سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

از هر دری سخنی

خدا به سر شاهده فقط اگر یک بار از یکی بشنوم که من و "بانو" صدا کنه از وسط همین پرشین بلاگ خودم و حلق آویز می کنم...

البته "خانومی" در مرحله بعدی قرار داره!!!!!!!!!!

خواستم فقط به خدمتتان عارض شده باشم...نگید نگفتید...

در ضمن اینجانب هر وقت سکوت اختیار می کنم دو سه تا حالت دارد... یا خیلی حرف دارم که بزنم که بر حساب مصلحت روزگار نمی زنم... یا تو وبلاگستان کنف ویکون است و سوژه از چپ و راست می بارد و بیشتر می خوانم تا بنویسم و یا اینکه کالیبر یک نواحی از انداممان کمی تا اندکی اضاقه سایز پیدا کرده است.... حالا شما خودتان قضاوت کنید که کدومشون بوده.... ازتون نمی گذرم اگر ننوشتن بنده را به ک...و...ن گشا....دیم ربط بدهید!!!!!

صورتی خانوم را نگه داشتم و کماکان خواهر و مادر چشممان رفتند تعمیرگاه برای سرویس سالانه...

شروین دیروز اومده می گه : مامان این دختره خیلی حرصم خورده..(ترکیب حرص خوردم و حرصم داده!!!!!!)

هفته پیش تو هیوستون یک گروه ترکی به نام آراز یا یک همچین چیزی اومده بود...ما هم از بی برنامه ایی می خواستیم بریم..کاوه شروین را برده بود دوچرخه سواری و بهش گفته بود که می خواهیم بریم کنسرت ترکی..شروین از دوچرخه سواری برگشته اومده من و از خواب بیدار کرده که : مامان نیگار پاشو بریم کنسرت اون bird  که شبیه چیکن است!!!!! ( فکر کرده ترکی همون بوقلمون است!!!!!)

پی نوشت: کنسرت هم نرفتیم....

   + سبک وزن - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸