سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

اون هم می شه....

یک بنده خدایی یک فندک اختراع می کنه ...برای به ثبت رسوندنش در یک جلسه طریقه درست کردنش را توضیح می ده... که بله" یک پیت حلبی را پر نفت می کنیم یک فیتیله توش می گذاریم و با یک کبریت فیتیله را روشن می کنیم و با فیتیله روشن سیگارمون را آتیش می زنیم." یک نفر از تو جمعیت سوال می کنه که نمی شه با همون کبریتی که فیتیله را روشن می کنیم سیگارمون را هم روشن کنیم؟  همشهری مخترع ما یکمی چونه اش را می خارونه و می گه : اون هم می شه!!!!!!

این جوک را بابا همیشه برای من تعریف می کرد وقتی یک کار بی فایده می خواستم انجام بدم....

امروز بحث سر فرودگاه بردن فی فی بود و بابای جیگر طلا هم که تازگیها خدای تعارف شده و اصلا هم به تواناییها و ناتواناییهاش واقف نیست  می گه: شما زحمت نکشید من با تاکسی فی فی را می برم فرودگاه بعد با تاکسی برمی گردم خودم خونه!!!!!! حالا شما مجسم کنید که بابا با عصا و واکر و ویلچر چه جوری می خواد فی فی را ببره فرودگاه و  تنها برگرده خدا داند..... می گم خوب بابا جون اگر قرار با تاکسی رفتن ف جون است شما دیگه چرا تا فرودگاه برید و برگردید خوب خودشون هم تنهایی می تونند بروند تا فرودگاه... بابا یکمی فکر می کنه و می گه : اون هم می شه!!!!!!

   + سبک وزن - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸