سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

هفت تائیهاش

!- با آخرین سرعت ممکن باید تایپ کنم تا فاطمه اره بیدار نشده....(اینهم یکی دیگر از صفاتی بود که مامان بزرگم به من می گفت جالبه که اسم خودش فاطمه بود)!!!

 

٢-روزگار می گذره ..لی لی خانم شنبه می شه ۵ ماهش... خیلی بامزه شده .. شصت پاشو می گیره تو دستش و یکی دوبار هم کرده تو دهنش... قان قان می کنه.. منو  باباش و شروین را  حسابی می شناسه... صبحها یکی از وظایفم در آوردن کرک و پشم و مو از لای چینهای گردنش است...نصف سرش مو داره نصفش کچله... مثل شروین موهاش روشنه و چشماش از شروین روشن تره...دو بار ماه پیش غلت زد و بعد به کلی از غلت زدن پشیمون شد خوبیش اینه که تو فیلم داریم وگرنه خودمون هم باور نمی کردیم که با چشم خودمون دیدیم که غلت زده!!!!!

 

٣- خوابش افتضاحه باید یک پست جداگانه راجع به خوابش بنویسم...

 

۴- دوباره دو ماه دیگه باید اسباب کشی کنیم و دوباره پروسه دنبال خونه گشتن و شرکتهای باربری و دیوونه شدنهای بنده شروع می شه...

 

۵- شروین کلاس فوتبال می ره... تو مدرسه هم خیلی خدا را شکر اوضاع درسیش خوبه... خطش به شدت خرچنگ قورباغه است که از هفته پیش هر وقت بد خط بنویسه پاک می کنم و مجبورش می کنم دوباره خوش خط بنویسه ...

 

۶- هفته پیش داشتم باهاش یکسری جمع و تفریق کار می کردم... دیدم سر یک جمع داره هی مکث می کنه بهش می گم مامان جان اینقدر باید بنویسی تا یادت بمونه می گه بهم : نه مامان ... مغز من مثل یک کتابخونه است که جواب این مسئله ها توی فولدر های مختلف است . فقط باید فولدرش را پیدا کنم تا جوابش را بنویسم و اینکار بعضی وقتها یکمی وقت می بره با تکرار کردن یاد نمی گیرم باید یاد بگیرم فولدرش را زودتر پیدا کنم باید بیشتر فوکوس باشم (متمرکز)!!!! اینهم جوابی که یک بچه ٧ ساله به مادرش می ده... نمی دونم من خودم با اینکه بچه درسخون و باهوشی بودم  ولی اصلا به زبلی این یک وجبی نبودم...

 

٧- شماره هفت این هفته....همه اتفاقاتی که قراره دوماه آینده برامون بیوفته...خدا را شکر.

 

   + سبک وزن - ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠