سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تره به تخمش می ره حسنی به بابا...

امروز شروین بعد از مدرسه اولین جلسه کلاس شطرنجش بود که توی مدرسه برگزار می شد... یک هفته است دارم می گم بعد از اینکه زنگتون خورد میری کافه تریا کلاس اونجا برگزار می شه... از اونجا که پسرک بچه باباشه معمولا حرفهای منو با دقت گوش نمی ده... دیروز هم به معلمش گفتم شروین را بعد از مدرسه بفرست کلاس شطرنج.. امروز صبح هم دوباره یادآوریش کردم... فکر می کنید چی شد؟؟؟ یکربع بعد از اینکه زنگشون خورده بود دیدم تلفنم زنگ می زنه شماره هم نا آشناست... برداشتم دیدم شروینه با صدای لرزان و گریان که مامان کجایی همه رفتند من موندم اینجا چرا نمیایی دنبالم؟؟؟ می گم مامی جان امروز شطرنج داری برو تو کافه تریا ... اصلا گوشش بدهکار نیست می گه کلاسم دیر می شه بیا دیگه... می گم مامی جان کلاست تو مدرسه است... اینقدر ترسیده بود که اصلا نمی فهمید من چی می گم... بالاخره گوشی را داد به مامان دوستش که ایرانی است ( از تلفن اون زنگ زده بود) به خانومه توضیح داد خدا عمرش بده گفت من می برمش کافه تریا تو کلاسشون!!!!!

بعد که رفتم دنبالش می گه من فکر کردم تو میایی دنبالم منو می بری شطرنج یک جای دیگه... و فقط خدا شاهده من چند بار بهش گفته بودم که کلاسش تو کافه تریای مدرسه است... وقتی می گم مگه من نگفته بودم بهت... هر هر می خنده می گه چرا گفته بودی ولی حواسم نبود!!!! عین باباش....

   + سبک وزن - ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠