سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

وقتی خون جلوی چشمهای مامان نگار را گرفته..

بهش می گم برو شکلاتهای ایسترت را بیار باهم بخوریم می گه نه...می گم پس تو چطور شکلاتهای ما رو خوردی ؟ می گه یکمی خوردم می گم خوب ما هم یکمی می خوریم...می ره با عصبانیت شکلاتش را میاره پرت می کنه تو شکم من می گه : دیس ایز جاست ا  استوپد چاکلت.... چشمهای من از کاسه داره میاد بیرون .داشتم باهاش شوخی می کردم.... حالا هم شکلاتهاش را دادم دستش فرستادمش تایم اوت...بعد از مدتها... خیلی عصبانیم...خیلی...

اینهم محض دل شما که فکر نکنید پسر ما همیشه عسل و مربا است.

   + سبک وزن - ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠