سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همین جوری

صبح روز دوشنبه همه به خیر....بنده که تقریبا خواب و بیدارم و حتی با یک گالن قهوه استار باکس هم خواب از سرم نپریده.... دیشب تا دیر وقت داشتیم برای بار دهم فیلم تلنتت مستر ویپلی را می دیدیم و باز هم وقتی تموم شد برای بار دهم با خودم گفتم عجب فیلم چرتی....قول می دهم دیگه نبینمش.

یک عالمه کار سرم ریخته ...رئیسم بیمارستان بستریه و یک سری از تصمیمات که فقط از طرف ایشون باید صادر بشه رو زمین و هوا مونده.... اصلا هم دوست ندارم برم پیش رئیس رئیسم که همون خانوم بسیجیه باشه!!!!!!

دیروز از دست یک عزیزی بدجوری دلم گرفت... بدجوری... ولی اشکال نداره اونهم اندازه من الان زندگیش قاطی پاطیه و منهم سعی می کنم به دل نگیرم ولی مطمئنم که اون تا سه چهار هفته دیگه سر سنگین خواهد بود!!!!!!!!!!! در حالیکه تقریبا نود در صد قضیه از جانب اون بود... ولی می شناسمش که چه جوری برخورد خواهد کرد... (اینها را برای ثبت در تاریخ می نویسم انتظار ندارم کسی بگیره چی دارم می گم!!!!!)

دیروز شروین و بردیم فیلم  Cloudy With a Chance of Meatballs 

خیلی باحال بود برای یک عصر یکشنبه برنامه خوبیه ...

فعلا همین....

   + سبک وزن - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸