سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماجرای عجیب ..... باتن

راجع به موضوعی می خوام بنویسم که فکر می کنم فقط وبلاگ خوانها بفهمند من چی می گم... اونهایی که باید بفهمند می فهمند و اونهایی که سر در نمی آورند به هر حال چون از اول وارد ماجرا نبودن فکر می کنم  اصل موضوع براشون جذابیتی نخواهد داشت... تمام این برداشتها نظریه شخصی من است از خواندن وبلاگهایی که هیچ شناختی ازشون ندارم به غیر نوشته هایشان... به غیر یک نفرشون که همکلاسی قدیمی ام است و اصلا خوش ندارم بهش کسی بگه بالای چشمش ابروست ...

فکر می کنم همه ما ماجرای اون خانواده ایی را که رفتند ترکیه و خواستن بروند کانادا و یکی قرار بوده واسطه بشه و این وسط اون یکی پول این یکی را خورده و اون یکی هم ٢-٣ ماهی صبر کرده ببینه پولش زنده می شه و دیده نشده و زیور خانوم را بهانه کرده و پته زندگی اون خانواده را رو آب ریخته را می دونیم.......شخص بنده خواننده همیشگی نوشته های اونی که تو ترکیه گیر کرده همونی که شوهرش داره دانشگاه درس می ده یا ور دست بقال سر کوچه است یا تو صف پناهنده های منتظر هست بوده ام.. راجع به اون یکی که اطلاعات خیلی خیلی خیلی دقیقی راجع به پناهندگی و مهاجرت به کانادا داره چیز زیادی نمی دونم ولی همین را می دونم که دوستمون وقتی موضع پولیش در خطر باشه یا آبروی زیور در خطر باشه می شه یکی لنگه اون یکی... پس به نظر من قاطی بحث این دو تا شدن مسخره ترین کار عالمه... همون طور که زندگی این یکی تو ترکیه به من ربطی نداره ماجرای زیور و زحمتهای اون یکی تو کانادا برای این یکی تو ترکیه هم به بنده هیچ ارتباطی نداره... دعوای این دوتا با همدیگه بود و به خاطر یک مشت دلار...فقط به این دقت کنید اگر اون هزار دلار توسط این دوستمون تو ترکیه به اون یکی تو کانادا پرداخت می شد باور کنید این دوست کاناداییمون ککش هم برای زیور باتن نمی سوخت.....هیچ پستی هم نوشته نمی شد هیچ بد وبیراهی هم به یک بچه ۶ ساله گفته نمی شد و همه باهم دوست و جون جونی بودن....کما اینکه این  قربون صدقه رفتنها حتی بعد از انتخابات که همه سایه دوست ترکیه نشینمان را با تیر می زدن  بین این دو تا در جریان بود و اون دوست کاناداییمون  ککش  هم اون موقع برای اینکه  این یکی به آلوچه نازنینمان اون همه  بد و بیراه گفته بود نگزیده بود ولی الان دلش برای آلوچه کبابه که چرا این ترکیه نشینه تو ایمیل به آلوچه گفته آلوچه خانوم ال...غ یا یک همچین چیزی.....اینقدر از این حرفها حس تنفر می کنم که حتی دلم نمی خواد بنویسمشون....

اما اصل ماجرا....

دو  روز پیش فرجام تو وبلاگ آلوچه خانوم یک پست گذاشته بود.... پاراگراف آخر پست را که خوندم آتیش گرفتم.... گریه ام گرفت...داغون شدم... از اینکه حتی اون پست لعنتی اون ترکیه نشین را در ماه مرداد خونده بودم از خودم خجالت کشیدم... اصلا نفهمیده بودم که منظور خانم ترکیه نشین تو اون پست آلوچه نازنین ماست.... باید اقرار کنم که من با آلوچه و فرجام از لحاظ مسیر انتخاباتی و غیره خیلی اختلاف نظر داشتم کل کل ها کردیم ...غر ها زدیم ...غرنامه ها نوشتم و پاک کردم ولی اینکه یکی به خاطر اختلاف نظر سیاسی یا اجتماعی یا هر چرند دیگری که من و تو شاید ندانیم بخواد یک همچین چیزی را بنویسه  خیلی کینه و نفرت می خواهد...

دلم برای خانومی آلوچه گرفت.... اون ترکیه ایی و کاناداییه از پس هم خوب برمی آیند و آمده اند.... یک عده هم این وسط بی خودی دارند خشتک خودشون برای این دو تا پاره می کنند من به دعوای اون دوتا هیچ کاری ندارم به پناهنده شدن اون یکی یا برباد رفتن پول این یکی هم هیچ کاری ندارم..... ولی وقتی دیدم که آنای ما در تموم این مدت در نهایت خانومی سکوت کرده و غصه خورده و بغض کرده و هیچ نگفته دلم خواست که بهش بگم : به خانومیت غبطه می خورم آناهیتای عزیزم.....و عمیقا به این باور اعتقاد دارم که تموم حرفها و چرندیاتی که شنیده ایی زاییده حسادت است....خواهش می کنم نگذار که دل نازنینت از دست این جور آدمها بگیره...این حرفها ارزش حتی یک لحظه فکر کردن را هم نداره....

همین....

   + سبک وزن - ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸