سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

من مانتوم را خریدم فقط مونده بلیط و بقیه چیزها!!!!

١٠ سال پیش وقتی بعد از یکسال و نیم دوری از تهران با مانتو مدل خفاشیم که تا مچ پام می رسید وارد فرودگاه مهرآباد شدم و نگاههای مردم را روی مانتوی مسخره ام دیدم یاد گرفتم که دفعه دیگه که خواستم بیام تهران قبلش یک سوال جوابی از دوستام تو ایران بکنم تا مطمئن بشم که مانتوهای صد سال قبلم خیلی دمده نیستند..!!!!! تا اون همه خواری و خفت را دوباره متحمل نشوم!!!!

دفعه بعدش که دیگه درسم را یاد گرفته بودم قبل از اومدن رفتم می سیز و یک بارونی تا زیر زانو خریدم به قیمت ٩٠ دلار و شیک و پیک وارد مهرآباد شدم که باز دیدم در برابر مدعوین که دنبال مسافراشون هستند مثل سکینه بگوم هستم!!!!! یکی از دوستان در گوشم گفت عزیز بارونیت چرا اینقدر بلنده.... منهم با چشمهای از کاسه در آمده گفتم بلنده؟؟؟؟ چهار انگشت زیر زانو بلنده؟؟؟؟ که دیدم با انگشت به دختر بغل دستم اشاره می کنه که الان اون قدری مده!!!!! اون قدری که چه عرض کنم دیگه مانتو نبود یک کت کوتاه بود!!!!!

دفعه بعدش دیگه خبره شده بودم ...تابستون بود و از فصل بارونی و پالتو هم گذشته بود... و من دیگه عزمم را جزم کرده بودم که با قیافه املی وارد مهرآباد نشوم!!!! رفتم دو تا رو مایویی خریدم به رنگهای مشکی و کرم یکی چهار انگشت بالای زانو یکی یک وجب بالای زانو.... خوش و خرم چهار انگشت بالای زانویی را پوشیدم با یک شال گل منگولی و با اعتماد به نفس آز پله برقی های بعد از چک گذرنامه اومدم بالا که باز دیدم ای داد بیداد باز ما با هیبت خدیجه خانومی قدم به خاک وطن گذاشتیم!!!!!ایندفعه رنگ و مدل قد مانتو درست بود ولی به اندازه کافی چسبون و تنگ نبود!!!!!

امروز تو مارشال داشتم دنبال یک شبه مانتو برای دوستم که داره می ره ایران می گشتم....وسط رو مایویی ها بالاخره مانتو رویاییم را پیدا کردم.... مشکی با طرحهای طلایی و نقره ایی نه اونقدر بلند نه اونقدر کوتاه نه اونقدر تنگ نه اونقدر گشاد.... رفتم یک شال مشکی طرح پلنگی هم باهاش ست کردم و وسط مارشال دوتاش و پوشیدم .... دلم برای تهران پرکشید... چشمهامو بستم و خودمو رو پله برقی مهرآباد تجسم کردم ( گو اینکه الان فکر می کنم کسی از مهرآباد وارد نمی شه!!!) رفتم دم صندوق و رو مایویی مشکی طلایی نقره ایی را خریدم ... از مغازه که اومدم بیرون به دوستم گفتم من مانتوم جور شد فقط مونده بلیط و پول و وقت و پاسپورت .... از وقتی که اومدم خونه صد دفعه از تو کیسه خرید درش آوردم و باهاش پرواز کردم به سوی تهران... ماه دیگه دقیقا ۴ سال می شه که تهران نازنینم را ندیدم... دلم برای تمام گوشه کنارش تنگه... خیابونها شلوغیش ترافیکش شبهای قشنگش روزهای گرمش هوای کثافتش مغازه دارهای بی تربیتش غذاهای خوشمزه اش دوستام فامیلم... حتی مشهد ... حرم امام رضا دم بست طرقبه شاندیز شیشلیک فامیلهای عزیزم تو مشهد... خدایا یعنی می شه تو این تابستون معجزه بکنی و تموم گره های بسته راهمو باز کنی و منو ببری به کشورم؟؟؟؟؟ من حتی مانتو مناسب ورودم را هم خزیدم!!!!!!! خدایا دلت میاد من این مانتو را امسال نپوشم؟؟؟؟؟!!!!!

   + سبک وزن - ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩