سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

بقیه هفت تائیهاش...

4-خوب اینهم اون سه تایی که قولش را داده بودم.

 

5- حاج خانوم دو روزه که حال کردن که بیشتر از چهار دست و پا کردن راه بروند... نامبرده امروز 14 ماهش شد... حالا هی می گین دارم مقایسه می کنم ولی شروین یکسال و 3 هفته اش بود که راه افتاد و از روزی که راه افتاد باسنش را زمین نگذاشت و در 14 ماهگی می دوید!!!!

 

6- دفعه اول که فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم یک قطره اشک نریختم و مات و مبهوت تمام مدت فیلم به مانیتور خیره بودم و 2 ساعت بعدش به سقف... الان تقریبا 3-4 روزه که چند بار دیدمش و اشک چشمم بند نمیاد... درسته که بیماری بابای من آلزایمر نبود ولی ناتوانی های جسمی اش مثل پدر نادر بود این آخرها... با این تفاوت که حواسش سرجاش بود و این حتی موضوع را دردناک می کرد یعنی یک روح و فکر و عقل سالم در بدن ناتوانش گرفتار شده بود...حالا که فیلم را نگاه می کنم قلبم روحم فکرم برای بابام پر می کشه... اونجایی که نادر روز اول از سرکار میاد خونه و میره تو اتاق به باباش سر بزنه باباش دستشو میاره جلو که با نادر دست بده... هر وقت من از سرکار میامدم خونه تا می گفتم سلام بابا دستشو میاورد جلو و وقتی من دستشو می گرفتم یا دستمو بوس می کرد یا با دستش منو می کشید پائین تا صورتمو بوس کنه... وقتی روی مبل جلوی تلویزیون می نشست من سرمو می گذاشتم روی پاهاش و پاهامو دراز می کردم اون طرف و با هم دیل اور نو دیل می دیدیم و به مجرد اینکه من سرمو می گذاشتم روی پاهاش دست راستشو می گذاشت روی لپ من و نازم می کرد و بعضی وقتها به سختی دولا می شد و بوسم می کرد...تا وقتی که رفت بیمارستان و دیگه روی اون مبل ننشست و دیگه نشد که باهم دیل اور نو دیل ببینیم و منهم هیچ وقت دیگه اون مسابقه را ندیدم...قدرتش را نداشتم و ندارم...

 

7- شماره هفت این هفته: من واقعا به پسر نازنینم افتخار می کنم ... دیروز رفته اسکی و با مربی و بدون مربی 3 ساعت و نیم تمام اسکی کرده و مربیش بردتش پیست بالا و مثل ماه اومده پائین و امروز هم آزمون ورودی یک کلاب فوتبال بود و بچه ام  90 دقیقه تو زمین فوتبال دویده ...تازه صبح هم مدرسه بوده... واقعا خدا را شکر می کنم برای سلامتش ... خدایا ازت ممنونم...

 

   + سبک وزن - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠