چند بار ماجرا تکرار شد به این صورت که اه اه می کرد و نازش می کرد و تو چشماش می کرد و لپش را می گذاشت روشو و بوسش می کرد و بای بای می کرد باهاش و می گفت هه!!! قبل خواب طفل معصوم کلافه بود تا ٢:٣٠ صبح ماجرا داشتیم.. دیگه اینقدر راه بردمش و قصه گفتم تا خوابید. ساعت ۶:٣٠ بیدار شد ولی دیگه نمی خواست ... گفت بریم پایین ... یکمی تو خونه گشت زد... بالاخره از ناچاری چند دقیقه خورد و دوباره الان که ٧ صبح باشه خوابید. اینکه چند دقیقه می خوره بد هم نیست چون من داشتم یک جورهایی تب می کردم.. الان بهترم. باز بیدار شه تلخش می کنم تا تو طول روز نخوره.  با ما باشید.. من برم بخوابم.

   + سبک وزن - ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱