سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همینجوری....

 

با هم دیگه دعوامون شد...سر اینکه دومین بستنیشو در عرض نیم ساعت می خواست...گریه کرد زاری کرد خودشو مالید رو زمین....منهم انگار گود زورخونه اس زورمو به رخش میکشیدم....براش شیر تو شیشه محبوبش ریختم گذاشتم لب تخت بهش گفتم بیا شیرتو بخور و بخواب از خواب که بیدار شی بستنی میدم...به پهنای صورتش اشک می ریخت بهش می گفتم این زر زر ها مال چیه؟؟؟ می گفت زر زر no  بسنی.....حتی رفت خودش کشون کشون صندلی هال را آورد دم یخچال رفت ازش بالا تا در فریزرو باز کنه...سر بزنگاه ها رسیدم....بالاخره به بستنیش با حالت قهر رسید...بعدش هم دستاشو شست منو بوسید شیرشو برداشت و گرفت خوابید...منم داغون از این آقاییش!!!

 

 

   + سبک وزن - ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥