سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

جهت ثبت در تاریخ

خوب به سلامتی اسباب کشی تموم شد... دیگه جای غر ندارم همه چیز به خوبی پیش رفت و گذشت...

لی لی  پنج روزه که هشت ماهه شده... دقیقا روز تولد هشت ماهگیش از حالت سینه خیز به حالت چهار دسته و پا تغییر وضعیت داد و حالا بیشتر مواقع چهار دست و پا می ره و وقتی خسته می شه دوباره سینه خیز می شه...سه چهار روز قبل از هشت ماهگی یک دندون هم در آورد... پائین سمت چپ... خیلی درد کشید بچه ام...

یاد گرفته دستش را تکون می ده و هم زمان می گه "های" و مثلا سلام می کنه... خیلی بامزه است... اصوات مختلف را هم می گه البته نه هدفمند همین جوری می پرونه مثلا دادا.. ماما.. بابا... امه... همانند شهناز تهرانی وقتی خوشی می زنه زیر دلش سق هم می زنه!!!! دهنشو هم مثل ماهی یاد گرفته باز بسته کنه و از بین لباش یک صدای حباب مانندی در میاره...به نظر ننه باباش که خیلی شیرین شده...

خوابش افتضاحه هنوز شبهای خوبش 3 دفعه و بدش بالغ بر 6 بار بیدار می شه و امیدی هم به بهبود اوضاع ندارم.. شدیدا به می می معتاده و غذاهای بچه ها و سوپ اگر من براش درست کنم را دوست نداره و از غذاهای ما می خوره... تقریبا همه چیز را امتحان کرده به غیر از گوشت قرمز و تخم مرغ ( البته تخم مرغ را تو کوکو  و کیک خورده!!!)

شروین هم خوبه و صبحها یک نیم ساعتی برام بچه داری می کنه تا من مثلا برم زیر دوش به کارهای صبحگاهیم برسم... رابظه اش با لی لی بی نظیره...خدا را شکر..

کاوه کار جدیدش را شروع کرده و به امید خدا راضیه... سن دیه گو خیلی قشنگه همه اش احساس می کنم که اومدم وکیشن....در مقایسه با شهرهایی که در 5 سال گذشته زندگی کردیم واقعا اینجا بهشته...

باز هم خدا را شکر...

   + سبک وزن - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠