سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

آپ دیت

١١ روز به دو دیتم بیشتر نمونده... یعنی ١١ روز دیگه ۴٠ هفته می شوم...خدا کنه تا قبل از اون بیاد...دیشب از کمر درد خوابم نبرد. تا صبح تقریبا راه رفتم. الان ساعت ١:۴٠ بعد از ظهر است و من تازه دارم چایی صبحم را می خورم...گفته بودم که قهوه را ترک کردم؟؟؟؟؟ فکر می کنم تو فیس بوک گفته بودم...بهر حال دیگه صبحها قهوه نمی خورم هم اسید رفلاکسمو کمک می کنه و هم دیگه با نخوردن و خوردنش سردرد نمی گیرم... خدا را شکر که این اعتیاد ١٢ ساله دست از سر ما برداشت....

اتاقش را دیشب آماده کردیم فقط مونده که چوب پرده برای پنجره هاش بخرم و پرده هاشو وصل کنیم...هنوز چنجینگ تیبل یا همون میزی که روش بچه را عوض می کنیم نگرفتیم...ولی تقریبا همه چیزش آماده است....

بچه دوم یک احساس عجیبی داره در عین حال که شوق و ذوق وحشتناک زیاد بچه اول را نداره ولی واقعی تر است ... چون از حالت عروسک بازی به واقعیت تبدیل می شود یعنی من سر شروین واقعا هیچ ایده ایی از بچه داشتن نداشتم ...درسته که نیکا را دیده بودم و همان طور بچه های دیگر فامیل را ولی بچه خودت یک چیز دیگر و مسئولیت سنگین تر و گرفتاریهای بیشتری را به همراه داشت که من اصلا هیچ تجسمی ازش نداشتم و در حد عروسک بازی بهش فکر می کردم!!!!! ولی الان می دونم که چی در انتظارم است یک خوبی داره یک بدی... بدیش اینه که استرس بی خوابی و سختی و از آب و گل در اومدنش را دارم و خوبیش اینه که می دونم که این دوران گذرا است... سر شروین اینقدر بی خوابی و خستگی داغونمون کرده بود که فکر می کردم تا آخر عمرم طعم یک خواب شیرین یا یک غذا خوردن بی دردسر یا یک مهمونی رفتن بدون استرس را نخواهم چشید ولی به امید خدا همه چیز گذشت و شروین هم از آب و گل در اومد ... برای همین سر لی لی دارم به خودم قول می دم که به این فکر کنم که سختی هاش گذراست و شیرینی هاشو بیشتر ببینم...

یکی از خواننده هام برام کامنت گذاشته بود که چه احساسی داری که دومی دختر است... راستشو بخواهید نمی دونم... من از بچگی عاشق پسر بچه ها بودم و دلم می خواست که اگر فقط یک بچه دارم اون بچه پسر باشه ... یادمه با دوستام شوخی می کردم و می گفتم من ٧ تا بچه میارم ۵ تا پسر دو تا دختر... ( چون دلم نمی خواست دخترم لوس بشه وسط ۶ تا پسر می گفتم دو تا دختر!!!!) ولی خوب دروغ چرا وقتی فهمیدم این یکی دختره خوب خیلی ذوق کردم چون شروین عشق پسر دار شدن را در من کامل کرده بود و می دونستم که احتمال این که بچه سومی در کار باشه خیلی ضعیفه برای همین خوشحال شدم که لذت دختر داشتن را هم دارم تجربه می کنم... امیدوارم که سالم باشه این از همه چیز مهمتر است...

پاشم برم به کارهام برسم... دارم کم کم غذا درست می کنم می گذارم تو فریزر برای اومدن خانوم چون می دونم خیلی گرفتار خواهم بود... جمعه با کمک کمند سه وعده گوشت قیمه ایی پختم و الان هم می خوام برم سبزی قورمه سبزی سرخ کنم و اگر حوصله ام اومد قورمه سبزی درست کنم چند وعده بگذارم تو فریزر... فردا هم انشالله فسنجون... یعنی گردوش را می پزم و بعدا هم می تونم مرغش را اضافه کنم...چون می گن فسنجون برای شیر خیلی خوبه...

اگر خبری شد خبرتون می کنم....

   + سبک وزن - ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩