سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همین جوری

هفته پیش ٢ روز رفتیم اسکی...خیلی خوب بود...قسمت خوب ماجراش این بود که لی لی خانوم شبها نمی خوابید به جاش روزها که من می رفتم اسکی خواب خواب بود و ننه دیوونش نصفه خواب و بیدار اسکی کرد و عقده های این ٣ سال اخیر را از دلش در آورد.. شروین را روز اول گذاشتیم کلاس و روز دوم با خودمون بردیم بالا...خیلی کله خر است و به جرات می تونم بگم از من بهتر اسکی می کرد!!!!!!!!! البته آخرهای پیست دیگه خسته شده بود و تپ و تپ می خورد زمین ولی خیلی بهش خوش گذشت..دلش می خواد که snow board را تجربه کنه ولی فعلا که ما موافق نیستیم دلیلش هم اینه که ما اسکی معمولی بلدیم و اگر با خودمون بردیمش بالا و اون بالا گیر کرد چه جوری با اسنو برد بیاریمش پائین وقتی خودمون چیزی ازش سر در نمیاریم؟؟؟؟؟؟؟

دیگه چی بگم.... حرفم نمیاد... از وقتی صبحها قهوه نمی خورم تا ساعت ١-٢ بعد از ظهر دهنم به حرف زدن باز نمی شه...

پی نوشت:

 روزگار من این روزها:

Carrie: “Honey, if it hurts so much, why are we going shopping?”

Samantha: “I have a broken toe, not a broken spirit.”

   + سبک وزن - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩