سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

غر نامه قسمت اول

خداییش خیلی کار سختیه وقتی که می خواهی یک چیزی را تایپ کنی ببینی همه چیزش باهم قاطیه بعد بخواهی راجع بهش غر بزنی ببینی اه اه اه اینکه درسته!!!! خلاصه اینجوری بهتون بگم بعضی وقتها جای ر و ز با دذ قاطیه!!! بعضی وقتها نه..

یک مدتیه که می خوام راجع به یک آدم بی معرفت بی مرام بی کتاب که 23 سال جزو نزدیکترین آدمهای زندگیم تصورش می کردم بنویسم بعد دیدم که واقعا حتی ارزش نوشتن را هم نداره... فقط می خوام بگم که بعضی آدمها ارث باباشون را دستت سپرده اند و فقط از آدم طلبکارند و متوقع هستند و بس... مثلا... بگم؟ بابا ولش کن یادش که میوفتم فقط حرص می خورم ... بگم؟

یک زمانی آدرس اینجا را داشت ... امیدوارم که هنوز هم داشته باشه.... 

ایشون از یک ایالت دیگه داشتند به خونه بنده اسباب کشی می کردند... 3 هفته قبل از نزول با جلالشون بالغ بر 10 تا جعبه ایی که رو سر خر می گذاشتی می نشست زمین را یکی یکی به آدرس منزل من پست می کردند و هر روز که یکی از بسته های کذای می رسید اینجانب به مانند ژان وال ژان که رفت زیر اون دلیجان می رفتم زیر یک خم این بسته ها و اونها را به طبقه بالا گوشه اتاق لی لی انتقال می دادم!!! 

بعد ایشون تشریف آوردند و بعد از حدود سه هفته یا شاید هم چهار هفته خونه خودشون را گرفتند و ما هم دقیقا وقتی که ایشون اسباب کشی داشتند به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم... در جریان نقل و انتقال اون جعبه ها کاوه نقش ژان وال ژان را بازی کرد و یک روز قشنگ بهاری همه را گذاشتیم پشت ماشینمون و 120 کیلومتر رانندگی کردیم و بردیم گذاشتیم خونه جدید طرف... البته ایشون مقداریش را با ماشین خودش زودتر بردند... 

بعد که ایشون خرشون از پل گذشت و حتی شوهر هم پیدا کردند و از تنهایی در اومدن در یک سلسله اس ام اس های شکیل و زیبا از من به شکل محترمانه ایی گله های فراوان کردند و یکی از این گله های این بود که چرا بنده بچه 6 ماهه را نگذاشتم با کاوه یا همون ژان وال ژان بیاد و من با ایشون نرفتم و در خونه را برایشان نگه نداشتم تا ایشون جعبه ها را ببرند تو یا اینکه همه اهالی خونه که مشتمل بود بر من و شروین و لی لی و کاوه و خاله ام کله سحر نرفتیم اونجا تا در خونه را برای ایشون نگه داریم تا ایشون جعبه ها را ببرند تو و چرا کاوه فقط جعبه های پشت ماشین خودمان را برد تو و صبر نکرد تا تخت ایشان را هم ببندد!!! و ایشون به این دلیل مجبور شدند تختشون را ببرند پس بدهند ... و چرا من بعد از اینکه تمام کارتونهای ایشون را 120 کیلومتر اون ور تر براشون بردم بعدش رفتم یک دوست عزیزی را بعد از 3 سال برای 2 ساعت دیدم... به فرموده ایشون اصلا بنده برای دیدن اون دوست رفته بودم اون راه را نه برای جعبه های ایشون ... البته دقت دارید که همه اینها وسط اسباب کشی خودمون بود ...

گفتم نگم بهتره ولی اینجوری که بنویسم یادم نمی ره و دوباره خر نمی شم... احساس بهتری دارم الان.

   + سبک وزن - ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱