سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

اولین روز مدرسه...

امروز شروین رفت کلاس اول.... درسته که بچه ام سه سال است که داره می ره مدرسه , پری اسکول دو سال و یک سال هم کیندرگادرن, ولی امروز متفاوت بود..خیلی هم متفاوت بود.. در سه سال گذشته وقتی اون میرفت مدرسه منهم می رفتم سرکار.. معمولا اگر نمی رفتم سرکار اونهم نمی رفت مدرسه که باهم باشیم!!!!!!!... از دیشب حالم دست خودم نیست همه اش می خوام گریه کنم ... دیشب قبل از خواب به کاوه و شروین می گم فردا که شما می روید سرکار و مدرسه من چیکار کنم؟؟؟ شروین می گه ماما هرکاری که دوست داری بکن ...برو شاپینگ ..برو پیش نیکا...برو بگرد!!!!

امروز صبح ساعت ۶:٣٠ بیدار شدیم ..لباسهاش و از شب قبل آماده کرده بودم... اولین سالی است که مجبور نیست یونیفرم و کراوات و غیره بزنه چون دیگه مدرسه دولتی می ره و مثل خصوصی ها النگ دولنگ ندارند... خودش لباسهاشو انتخاب کرد و پوشید... از روی عادت کمربند هم بست...( کمربندش دو رو است یک روش ساده قهوه ایی و یک روش اژدها داره) طبق همیشه از روی قهوه ایی اش داشت می بست...( مدرسه قبلی خیلی خیلی راجع به یونیفرم سخت گیر بودند..کمربند ها باید قهوه ایی یا سیاه بود) بهش گفتم اگر می خواهی می تونی از طرف اژدها دارش ببندی... صورتش مثل خورشید درخشید!!!!!!!!!!.. می دونم که این چیزها اولش براش خیلی ذوق داره بعدش عادی می شه...صبحانه اش را خورد و کوله پشتی ماریو اش را انداخت رو دوشش و رفت دم در... منهم رفتم که قرآن بیارم از زیرش رد شه...باباش داشت ازش فیلم می گرفت... به باباش گفت: بگذار مامان قربان را بیاره بعد فیلم بگیره...از خنده داشتیم می مردیم... با خودم گفتم سه سال کریسشن اسکول و بایبل و جیسس و غیره همه باد هوا...قربان و عشق است!!!!!!!!!!!!!

بردیمش مدرسه.. مثل آقاها وارد کلاسشون شد و رفت نشست سرجاش...کلاسشون 25 نفره است..کلاس بزرگیه ولی برای شروین که از مدرسه خصوصی اومده کلاس خیلی شلوغی است... پارسال کلاسشون 10 نفره بود تو مدرسه قبلی!!!!!!!!!!..قبلا باهاش حرف زده بودم بهش گفته بودم که باید توی کلاس حسابی شرکت کنه و به معلمش گوش کنه چون دیگه مثل پارسال نیست که معلمش تک تک به همه شاگردها برسه اینجا خیلی راحت بین بقیه می تونه گم بشه... بهم قول داده که فقط برام A بیاره..از هفته پیش هم کتاب ریوو آمادگی و کلاس اول را خونده و تمرینهاشو حل کرده... توی ریاضی کلاس اول را همه اش را بلده و بقیه موارد تقریبا 90 درصد مباحث را بلده.. خیالم از درسش راحت راحته... ولی بازم دلهره دارم...25 نفر توی یک کلاس؟؟؟؟؟

وقتی از کلاسش اومدیم بیرون مثل این دیوونه ها فقط گریه کردم... اومدم خونه ... در و دیوار خونه و تنهایی داشت دیوونه ام می کرد... نشسته بودم روی مبل و می گفتم ای خدا حالا من با زندگیم چه کنم؟؟؟؟؟ سخته ..خیلی... هنوز بلد نیستم کارهای مامان های توی خونه را انجام بدم...احساس پوچی می کنم... می دونم 3-4 ماه دیگه دختره میاد و خیلی گرفتارم می کنه و این بهترین وقته که از زندگیم استفاده کنم... ولی بلد نیستم به خدا... یکمی خوابیدم و الان بیدار شدم و دارم اینو می نویسم...یک چشمم هم به ساعته که کی ساعت 2 می شه برم دنبالش!!!!!!!!!!!!!! هنوز دو ساعت دیگه مونده...

   + سبک وزن - ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩