سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

بلیط بهشت....

عصر یک روز وسط هفته است...دستم تا آرنج تو بادمجون و سیر و گوجه فرنگیه... دارم میرزا فاسمی درست می کنم و یک چشمم هم به مشقهای شروینه.... صدای زنگ در بلند می شه...پشت بندش هم یکی می کوبه به در... تا به در برسم پاشنه در را از جا در میاره... از پشت در می پرسم: هو ایز دیس؟؟؟؟ صدای زنانه نازکی می گه: هلو مام... از این ور می گم: علیک هلو...هو ایز دیس؟ صدای اونور می گه: ایت ایز جکی !!!بنده از این ور با دستهای بادمجونی می پرسم: هو ایز جکی؟؟؟ صدای خانومه می گه: کن یو پلیز اوپن د دور؟ ایت ایز جکی!!!  دیگه حرصم حسابی در اومده. دوباره می پرسم: هو ایز جکی؟؟؟؟؟؟؟... صداشو صاف می کنه و می گه : آی ام فرام یور لوکال چرچ... آی هو که گیفت فرام جیسس فور یو!!!.....کرمم می گیره که اذیتش کنم...می پرسم: فرام هو؟؟؟؟ می گه: فرام جیسس...فرام جیسس کرایز...!!!!خودمو می زنم به خری... دوباره می پرسم: ور آر یو کامینگ فرام؟؟؟؟ صداشو بلند می کنه می گه: لوکال چرچ...لوکال چرچ...!!! از این ور در بهش می گم: اوه ...آی گادت....آی ام مسلم مام.... آی ام مسلم...!!!سکوت سنگینی اونور در برقرار می شه...فکر می کنم که رفته...نگو مشغول جنگیدن بین کفر و ایمانش بوده....یکهو صداش بلند می شه: مام جیسس کن سیو یو...!!!خنده ام می گیره...بهش می گم: آی ام الردی سیود مام...آی ام مسلم..آی ام مسلم...!!! از خنده ریسه می رم...بر می گردم سر میرزا قاسمیم... شروین سرش را از روی مشقاش بلند می کنه می گه : کی بود؟؟؟ می گم یکی بود می خواست بلیط بهشت را بهمون بفروشه گرون بود نخریدم......

 

   + سبک وزن - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩