سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روزگار ما

دخترک داره بزرگ می شه... هر روز از روز قبل بزرگتره...قلب ما هم با بزرگ شدن دخترکمان داره کش میاد و هر روز از روز قبل بیشتر  توش عشق جا می شه.

بچه آرومیه؟؟؟ نمی دونم والله... سلیطه درونش هایپر اکتیو است؟؟؟ شاید... ولی نوزاد نوزاده دیگه... یک روز دل درد داره یک روز بد خوابی داره یک روز یبوست داره.. یک روز هم بی خوابی داره... دو سه روز هم این وسطها قند و عسل و مربا است و مثل عروسک می خوابه و بیدار می شه و شیر می خوره و صدا از سنگ در میاد از ایشون هم در میاد فقط به خاطر اینکه احیانا مادر بی خواب و خوراک شده  از پنجره اتاق خواب نامبرده را به وسط پارک اونور خیابان پرت نکنند!!

یادمه دکتر من سر شروین همیشه می گفت که بیبی ها وسط روزهای سخت و بی خوابیشون یک تعطیلی یکی دو روزه به مامان باباهاشون می دهند تا اونها را دیوونه نکنند... واقعا هم همینطوره ... تو روزهای سخت هر لحظه با خودت می گی عجب غلطی کردم شروین از آب و گل در اومده بود چرا دوباره خودمو انداختم تو هچل ..چرا گرفتار کردم خودمو سر پیری!!! ( بنده فقط ٣٨ سال سن دارم پیر هم نیستم فقط شکسته نفسی می کنم و بس!!!)....بعد روزهای آسون میاد... قند و نبات می شه.. می خوره و می خوابه و می خنده... وقتی می خنده اون لثه های بی دندون را که می اندازه بیرون دنیا بهت می خنده.... دوباره عاشق می شی دوباره شیدا می شی... قلبت از عشق بدون چون و چرای مادری پر می شه... خلاصه حسابی شارژت می کنه برای روزهای سختش!!

شروین چه جوری با این قضیه کنار اومده؟؟؟ دروغه بگم خیلی آسون... اونهم روزهای خوب و بد داره برای کنار اومدن با این قضیه ولی باید بگم روزهای خوبش خیلی خیلی بیشتر از بد قلقیهاش است... از مدرسه که میاد اولین کاری که می کنه اینه که بره سراغ خواهرش... همه اش دلش می خواد بوسش کنه...هر چی هم می گیم صورتتو نکن تو صورتش حالیش نیست مخصوصا وقتهایی که یکمی سرما خورده است... بد قلقیهایش بیشتر وقتهایی است که دیگران خیلی قربون صدقه لی لی بروند... با قربون صدقه رفتن من و باباش یک جورهایی اوکی است ... اونهم بعضی وقتها وقتی من لی لی را می بوسم و بالا پائینش می کنم ازم می پرسه ماما دو یو لاو می؟؟؟ منهم بهش می گم آی لاو یو سیکس و اند هف یر مور دن لی لی!!!! ( از لی لی شش سال و نیم بیشتر دوستت دارم!!!)  اینجوری خیالش راحت می شه و می گذاره من هر چی دلم می خواد لی لی را بچلونم چون می دونه که شش سال و نیم از عشق و محبت از لی لی جلوتر است.... وقتهایی که لی لی گریه می کنه می پره جلوش باهاش دالی موشه بازی می کنه شکلک در میاره و خلاصه اگر ما بگذاریم بچه یک ذره نق بزنه فریادش می ره هوا که مگه نمی بینی این بچه داره گریه می کنه چرا بغلش نمی کنید... بعضی وقتها راه حل هم می ده مثلا داره کارتون نگاه می کنه لی لی وسط شیر خوردن می زنه به گریه شروین بدون اینکه سرشو برگردونه همین جوری که داره تی وی می بینه می گه آروغ داره..آروغش و بگیر!!!!!!!!!!!

خلاصه روزگاری داریم ما...باز هم بر می گردم..سعی می کنم زود به زود

در ضمن تولدم هم شنبه بود... ٣٨ ساله شدم...امسال اولین سالی بود که تو این سالهای وبلاگ نویسیم نیومدم تولدم را به خودم تبریک بگم...تولدم مبارک...

   + سبک وزن - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩