سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

dress up

آناهیتا خواسته :

کاشکی یک بار یکی از این بچه‌های مهاجر بنشینند بنویسند چطوری یاد گرفتند که در خیابان چطور لباس بپوشند....

راستش سفر اول که اومدم کالیفرنیا بیست سالم بود .. شب قبل ازاومدنم داشتم خل می شدم که وقتی به محیطی که حجاب اجباری نیست رسیدم چی پوشیده باشم خوبه... اینقدر بدون اعتماد به نفس بودم که وقتی رسیدم لندن مانتو خفاشیم را در نیاوردم ...بله عزیزان وقتی بنده 20 سالم بود مانتو خفاشی اپل دار مد بود شما هم برو بچه جغل به عمه ات بخند!!!!..... تو فرودگاه لس آنجلس با ترس و لرز روپوش مربوطه را در آوردم ... شلوار سیاه پوشیده بودم با پیراهن شومیز بنفش رو شلوار و یک کمربند هم بسته بودم رو باسنم...وقتی دور و برم را چک کردم دیدم که فقط پیرزنهای همسفرم این جوری لباس پوشیدند و بس!!! جوونهای همسن من همه جین و کتونی و یک تی شرت ساده...

بعدها که اومدم اینجا برای زندگی مشکل اساسی این بود که وقتی کالج می رم چی بپوشم... هر جور که می پوشیدم هر آرایشی که می کردم هر مدلی که موهامو درست می کردم در برابر همکلاسیهام زیادی بود... اگر هم ساده می پوشیدم یا آرایش نمی کردم بازهم زیادی کم بود.. خلاصه یک جور تو ذوق زنی همیشه تو چشم بودم...یا زیادی یا کم.... کم کم یاد گرفتم سایه چشم برای کالج زیادی... گوشواره بلند زیادیه... ماتیک قرمز زیادیه... موهای افشون زیادیه.... دامن کوتاه  مشکی با جوراب شلواری زیادیه.. کفش پاشنه بلند زیادیه...ناخنهای بلند زیادیه... موی نامرتب و شونه شده عقب و دم اسبی کمه... دمپایی کمه...شلوار لگینیگ کمه...ناخنهای از ته گرفته شده نامرتب کمه.... خلاصه یک جوری اون وسط را گرفتیم و همرنگ جماعت شدیم... البته یکی دو ماه طول کشید!!!!!!!!!

برای جاهای مختلف هم یکی دوبار گل درشت شدم تا بالاخره مظنه بازار دستم اومد!!!! ( مظنه را درست نوشتم؟؟؟؟؟) هنوز هم که هنوزه بعضی وقتها سوتی می دم ولی نه اساسی مثل سابق!!!!

شاید اگر چیز بیشتری یادم اومد بعدها بنویسم...

 

   + سبک وزن - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠