سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

بابا جون....

امروز سال بابام است و من اصلا نوشتنم نمیاد... هزارتا کلمه تو سرم می گرده که نمی تونم جمعشون کنم و بیارمشون رو کاغذ... سر خاک هم نتونستم برم امروز... فقط حلوا درست کردم و در سکوت بهش فکر کردم... به اینکه بهترین دوستم را از دست دادم... به اینکه دلم براش تنگ شده... به اینکه خدا را شکر کنم.... به اینکه این رسم روزگار است که بزرگتر ها بروند و ما بمانیم و دلتنگشان باشیم...به اینکه به قول خودش نسل داره عوض می شه....

دیروز وقتی کالسکه لی لی را هل می دادم و شروین جلوم دوچرخه سواری می کرد به یاد دو سال پیش افتادم وقتی بابا را با واکرش می بردم پیاده روی و شروین در کنارمون دوچرخه سواری می کرد... و وقتی خسته می شد میشوندمش روی صندلی واکر و هلش می دادم خونه...

بابا جون دلم تنگته.... می شه برگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠