سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روضه خون عاشق...

از دهاتشون با نامزدش یا همون دوست دخترش فرار کرده بود و اومده بودن شهر و با هم عروسی کرده بودند...خودش دیپلمه بود بیست و یکی دو سالش بیشتر نبود.. مال یکی از دهات آذربایجان بودند زنش یک دخترک ریزه میزه بود که به زور ١۶ سالش بود ... برای  هیجده نوزده سال پیش کارشون خیلی انقلابی بود!!!

اوایلش نمی دونستیم که با فامیلشون قهرند ...سرایدار خونه امون بود... یک روز که سر درد و دلش باهامون باز شد گفت که توی دهشون روضه خون بوده عاشق می شه خانواده ها مخالف بودند این هم دست دختره را می گیره فرار می کنه میاد شهر با هم عروسی می کنند... اسم خودش علی آقا بود اسم زنش رقیه .. بچه اشون یک اسم شیک و پیک داشت مثل مهران یا سپهر یا یک همچین چیزی... خیلی نگران بود که بچه اش توی شهر بزرگ بشه و فاسد بشه!!! هر روز میومد می گفت آقای مهندس خدا وکیلی خیلی نگران پسرم هستم که اینجا بزرگ شه و اخلاقش مثل شهریها بشه..بعد ها یک جورهایی آشتی کردندبا فامیلشون انگار ..مثل اینکه پدر مادره بچه رو که می بینند یخهاشون آب می شه و راهشون می دهند و اینها هم تصمیم می گیرند که برگردن ده تا اخلاق پسرش فاسد نشه مثل شهریها...

قبل از اینکه کارش را تو خونه ما ول کنه و برگرده ده یک روز یکی از نوارهای روضه خونیش را برامون آورد...مال قبل از فرارشون بود...بیشتر روضه ها به ترکی بود..چیزی ازش سر در نمی آوردیم...صداش بد نبود...یک هو وسط روضه ترکی خوندنش با گوشهای خودمون شنیدیم که به فارسی شروع کرد به  نوحه خوندن ( با لهجه ترکی بخونید): قربان آن تن و بدن برهنه ات رقیه جاااااااان!!!!!!!!! جمعیت هم داشتند تو سرشون می زدن!!!!!! لابد همون جوری که ما ترکیهاشو نمی فهمیدیم اونها هم فارسی هاشو نمی فهمیدند که چه ایهامی تو نوحه این روضه خون عاشق وجود داره...

..................

 

   + سبک وزن - ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩