سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روزانه

می خوام سعی کنم هر روز شده یک پاراگراف بنویسم... البته که هفت ساله که دارم کج دار مریض چرت و پرت می نویسم و به هیچ جای هیچکس هم بر نخورده...هفت سال دیگه هم روش..

الان لی لی خوابیده و شروین و کاوه رفتند شیر بخرند.. ساعت نه و چهل و دو دقیقه است... دلیل اینکه دست و دلم به نوشتن نمی ره اینه که تمرکز ندارم... مثلا الان همش استرس دارم الانه که لی لی بیدار شه یکی نیست بهم بگه خوب بیدار شه می ری سراغش! یک جیرجیرک بدصدا داره از تو حیاط می خونه.. برم بی بی (گربه) را بفرستم تو حیاط یک لقمه چپش کنه...

شام برای خودمون کشک و بادمجون و برای شروین و لی لی کته گوجه با سبزیجات درست کردم... کاوه که یک لقمه خورد و سیر شد و شروین اصلا نخورد چون دوست نداشت لی لی هم اینقدر خوابش میومد دو تا قاشق بیشتر نخورد... منهم کلی حرصم گرفت به همشون گفتم دیگه آشپزی نمی کنم که نمی کنم...به قول عمه خدا بیامرزم از فردا شب نون پنیر...

 

   + سبک وزن - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠