سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همینجوری....

دیشب یک زبون گنده گاو را تو آرام پز پختیم و الان تمام خونه بوی کله پاچه می ده ... نصف شب به کلی یادم رفته بود که زبونه در حال پختنه ...نصف شب پاشده بودم و دایپر لی لی را بو می کردم و سیفون توالت را می کشیدم و به کاوه به علت پرخوریهای نکرده اش غر می زدم و در به در دنبال بو می گشتم که یادم افتاد که تقصیر اون زبون دراز توی آرام پز است و روده های اهالی خونه سالمه!

دیروز روز پدر بود و این سومین سالی است که بابا اینجا نیست ... بچه ها را بردم سر خاک .. روی سنگ بابا عکسش هم است . لی لی عکس بابا را که می دید بابا بابا می کرد. ولی یکمی گیج هم شده بود چون وقتی می گفتیم به بابایی سلام کن به زن و شوهر ویتنامی که روی نیمکت کناری نشسته بودند سلام می کرد و آخرش هم با اونها بای بای کرد و بوس براشون فرستاد. 

یک معلمی داشتم وقتی راهنمایی می رفتم. معلم دینی بود.. اون موقع تازه مامان فوت کرده بودند و منهم آخر افسردگی ( چرا یکی من بیچاره را یک مشاور نبرد؟؟؟) معلمه یک روز به من گفت که قبر مادر و پدر مثل قبر امامان است و وقتی می ری سر خاک مامانت هر چی ازشون بخواهی بهت می دهند... منهم همیشه با یک صفحه التماس دعا می رفتم سر خاک مامان از کاپشن جدید و کفش پوما و دوست پسر خوشگل گرفته تا قبولی کنکور و نمره های پاس شده  و این آخریها هم ازدواج با کاوه و رزیدنتی کاوه و بچه و پول و غیره... حالا من اینو به شروین و نیکا هم گفتم. هر وقت می ریم سر خاک بابا شروین با یک عالمه در خواست برای اسباب بازیهای جدید و غیره می ره... دیروز از نیکا می پرسم از بابایی چی خواستی؟ می گه داشتم دعا می کردم سال دیگه توی جیومتری ( هندسه) قبول بشم !!! ( داره میره دبیرستان و کلاسهاشون بر اساس نمره های دوره راهنماییشون انتخاب می شه) در ضمن نیکا هم که معرف حضورتون است دختر برادرم است که بنده عاشقشم...وقتی آرزوشو شنیدم دلم می خواست سر خاک اینقدر فشارش بدم که نگو...مثل عمه اش رگه های خر خونی داره.

مدرسه شروین تعطیل شده و دوران یللی تللی آقا شروع شده... الان رفتم پنجره اتاقشو باز کنم بوی این زبونه بره می گه چرا منو اینقدر زود بیدار می کنی؟؟؟؟؟؟؟ 

لی لی خوابه و من از فرصت استفاده کردم که این چرندیات را به سمع نظر گرامیتان برسانم.

زت زیاد... فعلا

   + سبک وزن - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱