سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

عشق به شکل پرواز پرنده است....

نوشین برام نوشته که تقدیرم می کنه که مامان خوبی هستم... مامان خوبی هستم؟؟؟ نمی دونم..

وقتی لی لی یکماهش بود رفتیم یک مسافرت ٣ روزه ...اشتباه بزرگی بود.. تقریبا بیشتر این ٣ روز را توی اتاق هتل بودم و لی لی هم مشغول گریه... تقصیر من بود که بچه یکماه را بردم مسافرت...طفلک بچه جاش عوض شده بود و به خاطر اینکه وقتهایی که بیرون بودیم بعضی وقتها به جای شیر خودم بهش شیر خشک می دادم دائم دل درد داشت...یکی از دوستام تو اون سفر ازم پرسید وقتهایی که به خاطر لی لی و شروین مجبوری از خیلی از تفریحات یا فعالیتهای نرمال روزانه ات بزنی احساس نمی کنی که بهت به خاطر مادر بودن داره ظلم می شه؟ بهش گفتم نه... به هر حال این روزها می گذره و دائمی نیست و خلاصه کلی حرف قلمبه سلمبه تحویلش دادم که اونهم کلی از داشتن چنان دوست نازنینی به خودش بالید!!!!!

نمی تونم بگم که همیشه از احساس مادری لبریزم... نمی تونم بگم که هیچ وقت دیگه دلم نمی خواد که آزادی های قبل از مادر شدنم را داشته باشم... اینها دروغ محض است... لحظه های مثل الان که شروین از مدرسه با مدال (مثلا کارت آفرین) در خواندن اومده خونه و لی لی شیرش را خورده و روی تشکی که پراز اسباب بازی است برای خودش قان قان می کنه و به قول معروف همه چیز آرومه منهم دلم از حس مادری پره... ( البته همین الان اینقدر شروین لی لی را انگولک کرد که زد زیر گریه!!!!) ولی یک وقتهایی حتی ١٠ دقیقه هم با خودم نمی تونم تنها باشم...یک وقتهایی که یک شام با کاوه نمی تونم برم بیرون... یک وقتهایی مثل همین الان (لی لی بیدار شد و شروین نشست سر مشقاش) نمی تونم دو دقیقه یک چیزی بنویسم... یک وقتهایی که برای یک سلمونی رفتن باید صد جور برنامه بریزم... یک وقتهایی که مجبورم تو اتاق پرو مغازه ها وسط رستوران تو ماشین تو خیابون بچه شیر بدم آره احساس مورد ظلم قرار گرفتن هم می کنم!!! بعد اونوقت یک جورهایی ظالم می شم مثلا دیروز وقتی رفتم زیر دوش حموم به شروین که پشت در حموم داشت برام کارتون اسپانج باب را تعریف می کرد گفتم که : I do not care about sponge bob... I need 10 minutes by myself بعد وقتی که بچه ام ساکت شد توی اون ده دقیقه ایی که زیر دوش برای خودم داشتم به خودم و روزگار فحش می دادم که چرا زدم تو ذوق بچه... بعد هم فکر کردم که من مامان خوبی نیستم بعد گریه کردم بعد عذاب وجدان گرفتم بعد که یکمی آروم شدم شروین را صدا کردم و ازش خواستم بقیه اسپانج باب را برام تعریف کنه و به داستان مسخره اش وقتی داشتم موهامو شامپو می زدم خندیدم...

این روزهااحساساتم مثل یک رولر کاستر بالا پائین میره...من آدم خیلی صبوری نیستم ..من آدم خیلی آرومی نیستم... من مامان کاملی نیستم ...من وقتی عصبانی می شم خیلی زود از کوره در می رم... من وقتی ناراحت می شم صدای جیغ و دادم گوش خودم را هم آزار می ده...ولی یک چیزی را می دونم و حداقل باور دارم که بچه ها و شوهرم و عزیزانم و دوستانم هم می دانند و اون اینه که من دلم از عشقشون پره و اونها این همه بالا پائین شدنم را به عشقم می بخشند....

و این عشق تنها چیزیه که بهم آرامش می ده این روزها...

   + سبک وزن - ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩